معرفی کتاب: حالات و مقامات م.امید

بالاخره کتاب به دست‌ام رسید و هنوز نتوانسته‌ام زمین‌ بگذارم‌اش. «حالات و مقامات م.امید» به قلم پرجان محمدرضا شفیعی کدکنی. کتاب حاوی خاطرات ناب و گفتنی‌های کم‌یابی درباب زندگی و حالات شاعر نامدار معاصر فارسی، مهدی اخوان ثالث است. شفیعی در مقدمه کوتاه و خواندنی کتاب نوشته که بخشی از یادداشت‌هایش درباره اخوان را پس از مرگ‌اش توصیه کرده که منتشر کنند ولی آنچه در این کتاب آمده حاوی خاطرات شخصی و برخی از مقالاتی است که پیش از این درباب شعر و شخصیت اخوان در نشریات مختلف ادبی منتشر شده بود. نثر جاندار و پرمغز بخش اول که حاوی خاطرات شخصی شفیعی از اخوان است یک بند آدم را تا آخرین سطر می‌کشاند. شفیعی این خاطرات را بلافاصله بعد از مرگ اخوان و به درخواست سایه‌ی شاعر و هم خطاب به خود او قلمی کرده.
جاهایی از کتاب ردپای خاطرات کودکی خودم را هم می‌توانستم بگیرم. مثلن یادم هست که مادربزرگ مادری‌ام که مبتلا به مرض کلیه و فشارخون بود از مغازه «آق‌علی عطار» مدام دارو و دوا می‌گرفت. کمتر مشهدی‌ای هست که گذرش به این مغازه نیفتاده باشد. تازه فهمیدم که آن مغازه قدیمی و خاک‌خورده که نسخه‌های دستی صاحب‌اش، دوای درد اهالی شهر بود متعلق به پدر و عمو و اجداد اخوان بوده‌ است. مغازه هنوز هم زنده است و طبابت گیاهی کسب و کار بازماندگان خاندان اخوان.
اخوان شاعری را از مادر خراسانی‌اش به ارث برده بود. ریاضی و فیزیک‌اش مثل بیشتر شاعرها خراب بود. به جای دبیرستان رفته بود هنرستان و درس آهنگری خوانده بود. مرام «مزدشتی» را تا آخرین روز عمرش از کف ننهاد. و و و…
کتاب را بگیرید و بخوانید. کمتر فرصتی پیش می‌آید که یک ستاره باشکوه ادبیات و شعر درباب ستاره دیگری این‌طور دلنشین و کم‌یاب بنویسد. شفیعی بر اخوان. اصلا چی دارم می‌نویسم؟ مگر می‌شود همچنین اثری را نخواند؟


از خاطرات و تصاویری که شفیعی از سال‌های زندان اخوان نوشته می‌گذرم. فقط این یک تکه که چند بار خواندم‌اش و هی دل‌ام برای اخوانِ دل شکسته در حال متفرق کردن کتاب‌ها و بعد دوباره آشتی دادن‌شان غنج رفت را این زیر می‌نویسم. بقیه را خودتان بروید بخوانید.
نشانه‌های مهر و کین:

وقتی که به هر دلیلی، اندک رنجشی از من (من: شفیعی کدکنی) حاصل می‌کرد، اولین نشانه خشم‌اش این بود که می‌رفت سر قفسه کتاب‌هایش. کتاب‌های مرا- که خودش به ترتیبی خاص چیده بود- به هم می‌زد و هر کتابی را به قفسه‌ای دور تبعید می‌کرد تا از حضور من، در کتابخانه‌اش، بدین گونه بکاهد. باز، وقتی آن ملال برطرف می‌شد، می‌رفت کتاب‌ها را از قفسه‌های مختلف جمع می‌کرد و کنار هم می‌گذاشت به نشانه مهربانی و آشتی. این را خودش بارها، در حالات مختلف، به من یادآور شده بود.