بایگانی ماهیانه: می 2012

زندگی در آینه

من، عاشق مردانی بودم
که هرگز نمی‌شناختم
شعرهایم، همه در وصف عابران پیاده‌‌ای بود
که تنها، در باران می‌گذشتند
با بارانی‌هایی که بوی بلوط سوخته می‌دادند.
‌من، عاشق مردانی بودم
که همیشه جوان می‌مردند
خیلی جوان.
چشم‌هایشان، در واپسین لحظات،
ناگهان، خاکستری می‌شد.
آن‌ها،
هیچ‌کدام،
هیچ‌وقت
لب نداشتند
و آغوش‌شان،
شبیه مکعب‌های مغشوش و گیج
با تصویر هیچ زنی آرام نمی‌‌شد.

هوای تازه

بعد از مدت‌ها، شامی که خوردم به تن‌ام گوشت شد و علت اصلی‌اش هم حضور و حرف‌های کومی نایدو سخنران شام یکی از گردهمایی‌های سالانه دانشگاه آکسفورد بود. شنیدن داستان زندگی نایدو در تبعید شب‌ام را ساخت. نایدو اهل آفریقای جنوبی و فعال حقوق بشر و محیط زیست است که از پانزده سالگی برای بهبود اوضاع کشورش مبارزه می‌کند. نایدو سال‌های بعد از آپارتاید بارها دستگیر شد و به زندان افتاد و بعد از ترک کشورش و یک سال زندگی مخفیانه برای ادامه تحصیل به آکسفور آمد. داستان اولین روز ورودش به آکسفورد واقعن شنیدنی بود. نایدو در طول و بعد از تکمیل دوره دکتری‌اش در جامعه‌شناسی سیاسی هم دست از مبارزه نکشید و الان هم از فعالان مهم و تاثیرگذار کمپین جهانی محیط زیست است.


نایدو گرم‌تر و زنده‌تر از تمام سخنران‌های امروز حرف زد. با تمام قلب‌اش. امشب یک بار دیگر بهم ثابت شد که درد و رنج، آدم‌ها را یکه و کمیاب می‌کند. این حتی از تن صدا و حالت نگاه‌شان هم پیداست. نایدو از معدود آدم‌هایی بود که بعد از مدت‌ها شنیدن حرف‌هایش، به زندگی و آینده و تغییر و بهبود اوضاع امیدوارم کرد. از ماندلا گفت. از تجربه زندان و دفاعیه دادگاه‌اش.
برنامه که تمام شد، درباره تجربه دوری اجباری از کشورش (دارم زور می‌زنم این روزها کلمه تبعید را استفاده نکنم) بیشتر حرف زدیم. تنها ایرانی جمع من بودم و تنها مدعوی که تجربه سه سال دوری از کشورش را داشت. لازم نبود زیاد حرف بزنم. انگار بیشتر ماجرا را می‌توانست حدس بزند. گفت این سال‌ها تمام می‌شود، فقط طوری زندگی کن که وقتی نسل بعدی کشورت روزی یک گوشه از همین دنیا، جلوت را گرفت و گفت آن سال‌ها برای بهتر شدن وضع چه کار کردی وجدانت موقع جواب دادن پیش خودت راحت باشد. مهم نیست چه کار می‌کنی. مهم این است که جلوی آن‌ها شرمنده نباشی. روی رفاقت‌ و دوری از تنهایی و تشکیل‌ جمع‌های کوچک دوستی و تبادل فکر در سال‌های دوری اجباری خیلی تاکید کرد. قرار شد بهش بنویسم و از تجربه زندگی در تبعید برایم بیشتر بگوید. حرف زدن با آدم‌هایی با درد و رنج و تجربه مشترک می‌تواند حداقل دوباره مدتی آدم را روی پا نگه دارد. چیزی که مسلم است این است که باید روی پا ماند. این روزها دارم شدیدن به گذراندن یک دوره تکمیلی مطالعات مهاجرت اجباری*فکر می‌کنم. یکی دوتا دوره تکمیلی خوب هم پیدا کرده‌ام. فکر کنم کار کردن روی همچین موضوعی به بهبود اوضاع فعلی خودم هم خیلی کمک کند.
*Forced Migration Studies

فوئنتس

خالقِ آئورا مرد. خبر را که خواندم اولین تصویری که جلوی چشم‌ام آمد، اتاق ۲۰۸ خوابگاه کوی، ساختمان فاطمیه چهار، آن قفسه فکسنی کتاب‌ها بود. «آئورا» را یکی از همان روزهای بی‌قراری خریده بودم و یک‌نفس خوانده بودم. “در طول این تسلسل کم و بیش آنی، دختری که من چهارده سالگی‌اش را به یاد می‌آوردم و اکنون بیست ساله بود، همانند نوری که از پنجره می‌آمد، دستخوش دگرگونی شد. آن در‌گاهی میان اتاق نشیمن و اتاق خواب مرزی شد میان همه‌ی سنین آن دختر.”
یادم نیست چند بار خوانده بودم‌اش. بعضی جمله‌ها را چند بار “تو: واژه‌ای که از آن من است، آنگاه‌ که شبح وار در همه‌ی ابعاد زمان و مکان، حتی فراتر از مرگ، حرکت می‌کند.” کتاب را اینجا ندارم. یک تکه‌هاییش را توی یادداشت‌های آن روزها داشتم.
پوست‌انداختن با آن جلد سبز مات را روزهای آخر خوابگاه خریده بودم و هیچ وقت تمام‌اش نکردم. ماند مشهد. توی کتاب‌خانه‌ای که معلوم نیست چقدرش هنوز سرجاش هست.
درباره فوئنتس

هدیه

آدم وقتی دور است برای اثبات بودن‌اش در جایی که از آن دور است، سعی می‌کند خودش را با اشیاء کوچک به ساکنان آن‌ سرزمین دوریادآوری کند. گاهی با مجسمه، گاهی با شال یا لباسی که به تن‌شان نزدیک‌تر باشد، گاهی با دست‌بند و گردن‌بند که راست روی مسیر نبض‌شان بیفتد. این یکی آخری را خودم از همه بیشتر دوست دارم.
امروز رفتم برای تولدش یک گردن‌بند دست‌ساز خریدم. بندش بلند بود و فکر کردم تا روی سینه‌هایش می‌آید پایین. نمی‌دانم تا کی می‌شود به این یادآوری بدون لوث شدن ادامه داد. فعلن که از رو نرفته‌ام.

راست می‌گوید و دروغ از سر و پای حرف‌اش می‌ریزد. نه تضادی در کار است و نه تناقضی. تظاهر به راستی، بزرگ‌ترین دروغی‌ست که می‌شود گفت. تظاهر به فروتنی. تظاهر به گشاده‌دستی. تظاهر به لوتی‌منشی. تظاهر به آدمیت. تا از نزدیک غرور و یک‌دندگی‌ و بخل و خودبینی‌اش را با چشم‌های خودت نبینی، تا یک عمری با گوش سر روایت نزدیکان‌اش را نشنیده باشی، تا نشنوی با تعصب‌های کور انقلابی‌اش یک روزی چی بر سر یکی آورده و حالا با تغییر سبک لباس و مدل مو و ادوکلن و ریش چه‌طور مدعی بشردوستی‌ست و تئوری‌پرداز آزادی و اخلاق است، نمی‌فهمی چه طور دارند با جمله‌های بی‌سر و ته روی سرت دوتا گوش می‌سازند.
حق و انصاف هر دو ایجاب می‌کند که باور کنی. تا از نزدیک ندیده‌ای چه‌طور آدم‌ها برایش با مهره‌‌های چرتکه‌ی دخل بابای خدابیامرزش هیچ فرقی نمی‌کنند و هر جا لازم‌شان نداشته باشد یا به آبرو و حیثیت‌اش لطمه بزند محترمانه پرتشان می‌کند بیرون و ذره‌ای برایش مهم نیست. زیر پوست زندگی‌ طرف که بوده باشی، آن وقت دیگر از این ژست‌ها و تظاهرها حیرت نمی‌کنی. به جاش فقط روز به روز به نفرت‌ات افزوده می‌شود. هی به خودت می‌گویی، خوب است آدم مواظب رشد گوش‌هاش باشد. دلت به حال یک مشت کور و کر پیاده می‌سوزد. از خودت می‌پرسی چه طوری جلوی رشد گوش‌هاش را بگیرد وقتی یکی این‌طوری روی کل عالم را توی دروغ‌گویی سفید کرده است؟ ترسناکی قضیه اینجاست که دروغ‌گویی به طرز خارق‌العاده‌ای رفته توی خون‌ آدم‌ها. یک دروغ‌گو حرف دروغ‌گوی دیگر را با اذعان به اینکه دارد دروغ می‌شنود باور می‌کند و هر دو این‌طور فکر می‌کنند که همه چیز راست است. گاهی فکر می‌کنم بروم در اتاق‌اش را بزنم و بگویم همان جمله‌هایی که نوشتی را یک دور هم توی چشم من بگو. بعد فکر می‌کنم که خیلی راحت می‌گوید. خیلی راحت. با همان وقاحت حیرت‌انگیز همیشگی که روز به روز رو به افزایش است.

زوال

امروز این شعر از علیرضا قزوه را خواندم. دوباره حال‌ام خراب شد. نه اینکه از قزوه انتظار همچین چیزی را نداشته باشم، که قبلن هم از این دست کارها کم نخوانده بودم.
نان به نرخ روزخوری قزوه چیز جدیدی نیست. از قدیم، در مجیزگویی درباری، دخیل بود و سفارشی معمولی و سفارشی خشخاشی هم تا حالا کم نسروده. ولی این یکی دو سال اخیر خودش را تقلیل داده به شاعر رجانیوز. در همان سبک و سیاق می‌نویسد و فکر می‌کند.
خواستم درباره جفایی که این آدم به شعر و ادبیات مملکت می‌کند، بنویسم. یادم افتاد از این تکه از زنده‌یاد حسن حسینی در کتاب «گزیده شعر جنگ و دفاع مقدس» در نقد غزل «رایحه سیب» که خیلی سال پیش، که این روزها را برای آقای قزوه پیش‌بینی کرده بود»:
“حافظه‌ام می گوید که از شاعر این شعر شنیده‌ام که می‌گفت بعضی از بمب‌های شیمیایی، رایحه میوه دارند، مثل رایحه سیب، زردآلو و نظیر این‌ها. بر این اساس، غزل قزوه را یک غزل شیمیایی می‌دانم. قزوه در ذهن من نماینده‌ی پدیده‌ای به نام «طلبه شاعران»‌ نیز هست. عناصر متعلق به این پدیده در عرصه ادبیات انقلاب و جنگ هم فوایدی‌ داشته‌اند و هم مضراتی. مضراتشان بیشتر به حوزه‌های مدیریتی در مراکز فرهنگی خالص، یا مراکز نظامی- فرهنگی مثل قسمت‌های اداری سپاه، بسیج و نهادهای دیگر برمی‌گردد. گهگاه «تئوریزه کردن تنگ‌نظری» زیر عنوان «مصلحت‌های انقلابی» به برخی از عناصر این پدیده نسبت داده می‌شود. صحت و سقم این «نسبت دادن» را گذر زمان کمی روشن کرده و روشن‌تر نیز خواهد کرد. فوائد اینان جلب اعتماد مدیران کلان برای انجام پروژه‌های فرهنگی بوده است. آخر طلبه بودن، سال‌های سال معادل بوده است با «مورد وثوق و اطمینان بودن». قزوه از این بابت مصدر خدمت‌هایی بوده است. مخصوصا در صفحه «بشنو از نی» در روزنامه اطلاعات او، من شاهد بوده‌ام که گاه از جیب خود و به نام مدیران موسسه اطلاعات حق التالیف‌هایی هم پرداخت کرده است!‌«
«گزیده شعر جنگ و دفاع مقدس»، انتخاب و توضیح حسن حسینی، انتشارات سوره مهر، صفحه ۵۵-۵۴