حدیث بی‌قراری

دفعه اول بود آمده بود اینجا. برگشت بعد از ده بار عذرخواهی پرسید: تو چرا این همه چمدان داری؟ یک دور همه چمدان‌هام را شمردم. حق با او بود. توی این چند سال خیلی چمدان دور خودم جمع کرده‌ام. بهش گفتم زندگی‌ام نزدیک هفت سال است که توی این چمدان‌ها جا به جا می‌شود. هر جایی رفته‌ام به خاطر کتاب‌ها یکی به تعدادشان اضافه شده. ولی انگار دیگر نمی‌شود این وضعیت را ادامه داد. اتاقی که از دو ماه بعد گرفته‌ام این همه طبقه ندارد. یا باید کتاب‌ها را بچینم کف زمین یا هم اینکه ببخشم به کتاب‌خانه. هر روز چند دقیقه می‌روم می‌ایستم جلویشان که انتخاب کنم کدام‌ها را آن روز ببرم کتاب‌خانه. حس آدم‌کشی را دارم که هر روز می‌آید دوتا را از صف می‌کشد بیرون. کاش می‌شد جایی آرام گرفت و زندگی کرد. این جابه‌جایی مدام دیوانه‌ام می‌کند.