خرداد

مثل جنینی آشفته
بر دیواره‌های تن‌ام پای می‌کوبد:
خرداد.
مادرم هر شب خواب می‌بیند
این روزها تمام خواهد شد.
بعد این همه وقت
هنوز، از مادر شدن، می‌ترسم.
شکم‌ام را ناخن می‌کشد.
پای راست‌اش را توی پهلوی چپ‌ام، فرو می‌کند.
گرمی نفس‌اش در راهروی حنجره‌ام می‌پیچد.
خون‌ام در رگ‌های سر و گردن‌اش می‌دود.
پلک‌های رسیده‌اش را به هم می‌زند.
می‌دانم
یکی از همین روزها، به دنیا
می‌آید.
شیره جان‌ام را می‌مکد.
راه می‌افتد.
دندان در می‌آورد.
حرف می‌زند.
موهای خرمایی‌اش را هر شب می‌بافم.
بوی شکوفه سیب می‌دهند.
می‌دانم، زیبا می‌شود.
وعاقبت، مثل ماهی سرخی
از دست‌ام می‌لغزد و
می‌افتد.
یک روز، از ماه سوم تقویم
به خیابان می‌رود.
و دیگر بر
نمی‌گردد.
آه! هیچ‌کس، هیچ‌کس به جز مادرم هنوز
هر شب خواب نمی‌بیند:
این روزها تمام خواهد شد.