جای نو

اتاق نو را چیدم. فکر نمی‌کردم این شکلی از آب در بیاید. این شکلی یعنی خیلی بهتر از وقتی که لخت و عور دیده بودم‌اش. چند روز پیش به رفیق‌ام می‌گفتم اتاق باید یک شکلی باشد که آدم دل‌اش بخواهد وقت‌های تنهایی و خرابی بهش پناه ببرد. ترس‌ام از این بود که این جای جدید را هر چقدر زور بزنم نتوانم درست‌اش کنم. ولی شد و از این بابت خوشحال‌ام. پنجره‌های بزرگ دارد و گیاهان رونده تا بالای دیوار آمده‌اند. پنجره به یک طاقچه‌ی چوبی بلند وصل است که شب‌ها می‌شود رفت نشست لب پنجره. یک تکه را درست کرده‌ام مخصوص همین کار. طبق معمول دستشویی این ساختمان جدید هم به خاطر خوابگاه بودن‌اش تمیز نیست. حتی کثیف‌تر از جای قبلی است. توالت قبلی مشکل‌اش این بود که سیفون را نمی‌کشیدند. یک روز بالاخره با یک خط و جمله بندی عصبانی نوشتم بعد از اینکه کارتان تمام شد سیفون را بکشید. توی این یکی باید بنویسم لطفن فاصله‌تان را با کاسه توالت درست تنظیم کنید. دیروز بعد از اینکه اسباب‌ها را آوردم جای جدید اولین کاری که کردم چک کردن دستشویی بود و وقتی دیدم دور کاسه‌اش از بس که ایستاده شاشیده‌اند تغییر رنگ داده، شروع کردم بد و بیراه گفتن به در و دیوار. من نمی‌دانم چرا توی این مملکت و البته بسیاری ممالک دیگر، در جایی که توالت زن و مرد یکی است، مردها در کمال نفهمی ایستاده می‌شاشند. دو سه سالی طول کشید که فهمیدم زن‌ها هم در چنین مواردی نیمه ایستاده عمل می‌کنند و این تنظیم فاصله با کاسه توالت عمومی فی‌الواقع فنی است که باید آموخت. کار هم آسانی نیست. آدم اگر نتواند با خیال راحت سر دستشویی بنشیند، زندگی غم‌انگیز می‌شود. علی‌ای‌حال، همین است که هست. یک سال دیگر حداقل وضع همین است و باید در حالت نیمه‌ایستاده سعی کنم از زندگی لذت ببرم.
امروز که داشتم از گوشه و کنار اتاق عکس می‌گرفتم و عکس‌ها را آلبوم می‌کردم دیدم از خانه‌هایی که توی این شش سال عوض کرده‌ام فقط یک مشت عکس مانده. از کل جاهایی که زندگی کرده‌ام و دیگر احتمالن هیچ وقت بهشان بر نخواهم گشت یک مشت عکس دارم. نگاه کردن به عکس‌های خانه های قبلی گاهی غم دارد و گاهی خوشحالی. غم دارد چون گاهی وسایلی را می‌بینم، عکس‌هایی، تکه‌های کوچکی که دیگر ندارم‌شان. یا به خاطر سبک‌بار شدن توی اسباب‌کشی‌ها از شرشان خلاص شده‌ام یا به ضرورت زمان و اینکه دیگر عمرشان تمام شده و نخواسته‌ام یا نتوانسته‌ام برای خودم نگه دارم‌شان. امروز داشتم نگاه می‌کردم به عکس‌های قبلی. دیدم از ۸ تا قاب عکسی که داشتم فقط سه‌تایشان مانده و پنج‌تای دیگر خالی‌اند. یکی را دوست‌ام برداشت که توش عکس بگذارد. یکی را دادم به زنی که ساختمان را تمیز می‌کند. یکی را هم گذاشتم خالی روی میز و بقیه را هم چپاندم پشت تخت‌خواب. این سه‌تایی که روی میزند بعید می‌دانم دیگر خالی شوند.