مرد و چاه

رنگی نمی‌پوشم که این دوران سیاه است
خورشید، هر شب طعمه‌ی دزدان راه است
این بی‌نهایت ابر، این بی‌هوده باران
هر شب زمین در حسرت آغوش ماه است
با پنجه‌هایم می‌نویسم روی این شعر
این روزهایی که نوشتن، یک گناه است
احوال ما را، از کسی پرسیده بودی؟
هر روز می‌میریم و جریان روبه راه است
تهمت زدن با عشق، مثل آبِ‌ خوردن
آدم‌کشی، قدر نماز شب مباح است
پشت غزل‌هایت بمیر آرام، آرام
این بهترین پایانِ کار مرد و چاه است.