جیم مثل جنگ

هر جا می‌روی تا می‌گویی ایرانی‌ام، اولین سوال‌شان این است که خب به نظر شما امسال جنگ می‌شود؟ مهم نیست علت حضورت چیست. رفته‌ای شب شعر، شعر بخوانی، یا بعد از یک روز طولانی، سر میز شام نشسته‌ای. یا رفته‌ای کنفرانس یک مقاله ارائه کنی که کمترین ربطی به آینده سیاسی مملکت ندارد. مهم نیست راجع به چی حرف می‌زنی و آن‌جا چه غلطی می‌کنی، مهم ملیتی است که این روزها، خارج از مرزهای ایران، با جنگ گره خورده. من یکی در طول این دو سه سال، بعد از همه اتفاقاتی که افتاد دیگر توان اینکه بخواهم به یک احتمال تلخ و سیاه دیگر فکر کنم را ندارم و این جور وقت‌ها خفه‌خون می‌گیرم. می‌گویم نمی‌دانم فقط امیدوارم شر بلاهت دو طرف، دامن مردم را نگیرد.


نمی‌دانم ایرانی‌هایی که اوایل جنگ خارج از ایران بودند و یک روز صبح چشم‌شان را باز کردند و دیدند عراق ایران را زده چه حالی داشتند. آن موقع اینترنت هم در کار نبود و نمی‌شد هنوز از رختخواب بیرون نکشیده، بین خواب و بیداری، این صفحه را باز کرد و آخرین خبرها را خواند و خوشحال شد که هنوز اسرائیل حماقت‌اش را عملی نکرده و یا رییس‌جمهور مملکت دوباره خامی نکرده و هیزم به آتش‌‌شان نریخته.
به جای حرف زدن درباره احتمال وقوع جنگ، نشسته ام و دارم روزشمار جنگ ایران و عراق را می‌خوانم و با خواندن این روزشمار فعلا حال و روز خوبی ندارم. دو شب پیش داشتم برای یک کنفرانس که درباره ادبیات و شعر بود، عکس‌هایی از اولین موشک‌باران دزفول را جمع می‌کردم تا ربطش بدهم به موضوع مقاله‌ام که درباره شعری برای جنگ قیصر امین پور بود. کلی عکس پیدا کردم ولی این یکی که اینجا گذاشته‌ام رسمن حالم را خراب کرد.
مادرم هفته پیش می‌گفت: می‌داند جنگ نمی‌شود ولی می‌ترسد. بهش گفتم اگر می‌دانی جنگ نمی‌شود برای چی می‌ترسی؟ هیچ چی نگفت. ولی من می‌دانم از چی می‌ترسد. یک عمر است که به خاطر شهادت شوهر خاله‌ام که مفتی و تصادفی یک ترکش مخش را شکافت و زندگی خاله و بچه‌ای که توی شکم‌اش بود را زیر و رو کرد، گیر است. هنوز هم دارد تنهایی‌های خواهرش را پر می‌کند. یک ترس غم انگیز و کهنه که خودش هم نمی‌داند از کجا می‌آید. بعد از این همه سال هنوز گاهی جمعه‌ها می‌روند بهشت رضا و آب و گلاب می‌برند. هنوز حواس‌شان به این هست که اسم شهیدشان از روی سنگ قبر محو نشود و چند سال یک بار یکی را می‌برند اسم‌‌اش را که زیر باد و نور و باران کمرنگ شده دوباره پررنگ کند. چندتا دل داغ آن هشت سال را دارد با خود می‌کشد؟