بایگانی ماهیانه: ژوئن 2012

عبور بی‌صدا

به زخم‌خورده‌‌های هشت سال جنگ
آرام می‌گذشت و عبورش صدا نداشت
انگار بین آن همه یک آشنا نداشت
همچون پرنده‌ای پر آواز کوچ بود
کاری به کار زندگی زاغ‌ها نداشت
یک پیکر نجیبِ پر از استعاره بود
یک شعرِ تا ابد که تب انتها نداشت
او گرچه طعم سرخی این خاک را چشید
او گرچه بال داشت ولی ادعا نداشت
پشت شیار تلخ نگاه‌اش گلوله بود
با صدهزار نام… که حتی خدا نداشت
آن نام‌های زنده که یک‌باره سوختند
آن سال‌ها که مرگ، لباس عزا نداشت
هی پر زدند هم‌قفسان‌اش، یکی یکی
دنیا برای آن همه دیوانه جا نداشت
از کوچه می‌گذشت پر از زخم سوخته
مردی که روی صندلی‌اش بود و … پا نداشت

اینجانویسی

یک اتفاقی هم هی می‌افتد که هنوز خودم نمی‌دانم حس‌ام بهش دقیقن چیست. ولی مطمئنم که خیلی حس جالبی نیست. آن هم این‌که مثلن یکی را یک جایی می‌بینی و طرف شروع می‌کند به نقل و نقد و بررسی احوال‌ات با ارجاع یکی در میان به پست‌های این وبلاگ. مثلن فرض کن در یک جمع پنج نفری که چهار نفرشان وبلاگ‌خوان نیستند نشسته‌ای، بعد یکی آن وسط ارجاع می‌دهد به یکی از بیت‌های یکی از شعرهای شش ماه قبل یا جمله‌ای در یکی از پست‌های چند وقت پیش. انتظارش این است که خط به خط یادم باشد و حفظ باشم و برایش بقیه داستان را تعریف کنم. از بقیه داستان هم منظورم این است که مثلن اگر یک پست برشی از یک واقعیت یا افسانه یا حس یا هر چیزی باشد، طرف می‌خواهد باقی برش‌ها را هم بداند. همه چیز از یک حس خوب، اینکه اینجا خوانده می‌شود شروع می‌شود ولی بعد به فاز بازجویی و سین‌جیم شباهت پیدا می‌کند.
واقعیت هم این است که یک عده صرفن می‌آیند وبلاگ بخوانند که ببیند “چه خبر است”. می‌آیند می‌خوانند و بعد هی آن تصویر دلخواه خودشان از آدم را می‌سازند. وقتی هم با طرف روبرو می‌شوند علاقه دارند هی آن تصویر را بسط دهند. ذره‌ای هم احتمال نمی‌دهند که برداشت‌شان از وضعیت موجود شخصی بوده باشد و لزومن ربطی به آنچه طرف نوشته نداشته باشد.
این‌که گاهی پست وبلاگ آدم بخورد توی صورت‌اش، آن هم وسط یک جمع تصادفی، مثل این می‌ماند که مادر آدم فلان کتاب خلاف را در چهارده‌سالگی زیر تشک آدم پیدا کرده باشد. نکنید این‌طور. وبلاگ بخوانید ولی فکر نکنید وبلاگ‌نویس موظف است به همه سوال‌ها و شک و شبهات ذهنی‌تان پاسخ بدهد. این بخشی از زندگی اوست که دوست ندارد هیچ توضیح بیشتری بابت‌اش به کسی بدهد. هر چه هست و نیست توی همین کلمه‌ها و همین صفحه است. باقی‌اش اگر نوشتنی و شدنی بود که نوشته بودم. حالا که نیست هم که نیست دیگر.

حدیث بی‌قراری

دفعه اول بود آمده بود اینجا. برگشت بعد از ده بار عذرخواهی پرسید: تو چرا این همه چمدان داری؟ یک دور همه چمدان‌هام را شمردم. حق با او بود. توی این چند سال خیلی چمدان دور خودم جمع کرده‌ام. بهش گفتم زندگی‌ام نزدیک هفت سال است که توی این چمدان‌ها جا به جا می‌شود. هر جایی رفته‌ام به خاطر کتاب‌ها یکی به تعدادشان اضافه شده. ولی انگار دیگر نمی‌شود این وضعیت را ادامه داد. اتاقی که از دو ماه بعد گرفته‌ام این همه طبقه ندارد. یا باید کتاب‌ها را بچینم کف زمین یا هم اینکه ببخشم به کتاب‌خانه. هر روز چند دقیقه می‌روم می‌ایستم جلویشان که انتخاب کنم کدام‌ها را آن روز ببرم کتاب‌خانه. حس آدم‌کشی را دارم که هر روز می‌آید دوتا را از صف می‌کشد بیرون. کاش می‌شد جایی آرام گرفت و زندگی کرد. این جابه‌جایی مدام دیوانه‌ام می‌کند.

ششم تیرماه

شعر،
روی پوست تن‌اش راه می‌رفت
شعر،
زیر پوست تن‌اش راه می‌رفت
نه، اصلن، شعر،
روی لب‌هایش
در باغ‌وحش چشم‌هایش،
روی سر انگشت‌هایش
راه می‌رفت.
او تکه پوستی بود، به خون و رگ و شعر آمیخته
سمندر باشکوهی که داغِ داغ
بر تخت سینه‌ام
می‌تاخت و می‌سوخت و می‌گریخت.

سفر

روم به جای دگر، دل دهم به یار دگر
هوای یار دگر دارم و دیار دگر
به دیگری دهم این دل که خوار کرده‌ی تست
چرا که عاشق تو دارد اعتبار دگر
میان ما و تو ناز و نیاز بر طرف است
به خود تو نیز بده بعد از این قرار دگر
خبر دهید به صیاد ما که ما رفتیم
به فکر صید دگر باشد و شکار دگر
خموش وحشی از انکار عشق او کاین حرف
حکایتی‌ست که گفتی هزار بار دگر
وحشی بافقی

معرفی کتاب: خاطرات تن

هنوز حرف‌های آن روزت را به خاطر دارم: رخداد زندگی ما، عشق بود، و آن‌چه اتفاق نیفتاد، ادبیات بود و امروز بعد از آن‌که همه چیز به پایان رسیده، می‌توانم بگویم: درد ما گوارای ادبیات باد، چقدر بزرگ است وسعت چیزهایی که اتفاق نیفتاد. چیزهایی که امروز می‌توان چندین کتاب در مورد آن‌ها نوشت.
و تبریک به عشق هم…
چه زیباست آنچه برای ما اتفاق افتاد… چه زیباست آنچه اتفاق نیفتاد… و چه زیباست آنچه اتفاق نخواهد افتاد.


این چند خط اول کتاب «خاطرات تن» نوشته احلام مستغانمی نویسنده‌ی الجزایری تونسی تبار است. چند خطی که توانست وادارم کند چند ساعته یک ضرب کل‌اش را بخوانم. تابلوست چرا دیگر. همان چند خط اول همه چیز را لو می‌دهد. «خاطرات تن» ترجمه فارسی عنوان عربی کتاب «ذاکره الجسد»‌ است. از آن کتاب‌هایی است که گرفتارم کرده و واقعیت‌اش را اگر بخواهم بنویسم این است که حال‌ام خراب شد با خواندن‌اش. یعنی کار دست خودم دادم که رفتم سراغ‌اش. همان روز اول که رسید دست‌ام و چند خط اول را خواندم، جلوی خودم را گرفتم، چون دوتا امتحان داشتم که باید پاس می‌کردم و نمی‌شد. ولی حالا که بهانه امتحان نیست و گرفته‌ام دست‌ام و چند خط به آخرش نمانده از این همه شباهت تجربه آدم‌ها در طول سال‌های انقلاب و تبعید شوکه‌ام.
داستان، روایت خالد، نقاش انقلابی تبعیدی است که بعد از از دست دادن یک دست‌اش در جریان انقلاب، از الجزایر تبعید می‌شود و در پاریس زندگی می‌کند. زندگی عاشقانه خالد در جریان انقلاب الجزایر می‌پاشد و بعد از سال‌ها، می‌خورد به رمان «پیچ‌ فراموشی» به قلم معشوقه‌ الجزایری‌اش و ماجرای زخمی که بعد از سال‌ها سر باز می‌کند، کلافی که یک سرش عشق از دست رفته است و سر دیگرش وطن و آرمان‌هایی که روزی برایشان جنگیده بود.
«خاطرات تن» داستان عاشقانه‌ها و مبارزات ناکام است. عشق به کلافی سر در گم و کور مثل انقلاب، مثل تبعید می‌ماند یا به دستی که برای همیشه از دست رفته است. تصویر برساخته از معشوقه داستان، که هم‌نام نویسنده داستان، احلام، است تصویری شدیدن مردانه است. مستغانمی با انتخاب راوی مرد خیلی هوشمندانه توانسته کلیشه‌های جنسیتی نگاه مردان انقلابی به زن و عشق‌ زنانه را به چالش بکشد. برای احلام، عشق و کلمه است که حرف آخر را می‌زند نه دست بر باد رفته در انقلاب و ایدئولوژی انقلابی و مبارزه بی‌پایان. احلام در طول داستان با به میخ کشیدن شخصیت زن داستان از نگاه راوی مرد، مدام دارد یک آجر از زیر دیوار اسطوره و ایدئولوژی انقلابی مردان داستان می‌کشد. یعنی زبان راوی به قاتل راوی تبدیل می‌شود.
من ترجمه رضا عامری از این کتاب را دوست داشتم. قاعدتن نرفته‌ام متن را مقابله کنم ولی به نظرم کار شسته رفته و تمیزی به فارسی منتشر کرده. «خاطرات تن»‌ برنده جایزه «نجیب محفوظ«» موسوم به گنکور عربی سال ۱۹۹۸ و برنده جایزه «نور» برترین اثر ادبی زنانه در جهان عرب سال ۱۹۹۶ است. الان وقت خواندن‌اش است اگر پایه رمان‌خوانی هستید. چهارصد صفحه بیشتر نیست و دو روزه می‌شود خواند.
درباره احلام مستغانمی اینجا و اینجا بیشتر می‌توانید بخوانید
و اینکه، ما از حافظه‌هامان شفا نمی‌یابیم. برای همین است که می‌نویسیم، برای همین است که نقاشی می‌کنیم و برای همین است که بعضی‌هامان می‌میریم.

در موزه

عصر، عصر تماشاست
تماشای عصای موسی
یا تکه‌ای از ریش آن پیامبر اعظم دیگر
عصر، عصر تماشای تکه‌پاره‌های مقدس مردگان
از پس پشت شیشه‌های کاغذی است
عشق ما را با گوشواره‌هایم
گوشه‌ی باز یقه‌ی پیراهنت بگذار
به هیچ یک از موزه‌های این جهان دیگر اعتمادی نیست.
موزه توپکاپی، استامبول. بهار ۹۱

چینی گل سرخی

حواست نیست، نیست!
آخرش، از دستِ چشم‌های تو می‌افتم
می‌نویسم: “از دستِ”
چون مقصر تویی که
بی‌هوا
نگاه‌ات را در هوای منتهی به ریه‌های من، می‌چرخانی
می‌نویسم “می‌افتم”
تنها به این دلیل که تو را
دوست دارم
و این یعنی که من هفت‌تا جان دارم
مثل چینی‌های گل‌سرخی ‌مادربزرگ
که هر چه در نه سالگی از دست‌ام می‌افتاد
گل‌هایش قرمزتر می‌شد.
حالا حکایت من است
که هی هرچه می‌افتم
دیوانه‌تر می‌شوم.
نپرس کجا و کی
از کجا بدانم؟
لابد یک وقت که حواس‌ات نیست
مثل نه و چهل و پنج دقیقه‌ی چهار شب پیش
که طبق معمول، حواس‌ات نبود
و یک گل قرمز به نمودار خوشه‌ای دیوانه‌های شهر اضافه شد.

سه سال بعد

به وقت ایران، شد درست سه سال. هزار و نود و سه روز. بیست و هفتم خرداد هزار و سیصد و هشتاد و هشت، از آن فرودگاه لعنتی پریدم. این مدت که معکوس می‌شمردم خیلی درد داشت. عین نواری که زده باشند عقب هی برگشتم و خودم را دیدم. آن لحظه که التماس می‌کردم مامور چمدان را برگرداند. آن لحظه که هواپیما از زمین کنده شد و ویرانی شروع. استفراغ‌های عصبی فرودگاه دوحه. گریه‌های بی‌پایان فرودگاه هیترو. بی‌خوابی‌های آن تابستان خونین. و باقی ماجرا
اینجا… هجوم وحشی باران، سه سال بعد
تلخ و غریب و خسته و ویران، سه سال بعد
شب‌های بی‌قراری تهران، سه سال قبل
کابوس‌های تلخ خیابان، سه سال بعد
معکوس می‌شمارم و نابود می‌شود
حسی درون این تن بی‌جان، سه سال بعد
از لحظه‌های سخت پریدن… فرودگاه
تا نامه‌های پاره‌ی زندان، سه سال بعد
از عشق بی‌بهانه و احساس سوخته
تا ترس و درد و گریه و هذیان، سه سال بعد
از شک و کفر و دین و یقین، سبز یا که سرخ‌‌
تا مست و تلخ و سرد و گریزان، سه سال بعد
از گم شدن کنار خیابان، سه سال قبل
تا گورهای مخفی و ویران سه سال بعد
از کوچ ناگهانی و مرگ هَزارها
تا بازگشت شوم کلاغان، سه سال بعد
سهم من از نبودن او، قاب عکس شد
اینجا کنار طاقچه، مامان، سه سال بعد
آتش گرفته خاطره‌هایم ولی هنوز
خاکسترم سراسر و سوزان، سه سال بعد
.
.
.
شاید دوباره شعر شود لحظه‌های من
در کوچه‌‌باغ‌های خراسان، سه سال بعد