دست چپ

آدم به نقص عضو به طور عجیبی عادت می‌کند و باهاش کنار می‌آید. اولگ پسر روسی کالج، یک دست‌اش از آرنج قطع شده. از آستین سمت چپ‌اش یک تکه استخوان ته‌گرد افتاده بیرون. ولی با سرعت زیادی تایپ می‌کند، کتاب ورق می‌زند، لیوان آب‌جو را جابه جا می‌کند، کیفش را سر دوش‌اش می‌اندازد. انگار نه انگار یک دست و پنج انگشت کم دارد. امروز که داشت تایپ می‌کرد و با ظرافت کنار‌ه‌ی گرد استخوان‌اش را می‌گذاشت روی دکمه‌های کیبرد، دیدم خیلی چیزها را دست‌کم گرفته‌ام. چسبیده‌ام به نداشته‌ها، به از دست رفته‌ها. آن تصادف هشت سالگی مثلن می‌توانست خیلی چیزها را ازم بگیرد. ولی لابد بعدش ادامه می‌دادم. تصورش هم ترسناک است ولی به هر حال ادامه می‌دادم.
دست، مخصوصن وقتی می‌خواهی دست یکی را بگیری و کنارش راه بروی. دست، مخصوصن دست چپ، برای من که دست چپ‌ام، مثل شاهرگ اصلی‌ام می‌ماند. حواس‌ام به دست‌ چپ‌ام باشد…