سی و یکم تیر ۱۳۹۱

از تخت نباید آمد بیرون. بیرون سرد است و روز طولانی‌تر از شب. همه چیز ترسناک‌ است. توی تخت کلمه نیست، کلمه‌ها فوق‌اش توی سرت هستند، به زبان نمی‌آیند ولی بیرون تخت کلی دهان و چشم باز هست با کلی کلمه. کلمه‌ها گاهی شبیه تیغ می‌شوند، می‌توانی انتخاب کنی و بگذاری روی رگ‌اصلی و بکشی. گاهی یک گلوله می‌شوند، می‌توانی یکی را انتخاب کنی و بگذاری توی تفنگ شکاری نداشته‌ات و بعد دسته بلند تفنگ را مثل همینگوی بگذاری زیر پاشنه پایت که بتوانی ماشه را بکشی. تفنگ شکاری نداری. پس نیا از تخت بیرون. تو فقط یک مشت گلوله‌ داری که به همین تازه‌گی هدیه گرفته‌ای. آن‌ها را می‌خواهی چه کار وقتی تفنگ نداری؟ بیرون تخت می‌خواهی بروی چه کنی وقتی پایت را نمی‌توانی بگذاری پایین؟ پایم را از تخت نمی‌توانم بگذارم پایین. توالت خانه بالا آمده و موجی از گه فاضلاب اتاق را گرفته. موش‌های فاضلاب پشت در ایستاده‌اند، یکی‌شان به در می‌کوبد و می‌گوید تخت را با قیمت بهتر اجاره داده‌اند، باید اینجا را ترک کنی. آرام نوک انگشت شست پای چپ‌ات را می‌زنی به زمین، گهی می‌شود. برمی‌گردی توی تخت و با صدای بلند به موش فاضلاب می‌گویی هنوز یک هفته وقت دارم. گم شو. موش‌ها می‌روند. ساعت هفت و بیست و دو دقیقه شنبه است و تو می‌شماری ببینی چند ساعت دیگر به تاریکی هواست. ۵ ساعت. تلفن‌ات توی تخت زنگ می‌زند. می‌گویی شنیده‌ام از افسردگی جان سالم به در برده‌اید استاد. خیلی نگرانتان بودم این مدت. استاد نمی‌خندد. تایید نمی‌کند. رد نمی‌کند. می‌گوید تو چطوری؟ بهتری؟ می‌گویم بله استاد. توی تخت که هستم خیلی بهترم.