اینجانویسی

یک اتفاقی هم هی می‌افتد که هنوز خودم نمی‌دانم حس‌ام بهش دقیقن چیست. ولی مطمئنم که خیلی حس جالبی نیست. آن هم این‌که مثلن یکی را یک جایی می‌بینی و طرف شروع می‌کند به نقل و نقد و بررسی احوال‌ات با ارجاع یکی در میان به پست‌های این وبلاگ. مثلن فرض کن در یک جمع پنج نفری که چهار نفرشان وبلاگ‌خوان نیستند نشسته‌ای، بعد یکی آن وسط ارجاع می‌دهد به یکی از بیت‌های یکی از شعرهای شش ماه قبل یا جمله‌ای در یکی از پست‌های چند وقت پیش. انتظارش این است که خط به خط یادم باشد و حفظ باشم و برایش بقیه داستان را تعریف کنم. از بقیه داستان هم منظورم این است که مثلن اگر یک پست برشی از یک واقعیت یا افسانه یا حس یا هر چیزی باشد، طرف می‌خواهد باقی برش‌ها را هم بداند. همه چیز از یک حس خوب، اینکه اینجا خوانده می‌شود شروع می‌شود ولی بعد به فاز بازجویی و سین‌جیم شباهت پیدا می‌کند.
واقعیت هم این است که یک عده صرفن می‌آیند وبلاگ بخوانند که ببیند “چه خبر است”. می‌آیند می‌خوانند و بعد هی آن تصویر دلخواه خودشان از آدم را می‌سازند. وقتی هم با طرف روبرو می‌شوند علاقه دارند هی آن تصویر را بسط دهند. ذره‌ای هم احتمال نمی‌دهند که برداشت‌شان از وضعیت موجود شخصی بوده باشد و لزومن ربطی به آنچه طرف نوشته نداشته باشد.
این‌که گاهی پست وبلاگ آدم بخورد توی صورت‌اش، آن هم وسط یک جمع تصادفی، مثل این می‌ماند که مادر آدم فلان کتاب خلاف را در چهارده‌سالگی زیر تشک آدم پیدا کرده باشد. نکنید این‌طور. وبلاگ بخوانید ولی فکر نکنید وبلاگ‌نویس موظف است به همه سوال‌ها و شک و شبهات ذهنی‌تان پاسخ بدهد. این بخشی از زندگی اوست که دوست ندارد هیچ توضیح بیشتری بابت‌اش به کسی بدهد. هر چه هست و نیست توی همین کلمه‌ها و همین صفحه است. باقی‌اش اگر نوشتنی و شدنی بود که نوشته بودم. حالا که نیست هم که نیست دیگر.