ششم تیرماه

شعر،
روی پوست تن‌اش راه می‌رفت
شعر،
زیر پوست تن‌اش راه می‌رفت
نه، اصلن، شعر،
روی لب‌هایش
در باغ‌وحش چشم‌هایش،
روی سر انگشت‌هایش
راه می‌رفت.
او تکه پوستی بود، به خون و رگ و شعر آمیخته
سمندر باشکوهی که داغِ داغ
بر تخت سینه‌ام
می‌تاخت و می‌سوخت و می‌گریخت.