بگذار تا کند تقویم از یاد خود فراموشم

در خود خروش‌ها دارم، چون چاه، اگر چه خاموش‌ام
می‌جوشم از درون هر چند با هیچ‌کس نمی‌جوشم
گیرم به طعنه‌ام خوانند:« ساز شکسته! » می‌دانند،
هر چند خامشم اما، آتشفشان خاموشم
فردا به خون خورشیدم، عشق از غبار خواهم شست
امروز اگر چه زخمش را، هم با غبار می پوشم
در پیشگاه فرمانش، دستی نهاده‌ام بر چشم
تا عشق حلقه ‌ای کرده‌‌ ست، با شکل رنج در گوشم
***
این داستان که از خون گُل بیرون دمد، خوش است، اما
خوش‌تر که سر برون آرد، خون از گُل سیاووشم
من با طنین خود بخشی از خاطرات تاریخم
بگذار تا کند تقویم از یاد خود فراموشم
مرگ از شکوه استغنا با من چگونه برتابد؟
با من که شوکرانم را با دست خویش می‌نوشم
حسین منزوی