بایگانی ماهیانه: آوریل 2012

مرگ در آینه

سرم را توی خواب می‌تراشیدند
صبح فکر کردم،
کسی خواهد مرد
آینه را برگرداندم
اخبار، نرخ صید سالانه را اعلام کرد
کابوس، مثل ماهی قرمز از سرم
بیرون افتاد
گل موی سیاه را برداشتم
لب‌هایم را سرخ کردم
چشم‌هایم را دودی
گونه‌هایم را صورتی
آینه را برگرداندم
برای مردن
به اندازه‌ی کافی، زیبا شده بودم.

فاطمه، فاطمه نیست

خسته از مردمان عصر حجر، خسته از چشم‌ها، قضاوت‌ها
خسته از شعرهای پاره‌ شده ، مثل دردی که از بکارت‌ها
حجمی از سایه‌های اخته شده، توی هر کوچه‌اند پشت سرم
گردن‌ام را به دست‌شان دادم، تا ببرند این کثافت‌ها
نه! کثافت کم است! گه شاید! گه ولی اینقدر کثافت نیست
شعر، جای فحش دادن؟… هست! جای ریدن به این فضاحت‌‌ها:
“فاطمه شمسِ عقده‌ای… سرکش، فاطمه شمسِ بی‌حجاب و خدا
فاطمه شمسِ استحاله شده، سست و سرشار از جهالت‌ها”
نامه‌های مقدس از زندان، موعظه از چریک‌های جوان
زدن مهر انقضا به تن‌ات، بابت گه زدن به “ساحت‌”‌ها
سرم از زهر مارها پر شد، مارهای سفید و سبز و سرخ
لخت توی خودم مچاله شدم، خالی از دردها و لذت‌ها
شهر یک دستمال خونی بود، توی دست غریبه‌های نجیب
پشت در، دختری که افتاده از نگاه تمام ساعت‌ها

بازخوانی یک مقاله: ریشه‌ها

میان همه‌ چیزهایی که این هفته خواندم، این نوشته‌ی شادی صدر برای قیصر امین‌پور را خیلی دوست داشتم. شاید چون خیلی از همین تجربه‌ها را من هم داشتم. اینجا می‌گذارم‌اش برای بازخوانی. قیصر، متاسفانه، از این زاویه کمتر دیده شد.


تصویر اول: جمعه سرنوشت
سر صف ایستاده ایم، در دبیرستان خواجه عبدالله انصاری. آخرین شماره مجله سروش نوجوان را در می آورم و به دوستم گلی سیف اللهی نشان می دهم: آگهی مسابقه پذیرش خبرنگار افتخاری. در مسابقه شرکت می کنیم، هر کدام مطلبی می نویسیم و اگرچه جزو بهترینها نیستیم؛ ناممان در میان 100 نفر اولین گروه خبرنگاران افتخاری مجله سروش نوجوان چاپ می شود. چون تهرانی هستیم، دعوت می شویم به جلسه ای برای آشنایی با اداره کنندگان سروش نوجوان. سه نام شورای سردبیری، قیصر امین پور، فریدون عموزاده خلیلی و بیوک ملکی، جلسه را اداره می کنند و نویسندگان مجله نیز همه هستند. در آن روز جمعه، در آن جلسه شلوغ، در آن گفت و شنودهای رودررو، در آن فضای عجیب برای آن سالها، سرنوشت من برای همیشه تغییر می کند. آن جلسه و فضای آزاد گفت و شنود آزاد میان همه، از هر سنی و جنسی که بودی با هر سنی و جنسی که بود، متفاوت بود با هرآنچه تاکنون تجربه کرده بودم؛ با فضاهای درس و مدرسه، کوچه و خیابان، خانه و…. بعدها می فهمم متفاوت بودن در سروش نوجوان یک ارزش است؛ متفاوت بودن را یاد می گیرم.
تصویر دوم: نمازخانه کوچک من
دفتر سروش نوجوان یک اتاق کوچک است که حتی وقتی دور تا دور صندلی می گذارند و می نشینند، باز هم به زور ده نفر در آن جا می شوند. جلسه های شعر و قصه خوانی خبرنگاران افتخاری را در نمازخانه ساختمان سروش برپا می کنند و همه، دختر و پسر، در بخش مردانه و بزرگتر نمازخانه، دور تا دور می نشینند. هر کس کار جدیدش را می خواند و بزرگترهای سروش نوجوان نقد می کنند. قیصر امین پور یکی از بزرگترهاست که در کار تربیت نسلی از نویسندگان جوان، حوصله ای غریب به خرج می دهد و اینگونه، رفته رفته سروش نوجوان از حد مجله فراتر می رود و به باشگاهی بزرگ شبیه می شود بی آنکه ادعایی داشته باشد. اولین شعرهایم را آنجا می خوانم و اولین نقدها و تشویقها را از قیصر امین پور می شنوم. نوشتن را یاد می گیرم.
تصویر سوم: عروس نیمه شب
حالا دیگر به مدد کارم در سروش نوجوان، برنامه نوجوان رادیو و بخشهای نوجوان برخی از مجلات، دستم در جیب خودم است و با اینکه دو سالی مانده دیپلمم را بگیرم، استقلال آن را دارم که از این سر شهر به آن سر شهر بروم، شب ها دیر بیایم و در جلسات و برنامه های مختلف شرکت کنم. عضو دفتر شعر جوان شده ام و یک جلسه عمومی در کتابخانه پارک شهر برپا شده. از مدرسه سوار اتوبوس می شوم به مقصد توپخانه. شعری را که می خواهم بخوانم زیر زبان مزمزه می کنم. درباره یک زن روسپی است و ما در سال 69 زندگی می کنیم؛ با همه تابوها، پرده پوشی ها و لاپوشانی های دهه 60. وقتی از بالای تریبون نگاه می کنم و آدمهایی را که در ردیف اول نشسته اند می بینم، به خود می لرزم. هم از اضطرابی که نامهای بزرگشان به جان من، دختر دبیرستانی 16 ساله می اندازد و هم از موضوع شعرم که می دانم معمول نیست. اما می خوانم: “…چه در سکوت می روی/ عروس نیمه شب…”. وقتی شعر تمام می شود صدای “آفرین” قیصر امین پور را که در ردیف اول و در میان آن نامهای بزرگ نشسته می شنوم. چند روز بعد، وقتی از فریدون عموزاده خلیلی می خواهم بر صفحه اول کتاب تازه منتشر شده اش چیزی برایم بنویسد، می نویسد: به شادی صدر، به خاطر جسارتش”. جسارت را یاد می گیرم.
تصویر چهارم: ابری
می خواهم شاعر شوم و درست یک ماه مانده به سال چهارم دبیرستان، همه نقشه های خانواده را برای خانم دکتر شدنم نقش بر آب می کنم. می خواهم کنکور علوم انسانی بدهم و در حالی که دارم دیپلم ریاضی می گیرم 54 کتاب علوم انسانی را می خوانم و کنکور می دهم. رتبه ها که می آید، رتبه من 8 شده، یک رقمی. انتخاب رشته می کنم و بعد از مدتها دوری و مرخصی به خاطر کنکور می روم سروش نوجوان. همه به من تبریک می گویند اما قیضر می پرسد: چه رشته ای انتخاب کردی؟ می گویم: حقوق. با تغیری که کم در او دیده ام می گوید: “حقوق زدی که حقوقت زیاد شود؟!” و ابری می شود با من که می داند تحت تاثیر او، سروش نوجوان و آن فضای ادبی و هنری آزاد، نقشه هایم برای آینده را تغییر داده ام. انتظار داشت ادبیات را انتخاب کنم؛ شاید در ادبیات چیزی بشوم؛ وسوسه ای که تا سالها با من بود. بزرگ می شوم با اینکه می دانم کودک ماندن قانون سروش نوجوان است. طغیان را یاد می گیرم.
تصویر پنجم: دور دور
دیدنهای گاه به گاه، در مراسم یا در دیدارهای کوتاه در سروش نوجوان، یا حتی به تصادف در محوطه دانشگاه تهران. حال و احوال و چه می کنی، چه می کنم ها و بعد، خبر تصادف شدید قیصر امین پور و خانواده اش در شمال و بیمارستان خاتم الانبیا و تختی که دوروبرش در ساعت ملاقات پر از آدمهای جوراجور بود؛ مربوط به دوره های مختلف زندگی قیصر و فضاهای متفاوت او، از همکلاسی های قدیمی تا نوجوانهایی مثل ما که حالا هر کدام گوشه و کناری قلم می زدند، از استادهای دانشگاه و نویسندگان کودک و نوجوان. و بعد هم فقط خبر های گاه و بیگاهی. دور دور. دیگر چیزی برای یاد گرفتن نیست…جایی نیست.
تصویر آخر: تصویرها نمی روند
با صدای اس ام اس از خواب بیدار می شوم. خبر مرگ قیصر است. خواب آلود کامپیوتر را روشن می کنم و بی اعتماد به اس ام اس می گردم به دنبال خبر. ساعت به ساعت بهت و ناباوری بیشتر می شود و بغض هست اما اشکی نیست. شب، گریه هم می آید و تمام روز بعد رها نمی کند. از خودم می پرسم چرا این عزا تا این حد سخت و دلخراش است؟ در تمام این سالها بسیار کسان که دوستشان داشته ام رفته اند اما هیچگاه نه تا این حد سنگین. وقتی در خانه هنرمندان پیکر قیصر را می بینم که بر دستها می رود، انگار بخشی از زندگی من، نوجوانی من هم می رود. برای سالهای سال در سیاره ای متفاوت با همه آن دوران سروش نوجوان زیسته بودم و حالا اینگونه به عزایش نشسته بودم؛ به عزای مردی که نماد یک دوران بود، نماد نسلی که نسلی دیگر را “ساخت”. دیدم دارم برای خودم گریه می کم؛ انگار او، بخشی از همه ما، سروش نوجوانیها بود که می رفت. تصاویر، می آیند و ماندگار می شوند، تصویر منحصر به فرد او وقتی شعرت زیر دستش خط می خورد و اصلاح می شد، تصویر او در دفتر سروش نوجوان که همیشه جایش کنار پنجره بود؛ در حالی که سیگار می کشید و با لبخند خاص خودش قضیه ساده ای را تعریف می کرد که مثلا همین چند دقیقه پیش در خیابان برایش اتفاق افتاده بود، صدایش، تکه کلامهایش و توانایی عجیبش در به کارگیری نوعی از ادبیات در گفت و گوهای روزمره که جوهره ای ادبی در خود داشت، تصویر او وقتی دستش را می برد لای موهای بلند جو گندمی اش و با سری که به عقب خم شده بود، جمله ناتمامی را تمام می کرد، تصویر او وقتی در بی حوصلگی های میان یک جلسه طولانی به کشیدن طرحهایی روی کاغذ روی می آورد، تصویرهایی که می آیند و نمی روند؛ دیرپا.
***
مرگ قیصر امین پور سخت بود، مثل خشک شدن ریشه ها؛ ریشه هایی که زیر زمینند و هیچکس نمی بیندشان، ریشه هایی که مایه ماندن هستند و ریشه هایی که بی آنها خشک می شویم، ریشه هایی که تازه وقتی قطع می شوند می فهمی چقدر مهم بوده اند. از او بسیار ریشه گرفتم….

به کریم


کریم
راه که می‌روی
انگار شعری به شعرهای دنیا اضافه می‌شود
انگار پاییز
راه بر تمام فصل‌ها می‌بندد
باشکوه
بلند
زرد…
راه که می‌روی
برگ‌ها، بی‌هوا
می‌ریزند
باران، بی‌هوا
می‌بارد
و جهان
حجمی از اندوه را
در دل‌ام جابه‌جا می‌کند
آه! ای آه!
ای کاش شانه‌هایم را
به تو
می‌بخشیدم
ای کاش درخت بادامی
بودم
و اندوهم را در برگ‌هایم پنهان می‌کردم
و شاخه‌هایم
مرغوب‌ترین عصای دست تو
می‌شد
کریم
راه که می‌روی
من مثل شعر بی‌وزنی
در خود می‌شکنم
و سکوت، فاصله میان ما را فتح می‌کند
سنگ ریزه‌ها، زیر پای تو مروارید می‌شوند.
خاک
زیر پای تو اوج
می‌گیرد
با صدای پای تو،
زمین خفته
بیدار می‌شود
آسمان،
وقتی تو راه می‌روی
کمی پایین‌تر
می‌آید
عبور می‌کنی
و دیگر هیچ چیز این جهان، به فرمان
نیست
دیروز،
گفتم خداحافظ
و می‌خواستم کمی گریه کنم
اما
هیچ‌کس در خیابان نبود
جز تو
که همیشه با باران
می‌رسی
و با باران
می‌روی.

دور افتاده- ۱

گاهی آدم طوری ترک بر می‌دارد که نه گذشت زمان، نه تغییر جغرافیایی و نه هیچ چیز دیگری نمی‌تواند دوباره تکه‌ها را به هم وصله کند. این نوشته را عجالتن بخوانید. من هم شاید نوشتم.
چقدر تلخ و ترسناک زندگی‌های ما به هم شبیه شد این سه سال
روز سنگین و تلخی بود. با این نوشته توی رختخواب شروع شد. بعد باران تندی زد و بعد هم … ای داد.

عبور

رازهای خیابان را
مثل صدف
در جیب‌هایم ریختم
از چهارراه گذشتم
ته هر کوچه‌ی سالخورده
دریایی پیدا بود.

کوچ

و کبوترها، رابعه!
کبوترها دیگر به شانه‌های من اعتماد ندارند
دیروز یک نفر ناگهان مرد
شانه‌هایم لرزیدند
و کبوترها به گمان زلزله از آشیانه گریختند
امشب مثل یک شهر خالی
با خودم تنها ماندم
دانه پاشیدم
شاید برگشتند.