چینی گل سرخی

حواست نیست، نیست!
آخرش، از دستِ چشم‌های تو می‌افتم
می‌نویسم: “از دستِ”
چون مقصر تویی که
بی‌هوا
نگاه‌ات را در هوای منتهی به ریه‌های من، می‌چرخانی
می‌نویسم “می‌افتم”
تنها به این دلیل که تو را
دوست دارم
و این یعنی که من هفت‌تا جان دارم
مثل چینی‌های گل‌سرخی ‌مادربزرگ
که هر چه در نه سالگی از دست‌ام می‌افتاد
گل‌هایش قرمزتر می‌شد.
حالا حکایت من است
که هی هرچه می‌افتم
دیوانه‌تر می‌شوم.
نپرس کجا و کی
از کجا بدانم؟
لابد یک وقت که حواس‌ات نیست
مثل نه و چهل و پنج دقیقه‌ی چهار شب پیش
که طبق معمول، حواس‌ات نبود
و یک گل قرمز به نمودار خوشه‌ای دیوانه‌های شهر اضافه شد.