خرداد هفتاد و شش

از روزهای آخر اردیبهشت هفتاد و شش که هنوز حتی حق رای هم نداشتم، فقط یک تصویر خیلی روشن دارم. سال آخر راهنمایی بودم. بعد از مدرسه، زیر خورشیدی که بیشتر بهار و تابستان را در مشهد مستقیم و داغ می‌تابید، از جایی حوالی بولوار وکیل‌آباد با یکی از دوستان‌ام راهی میدان تقی‌آباد می‌شدیم. آن روزها به هیچ وجه شور و شوق انتخابات با ما نبود. با فضای بسته و خاموش شهری که ما در آن زندگی می‌کردیم و البته سن و سالی که در آن بودیم غیر از این هم انتظاری نمی‌رفت. حتی یادم نیست چرا راهی میدان تقی‌آباد می‌شدیم. دلیل‌اش تا جایی که خاطرم هست نزدیکی خانه دوست‌ام به محل آن «اتفاق» بود. در راه مدرسه ساختمانی را دیده بود که آن روزها حال و هوایش با بقیه جاهای شهر فرق داشت. می‌گفت باید ببرم آن‌جا را نشان‌ات بدهم. اتوبوس می‌گرفتیم و نرسیده به میدان پیاده می‌شدیم و بقیه راه را تا آن ساختمان پیاده می‌رفتیم به آن ساختمان نیمه کاره و پر از خاک و آهک، جایی که آن شهر گرم و مرده و متعصب پیش از این کمتر به خود دیده بود. وارد می‌شدیم و جلوی میزهایی که رویشان پشته‌های پوستر بود، چند بار بالا و پایین می‌رفتیم و بعد یک گوشه می‌ایستادیم و نگاه می‌کردیم و گوش می‌دادیم. حرف نمی‌زدیم گیج بودیم و کمی هم انگار می‌ترسیدیم.
گاهی یکی دو ساعت همان دور و برها می‌پلکیدیم و چهارچشمی دور و برمان را می‌پاییدیم که آشنایی به تورمان نخورد. می‌ترسیدیم خبر ببرند به خانواده‌ها. نمی‌دانستیم چرا از نظر آن‌ها آنجا جای خطرناکی بود. شاید همان پنهانی بودن‌اش باعث می‌شد تجربه لذت بخشی باشد و این همه سال هنوز در یادم به عنوان خاطره‌ای روشن مانده باشد. بعد از پانزده سال وقتی فکر می‌کنم می‌بینم آن یکی دو ساعت بعد از ظهرهای آخر اردیبهشت از به یادماندنی‌ترین یواشکی‌های زندگی‌ام بود.
آن سال، صندوق رای برایم به هیچ وجه معنی نداشت. حتی تیتر بیست میلیون رای روزنامه‌ها را هم درست یادم نیست. بعدها اسم‌اش را گذاشتند «حماسه دوم خرداد». ولی برای من آن حادثه خوب، قبل‌تر از دوم خرداد، حوالی همان ساختمان نیمه‌کاره با دیدن همان آدم‌ها اتفاق افتاده بود. دل‌ام می‌خواست همه چیز طوری پیش برود که خیلی از جاهای شهر بشود مثل آن ساختمان نیمه کاره با میزهای اوراق و پوسترهایی که زمین و دیوارها را پوشانده بودند و صورت‌هایی که با بقیه صورت‌های شهر فرق داشتند. شوق و امیدی توی صدا و صورت‌شان بود که جاهای دیگر نبود. خردادهای دیگری هم بعد از آن آمد و رفت. شاید این روزها بیشتر درباره‌شان بنویسم. ولی درباره آن اولین خرداد، بهترین خاطره تک تک آن آدم‌ها و آن ساختمان پرغبار است. آدم‌هایی که لابد هر کدام جایی داخل یا بیرون آن مرزها مشغول زندگی‌‌اند. بعضی‌هاشان از رای دادن پشیمان‌اند، بعضی‌هاشان سرخورده و ناامید، بعضی‌ها هنوز امیدوار. آدم‌هایی که آن روزها نقطه اشتراک‌شان فارغ از همه اختلافات تغییر دادن و بهتر کردن حداقلی اوضاع بود. نه آن برگه‌ها و نه نامی که بر آن برگه‌ها نوشته شد، تک تک آن آدم‌ها که آن لحظه‌های خوب را برای اولین بار در شهرهای خاموشی مثل شهر من زنده کردند برای من مهم‌ترین خاطره‌ی خرداد هفتاد و شش‌اند.