دوم مرداد ۹۱

این همه نوشتم شکار شکار، آخرش یک اتاق گیرم آمد. اگر شکارچی خوبی بودم وضع‌ این نبود!‌ ساختمان آشپزخانه ندارد کلن. ولی همین هست که هست. عوض‌اش کل دیوارهای ساختمان را گیاه‌های رونده پر کرده‌اند و یک بلوک با اینجایی که هستم فاصله دارد. حداقل‌اش این است که می‌توانم هر روز صبح برای اتاق سابق‌ام دست تکان بدهم و تمام سعی‌ام را بکنم که یک شب سر میز شام تکه کلفتی به ساکن جدیدی که باعث شد قرارداد شکسته شود، بیندازم. این را گذاشته‌ام توی برنامه ترم آینده. از الان دارم دکور اتاق را توی ذهن‌ام می‌چینم و از این کار سال‌هاست لذت می‌برم. فکر کنم خیلی هم بد از آب در نیاید.
امروز یکی که دل‌ام نمی‌خواست را خیلی تصادفی برای چند دقیقه دیدم. برای اثبات اینکه شخصیت بعضی‌ آدم‌ها چقدر مهوع است انگار باید بعد از یک مدت دوباره ببینی‌شان. مثل میخ آخری که به تابوت کوبیده می‌شود.
دل‌ام تنگ شده. دوست دارم این چند روز هم بگذرد و بروم فقط ببینم‌اش. کل شهر شده قدر همان یک تکه جایی که می‌دیدم‌اش و حالا نیست. یک هفته آخر عین یک سال می‌گذرد. تا بوده همین بوده.