عبور بی‌صدا

به زخم‌خورده‌‌های هشت سال جنگ
آرام می‌گذشت و عبورش صدا نداشت
انگار بین آن همه یک آشنا نداشت
همچون پرنده‌ای پر آواز کوچ بود
کاری به کار زندگی زاغ‌ها نداشت
یک پیکر نجیبِ پر از استعاره بود
یک شعرِ تا ابد که تب انتها نداشت
او گرچه طعم سرخی این خاک را چشید
او گرچه بال داشت ولی ادعا نداشت
پشت شیار تلخ نگاه‌اش گلوله بود
با صدهزار نام… که حتی خدا نداشت
آن نام‌های زنده که یک‌باره سوختند
آن سال‌ها که مرگ، لباس عزا نداشت
هی پر زدند هم‌قفسان‌اش، یکی یکی
دنیا برای آن همه دیوانه جا نداشت
از کوچه می‌گذشت پر از زخم سوخته
مردی که روی صندلی‌اش بود و … پا نداشت