بایگانی ماهیانه: جولای 2012

جای نو

اتاق نو را چیدم. فکر نمی‌کردم این شکلی از آب در بیاید. این شکلی یعنی خیلی بهتر از وقتی که لخت و عور دیده بودم‌اش. چند روز پیش به رفیق‌ام می‌گفتم اتاق باید یک شکلی باشد که آدم دل‌اش بخواهد وقت‌های تنهایی و خرابی بهش پناه ببرد. ترس‌ام از این بود که این جای جدید را هر چقدر زور بزنم نتوانم درست‌اش کنم. ولی شد و از این بابت خوشحال‌ام. پنجره‌های بزرگ دارد و گیاهان رونده تا بالای دیوار آمده‌اند. پنجره به یک طاقچه‌ی چوبی بلند وصل است که شب‌ها می‌شود رفت نشست لب پنجره. یک تکه را درست کرده‌ام مخصوص همین کار. طبق معمول دستشویی این ساختمان جدید هم به خاطر خوابگاه بودن‌اش تمیز نیست. حتی کثیف‌تر از جای قبلی است. توالت قبلی مشکل‌اش این بود که سیفون را نمی‌کشیدند. یک روز بالاخره با یک خط و جمله بندی عصبانی نوشتم بعد از اینکه کارتان تمام شد سیفون را بکشید. توی این یکی باید بنویسم لطفن فاصله‌تان را با کاسه توالت درست تنظیم کنید. دیروز بعد از اینکه اسباب‌ها را آوردم جای جدید اولین کاری که کردم چک کردن دستشویی بود و وقتی دیدم دور کاسه‌اش از بس که ایستاده شاشیده‌اند تغییر رنگ داده، شروع کردم بد و بیراه گفتن به در و دیوار. من نمی‌دانم چرا توی این مملکت و البته بسیاری ممالک دیگر، در جایی که توالت زن و مرد یکی است، مردها در کمال نفهمی ایستاده می‌شاشند. دو سه سالی طول کشید که فهمیدم زن‌ها هم در چنین مواردی نیمه ایستاده عمل می‌کنند و این تنظیم فاصله با کاسه توالت عمومی فی‌الواقع فنی است که باید آموخت. کار هم آسانی نیست. آدم اگر نتواند با خیال راحت سر دستشویی بنشیند، زندگی غم‌انگیز می‌شود. علی‌ای‌حال، همین است که هست. یک سال دیگر حداقل وضع همین است و باید در حالت نیمه‌ایستاده سعی کنم از زندگی لذت ببرم.
امروز که داشتم از گوشه و کنار اتاق عکس می‌گرفتم و عکس‌ها را آلبوم می‌کردم دیدم از خانه‌هایی که توی این شش سال عوض کرده‌ام فقط یک مشت عکس مانده. از کل جاهایی که زندگی کرده‌ام و دیگر احتمالن هیچ وقت بهشان بر نخواهم گشت یک مشت عکس دارم. نگاه کردن به عکس‌های خانه های قبلی گاهی غم دارد و گاهی خوشحالی. غم دارد چون گاهی وسایلی را می‌بینم، عکس‌هایی، تکه‌های کوچکی که دیگر ندارم‌شان. یا به خاطر سبک‌بار شدن توی اسباب‌کشی‌ها از شرشان خلاص شده‌ام یا به ضرورت زمان و اینکه دیگر عمرشان تمام شده و نخواسته‌ام یا نتوانسته‌ام برای خودم نگه دارم‌شان. امروز داشتم نگاه می‌کردم به عکس‌های قبلی. دیدم از ۸ تا قاب عکسی که داشتم فقط سه‌تایشان مانده و پنج‌تای دیگر خالی‌اند. یکی را دوست‌ام برداشت که توش عکس بگذارد. یکی را دادم به زنی که ساختمان را تمیز می‌کند. یکی را هم گذاشتم خالی روی میز و بقیه را هم چپاندم پشت تخت‌خواب. این سه‌تایی که روی میزند بعید می‌دانم دیگر خالی شوند.

پیشنهاد دیدن دوباره یک فیلم

ساشا بارون کوهن، کمدین مشهور، در یکی از مصاحبه‌هایش یک بار گفته بود که آیرونی و طنز از دل سیاهی و فاجعه بیرون می‌آید. غیر از طنز، هنر هم کلن همین ویژگی را دارد. خیلی از آثار هنری از دل سرکوب و جنگ و کشتار بیرون می‌آیند. مثل نیلوفری که در مرداب می‌روید، شاید.
من خودم خیلی طرفدار فیلم‌ها و شوهای کمدی نیستم. آدمی هم نیستم که برای فرار از غصه بتوانم فیلم خنده‌دار تماشا کنم. فی‌الواقع یک مرحله از این وضعیت اوضاع‌ام خیط‌تر است. یعنی فقط وقتی احساس خفه‌گی کنم، یا اینکه خبر خیلی بدی بهم برسد، یا احساس کنم هیچ امیدی به هیچ چیزی نیست، خیلی ناخودآگاه می‌زنم به طنزهایی که قبلن دیده‌ام و خاطره خوبی از آن‌ها دارم، یا اینکه به طرز غیرقابل کنترلی شروع می‌کنم به گفتگوهای بی‌سروته خنده‌دار با رفقایی که طنز می‌گویند یا می‌نویسند. قبلن این‌طور نبود. یعنی اصولن به مرحله‌ای نمی‌رسیدم که همچین نیازی داشته باشم به طنز. اما یکی دو سالی می‌شود که کمدی زیادتر می‌بینم. ولی هیچ وقت در پی کشف کمدی‌های جدید بر نیامده‌ام مگر اینکه کسی بهم جایی لینکی داده باشد یا معرفی کرده باشد. معمولن به پلی‌لیست قدیمی‌ام می‌روم و چیزی انتخاب می‌کنم برای تماشا.
حالا این همه روده درازی کردم که بنویسم دیشب بعد از پنج شش سال دوباره نشستم و فیلم مارمولک ساخته کمال تبریزی را نگاه کردم. نگاه کردن دوباره، سه باره و چهارباره یک فیلم کلن کار لذت‌بخشی است. هر بار یک دیالوگ یا سکانس پررنگ می‌شود. فیلم را دو بار قبل از این دیده بودم ولی این دفعه بعد از یک فاصله زمانی طولانی، وقتی دوباره فیلم را دیدم، یک جورایی باورم نشد این فیلم یک زمانی در ایران ساخته و اکران شده. بعضی سکانس‌ها آنقدر بی‌پروا هستند که باورم نمی‌شد اصلن کل فیلم مجوز گرفته بوده باشد. شاید این حس به خاطر فضای بسته و بد الان هم باشد. کلن دیدن‌اش یادآوری خوبی بود از یک دوران طلایی کوتاه که سینما نفس کشید. فیلم خیلی از زمان خودش فراتر بوده. همان موقع هم فقط سه روز توی مشهد گذاشتند اکران شود و بعد ممنوع‌اش کردند.
دیشب وقتی داشتم فیلم را تماشا می کردم هی فکر کردم کمال تبریزی با همین یک فیلم بار خودش را بست و ماندگار شد. بازی پرویز پرستویی در این فیلم و البته فیلم آژانس شیشه‌ای هم از بازی‌های درخشان سینمای ایران بعد از انقلاب است.

رنگ‌ها و کلمات

نقاش‌ها قدرت‌شان خیلی بیشتر از شاعرها و نویسنده‌هاست یا خیلی کمتر؟ نمی‌دانم! ولی می‌دانم مساوی نیست. نقاش‌ها با رنگ از واقعیت فرار می‌کنند، یا با کِشیدن واقعیت، آن را می‌کُشند. رنگ‌ها اسم نیستند. رنگ‌ها کلمه نیستند. هیاهویی که در کلمات هست در رنگ‌ها نیست. رنگ‌ها یک حجم انباشته‌اند از زمانی که به پایان رسیده است یا به پایان خود نزدیک است ولی در کلمات هنوز زمان جریان دارد. کلمات قدرت ویرانگری دارند. ولی وقتی ویرانی اتفاق افتاد، یک لحظه‌ای هست که دیگر با هیچ کلمه‌ای نمی‌شود آن را نوشت. آن‌جا فقط رنگ‌ها می‌توانند. با کلمات می‌شود زندگی کرد، عشق‌بازی کرد، جنگید، زخمی شد، ولی فقط با رنگ‌ها می‌شود ویرانی و مرگ را تجربه کرد. شاید برای همین است که همیشه به تابلوهای نقاشی، و کلن نقاشی با هراسی ناگزیر و بی‌نظیر پناه برده‌ام و شاید برای همین است که وقتی کسی می‌میرد، هیچ چیز نمی‌گوییم، فقط سیاه می‌پوشیم.

The Show Must Go on*

رفتم راه رفتم. یک عطر کوچک قدیمی که دوست‌ داشتم و مدت‌ها پیش تمام شده بود خریدم. با دو سینه‌بند و یک مداد چشم سورمه‌ای. خریدن این سه فقره تا حد زیادی از خرابی احوال نجات‌ام داد. یک وقتی که حال‌تان خوب نبود، خریدن‌شان را امتحان کنید. جواب می‌ده.
عنوان مطلب، عنوان آهنگی از گروه کويین است.

یخ بستن در آتش

آدم‌ها کی اژدها شدند؟
در و دیوار این کافه قندیل بسته
ولی از دهان‌ آدم‌ها دارد آتش بیرون می‌آید
آدم‌ها کی اژدها شدند؟
آهای!
آدم‌ها
کی اژدها شدید؟

Coates

Light sharpens and points, flattens and scours
Give me dim night and the hope of substance
Yet shone upon is the sad response
Of scattered white paper
And bare blue felt
Scornful and empty
So, then
I should pin this butterfly to the wall
And admire its colours
I would know them then, and remember
And regret the shades I had hoped to see
Thick hair and hazel eyes
Lips full, so, I hoped, they spoke for me
Skin smooth and touch warm
Bones and blood, whispered soul
A fierce heart
Broken and free.

دوم مرداد ۹۱

این همه نوشتم شکار شکار، آخرش یک اتاق گیرم آمد. اگر شکارچی خوبی بودم وضع‌ این نبود!‌ ساختمان آشپزخانه ندارد کلن. ولی همین هست که هست. عوض‌اش کل دیوارهای ساختمان را گیاه‌های رونده پر کرده‌اند و یک بلوک با اینجایی که هستم فاصله دارد. حداقل‌اش این است که می‌توانم هر روز صبح برای اتاق سابق‌ام دست تکان بدهم و تمام سعی‌ام را بکنم که یک شب سر میز شام تکه کلفتی به ساکن جدیدی که باعث شد قرارداد شکسته شود، بیندازم. این را گذاشته‌ام توی برنامه ترم آینده. از الان دارم دکور اتاق را توی ذهن‌ام می‌چینم و از این کار سال‌هاست لذت می‌برم. فکر کنم خیلی هم بد از آب در نیاید.
امروز یکی که دل‌ام نمی‌خواست را خیلی تصادفی برای چند دقیقه دیدم. برای اثبات اینکه شخصیت بعضی‌ آدم‌ها چقدر مهوع است انگار باید بعد از یک مدت دوباره ببینی‌شان. مثل میخ آخری که به تابوت کوبیده می‌شود.
دل‌ام تنگ شده. دوست دارم این چند روز هم بگذرد و بروم فقط ببینم‌اش. کل شهر شده قدر همان یک تکه جایی که می‌دیدم‌اش و حالا نیست. یک هفته آخر عین یک سال می‌گذرد. تا بوده همین بوده.

سی و یکم تیر ۱۳۹۱

از تخت نباید آمد بیرون. بیرون سرد است و روز طولانی‌تر از شب. همه چیز ترسناک‌ است. توی تخت کلمه نیست، کلمه‌ها فوق‌اش توی سرت هستند، به زبان نمی‌آیند ولی بیرون تخت کلی دهان و چشم باز هست با کلی کلمه. کلمه‌ها گاهی شبیه تیغ می‌شوند، می‌توانی انتخاب کنی و بگذاری روی رگ‌اصلی و بکشی. گاهی یک گلوله می‌شوند، می‌توانی یکی را انتخاب کنی و بگذاری توی تفنگ شکاری نداشته‌ات و بعد دسته بلند تفنگ را مثل همینگوی بگذاری زیر پاشنه پایت که بتوانی ماشه را بکشی. تفنگ شکاری نداری. پس نیا از تخت بیرون. تو فقط یک مشت گلوله‌ داری که به همین تازه‌گی هدیه گرفته‌ای. آن‌ها را می‌خواهی چه کار وقتی تفنگ نداری؟ بیرون تخت می‌خواهی بروی چه کنی وقتی پایت را نمی‌توانی بگذاری پایین؟ پایم را از تخت نمی‌توانم بگذارم پایین. توالت خانه بالا آمده و موجی از گه فاضلاب اتاق را گرفته. موش‌های فاضلاب پشت در ایستاده‌اند، یکی‌شان به در می‌کوبد و می‌گوید تخت را با قیمت بهتر اجاره داده‌اند، باید اینجا را ترک کنی. آرام نوک انگشت شست پای چپ‌ات را می‌زنی به زمین، گهی می‌شود. برمی‌گردی توی تخت و با صدای بلند به موش فاضلاب می‌گویی هنوز یک هفته وقت دارم. گم شو. موش‌ها می‌روند. ساعت هفت و بیست و دو دقیقه شنبه است و تو می‌شماری ببینی چند ساعت دیگر به تاریکی هواست. ۵ ساعت. تلفن‌ات توی تخت زنگ می‌زند. می‌گویی شنیده‌ام از افسردگی جان سالم به در برده‌اید استاد. خیلی نگرانتان بودم این مدت. استاد نمی‌خندد. تایید نمی‌کند. رد نمی‌کند. می‌گوید تو چطوری؟ بهتری؟ می‌گویم بله استاد. توی تخت که هستم خیلی بهترم.

مرد و چاه

رنگی نمی‌پوشم که این دوران سیاه است
خورشید، هر شب طعمه‌ی دزدان راه است
این بی‌نهایت ابر، این بی‌هوده باران
هر شب زمین در حسرت آغوش ماه است
با پنجه‌هایم می‌نویسم روی این شعر
این روزهایی که نوشتن، یک گناه است
احوال ما را، از کسی پرسیده بودی؟
هر روز می‌میریم و جریان روبه راه است
تهمت زدن با عشق، مثل آبِ‌ خوردن
آدم‌کشی، قدر نماز شب مباح است
پشت غزل‌هایت بمیر آرام، آرام
این بهترین پایانِ کار مرد و چاه است.

بیست و نهم تیر ۹۱

دوست بدار. عاشق شو. باهاش زندگی کن. ولی طوری دوست بدار، طوری عاشق شو، طوری خودت و عاطفه‌ات را خرج کن که اگر یک روز تمام شد، خیلی خالی نشی، طوری که دیگه هیچ وقت پر نشی. طوری که دیگه دل‌ات نریزه، نره، نگیره، تنگ نشه. اون گوشه‌ها، قدر سر سوزن هم نگه دار دلت را واسه روز مبادا.
پ.ن. خالی