بایگانی ماهیانه: جولای 2012

سگ ولگرد

می‌خواست عمری یک سگ ولگرد باشد
آواره‌ی این کوچه‌های سرد باشد
می‌خواست با یک واق‌واقِ ساده و تلخ
هم قافیه با لحظه‌های درد باشد
می‌خواست وقتی صاحب‌اش را کور کردند
یک جفت چشم مشکیِ آن مرد باشد
می‌خواست تا تنها، فقط، یک بار دیگر
همراه یک بی‌خانه‌‌ی شبگرد باشد
خردادها افسرده و اسفندها دور
می‌خواست یک آبانِ زردِ زرد باشد
یک دست حکم باخته، یک شاه خسته
یا ششدرِِ بازیِ تخته نرد باشد
تلخ و پر از تردید، مثل قطعنامه
پایان بی‌پایان جنگ سرد باشد
نه… نه… چه می‌گویم، چه می‌گویم نمی‌خواست
یک شعرِ تیپاخورده‌ی دلسرد باشد
.
.
.
چیز زیادی سگ از آن مردم نمی‌خواست
تنها دل‌اش می‌خواست که… ولگرد باشد.


عکس تزئینی است.

در شکار خانه-۶

هنوز معلق‌ام. بدتر از آن اینکه دل‌ام می‌خواهد از اینجا بکنم بروم لندن. ولی نمی‌شود. از اول ترم جدید توی دانشکده درس می‌دهم و این یعنی لندن، زرشک!‌ فعلن یک سال آینده را باید همین‌جا بمانم. پریروز توی این آگهی‌های مربوط به خانه، یک اتاق مقبول پیدا کردم در لندن. عکس‌ها خوب بودند و قیمت هم مناسب. وسوسه. گفتم زنگ می‌زنم اگر این شد، می‌روم لندن فوقش دو روز در هفته برای تدریس می‌آیم آکسفورد. زنگ زدم خانومی گوشی را برداشت با لهجه تابلوی ایرانی. شرایطم را بهش گفتم و از شرایط خانه پرسیدم. زن صدای جیغی داشت و فرو می‌رفت توی گوش آدم. گفت، این‌جا یک شرط دارد و اگر با این شرط مشکلی نداشته باشی می‌توانی اتاق را اجاره کنی. آن هم اینکه فقط زن حق داری بیاوری توی خانه. اینجا هیچ مردی نمی‌تواند وارد شود. گفتم فی‌المثل اگر مستاجر شما بخواهد با چهارتا رفیق و همکلاسی بنشیند دو کلمه حرف بزند یا چای بخورد، یا مهمان داشته باشد یا دوستی، نامزدی، برادری، دایی‌ای، عمویی، کسی که خلاصه زن نیست بخواهد از در این خانه وارد شود و از ۱۰ دقیقه تا ۲۴ ساعت توقف داشته باشد، آن هم توی اتاق خودش، نه اتاق شما، باز هم ممکن نیست؟ گفت نخیر. اینجا فقط زن‌ها حق ورود دارند. آمدم بگویم مسجد درست کردید؟ دیدم مسجد هم این همه سفت و سخت نمی‌گیرند. لابد دو کلمه بیشتر حرف می‌زدم می‌گفت: چاردیواری اختیاری.
طرف حق دارد برای خانه قانون بگذارد. ولی این همه مشکل با جنس مخالف، لابد تبعات دیگری هم دارد. طرف بعید نیست یک دور، گشت ارشاد طور، عادات غذایی و نحوه پوشش تو را هم چک بکند. برای یکی از رفقای ایرانی‌ام ماجرا را تعریف می‌کردم و به اینجای حرف که رسیدم تایید کرد. گفت یک هم‌خانه به شدت مذهبی اهل پاکستان داشته که به محض ورودش به خانه از طریق تکست درباره خوراکی‌های توی آشپزخانه، نوشیدنی‌های روی میز و مهمان‌های طرف تذکر می‌داده.
گشت‌های ارشاد فقط مال خیابان‌های تهران نیستند. بعضی‌ها توی یک چمدان هر جای دنیا که بروند یکی از این گشت‌ها را عینن با خودشان حمل می‌کنند.

گل یا پوچ

گناه مردم این شهر خوش‌خیالی بود
دروغ، عامل اصلی قحطسالی بود
شبیه سنگ شد از غم، ولی شبی فهمید
که زاهدان زمان، مشت‌شان چه خالی بود!

جمعه، بامداد سیزدهم ژوئیه

همیشه این که نمی‌توانی از چیزی یا از کسی بنویسی دلیل‌اش این نیست که نمی‌دانی چه چیزی باید نوشت. تمام ماجرا دور سرت، روی زبان‌ات می‌چرخد و می‌دانی، خط به خط‌اش را. چیزی که معلوم نیست شکل نوشتتن این همه حرف است. فکر می‌کنی روزشمار بهترین حالت است. تاریخ بزنی و پشت هم زیر تاریخ‌ها بنویسی. اما بعد می‌بینی آن طوری روایت‌ات خط دار می‌شود. یک خط زمانی پیدا می‌کند. می‌بینی مدت‌هاست داری در زمان خیالی خودت زندگی می‌کنی. نه حواس‌ات به تقویم هست، نه به تبدیل تقویم، نه حتی به ساعت. برای خودت یک مفهوم موهومی از اینکه مثلن الان صبح است یا ظهر یا شب داری که با همان زندگی می‌کنی. مثل آدم‌های روستا، با این تفاوت که درک آن‌ها از زمان خیلی دقیق‌تر از تو بود. از کی این‌طور شد؟ از وقتی سقف خانه آدم کوتاه می‌شود یا آسمان شهر تقریبن نود درصد روزها خاکستری است. همیشه شب است یا نزدیک به شب. بعد می‌بینی این که نشد دلیل. اگر قرار باشد بین شب و روز انتخاب کنی، قطعن شب را انتخاب می‌کنی. ولی اینجا شبِ شب نیست. چیزی بین روز و شب است. رنگ دیوارها هم همین رنگی است. برزخ.

.

شد چهار روز. چهار روز و چهار شب که نمی‌دونم سه هفته دیگه این موقع زیر کدوم سقف‌ام. کجا فرود می‌یام. حال اون چتربازی‌ رو دارم که چترش وا نمی‌شه و راهنماش هم وسط راه ول‌اش کرده به امون خدا. حالا خوبه اون یه همراهی داره که این طور وقت‌ها دل‌اش گرم باشه. من چی؟ فوق‌اش همون چتره باهامه دیگر. اینجا که چتر باهات نباشه انگار شورت پات نیست. آره. شد چهار روز و چهار شب که بهم گفتن بلند شو و من تا نصفه بلند شدم و نه می‌تونم دیگه درست بشینم و نه می‌تونم درست بلند شم. گیر کردم وسط راه. هی نگاه می‌کنم به کف زمین، ده دقیقه مثلن. بعدش نگاه می‌کنم به کمد چوبی لباس که به زور سر هم کرده بودم‌اش، بعد نگاه می‌کنم به پیژامه‌ای که پامه. هنوز حاضر نشدم برم.
ایمیل زدم گفتم باید خسارت بدین واسه شکستن قرارداد. واضح‌اه که دارم داد الکی می‌زنم. اونا قلدربازی در آوردن. از نوع انگلیسی‌اش. من مثل اینایی که اول مال و منالشون رو می‌دن به زورگیر سر گردنه، بعد فرداش برمی‌گردن اونجا وا میستن فحش می‌دن در حالی که زورگیرا رفتن پی کارشون، دارم به در و دیوار فحش می‌دم. بعد که می‌بینم فایده‌ای نداره، سعی می‌کنم خونه‌ای که هنوز ندارم رو تصور کنم و این کمده رو جا بدم توش. هر کار می‌کنم می‌بینم با این میزان کرایه، این لندهور جا نمی‌شه توش. یک‌هو خودمو یک جای تنگ می‌بینم. از تصور جای تنگ بختک می‌افته روم. به بختک می‌گم:‌ بختک!‌ برو اون ور!‌ بختک می‌ره اون ور و من برای چند دقیقه یک استودیو رو تصور می‌کنم که دستشویی‌ام مال خودمه و کاسه دورش تمیزه و می‌شه صبح ساعت چهار و نیم نشست روش و سرپا نشاشید. بعد یه آشپزخونه می‌بینم اون کنارش، که توش می‌شه برنج بار گذاشت. برنج مهم‌اه. شما هم پدرت شمالی بود صبحونه هم دلش برنج می‌خواست می‌گرفتی وقتی از بوی برنج حرف می‌زنم از چی حرف می‌زنم.
بختک برگشت. هر روز چند بار می‌ره سر کوچه و هی برمی‌گرده. می‌یاد می‌شینه روی سینه‌ام. بی‌ادب!‌ نمی‌شه. اونجا نمی‌شه. بیا پایین. نمی‌یام. بیا پایین. نمی‌یام. اول آشپزخونه رو بی‌خیال شو. بعد اون توالت رو بی‌خیال شو. خونه نه، استودیو نه، اتاق. یک اتاق پیدا کن. فهمیدی؟ یک اتاق. الان هم پاشو اون پرده رو بکش. موسیقی رو بلند کن تا اون صدای این بارون لعنتی که می‌زنه به زمین رو بگیره.

برای دایی

قبل‌ترها این‌طور نبود که هم آن‌جا باشم و هم نباشم. از قبل‌ترها منظورم مثلن همین چهارماه پیش است نه چهارسال پیش. مدت خیلی کمی است که دایی من این وبلاگ را می‌خواند و بعضی نوشته‌های اینجا موضوع مکالمه‌های تلفنی یا مهمانی خانوادگی‌اند. یکی از آخرین نفرات در فامیل که فکر می‌کردم یک روز به دنیای مجازی وصل شود سعید بود. ولی از همه زودتر به اینجا رسید.
همیشه از اینکه نبودن‌ام آنجا باعث شود بعد از مدتی کامل فراموش‌ام کنند یا اینکه هر چند هفته یک بار فقط اسمی از من بیاید از همه بیشتر ترسیده‌ام. این چند وقت احساس کردم اینجا توی زنده نگه‌داشتن‌ام توی ذهن آدم‌هایی که برام مهم بودند و ازشان به اجبار دور افتاده‌ام مهم بوده. من آدم تلفن نیستم. ایمیل فامیل و دوست را هم به زور جواب می‌دهم. می‌ماند اینجا و تا حدودی هم فیس‌بوک. از سعید می‌گفتم که یکی از مشتری‌های ثابت این وبلاگ است. راستش را بخواهید، این برای من اتفاق کمی نیست. ‌حالا می‌گویم چرا.
اول این را بگویم که من و سعید، بیشتر مثل خواهر و برادر بودیم از بچگی تا دایی و خواهرزاده. هشت سال اختلاف سنی و بزرگ شدن من پیش مامانی که می‌شد مامان سعید و مادربزرگ من باعث شده بود رابطه من و سعید بیشتر شبیه رابطه خواهر-برادری باشد. من یک بار هم یادم نمی‌آید که به سعید گفته باشم دایی، یا دایی سعید. علت‌اش هم این است که به دایی مادرم می‌گفتیم دایی
جعفرودایی جعفر خیلی پیرتر از سعید بود. معنی نداشت وقتی به او می‌گوییم دایی به سعید هم بگوییم دایی. سعید کم‌حرف‌ترین و آرام‌ترین عضو فامیل مادری و پدری من بود. سربه زیر و بی‌آزار و عاشق فیلم. کامپیوتر و این برنامه‌ها هم کلن توی زندگی اش نقشی نداشت. از وقتی هم بچه‌دار شد، یک بابای تمام‌عیار شد برای دخترش صبا و وقت اینترنت‌بازی نداشت. من هنوز هم خیلی وقت‌ها از تصور اینکه اینجا را می‌خواند خنده‌ام می‌گیرد. اما خب می‌خواند.
نمی‌دانم چه شد که تصمیم گرفت لپ تاپ بخرد و نمی‌دانم کی این همه زود یاد گرفت وبلاگ بخواند و اینجا را چه طوری دقیقن پیدا کرد. واقعیت‌اش هم این است که من و سعید بعد از اینکه ماندن من این طرف طولانی شد خیلی نشد تلفنی یا ایمیلی ارتباطمان را حفظ کنیم. از طریق مامان و خاله همین یکی دو ماه پیش فهمیدم که سعید وبلاگ‌خوان شده و اینجا را می‌خواند. سعید مشهد زندگی نمی‌کند. ولی معمولن چند روز در هفته زنگ می‌زند به خاله و مامان و دخترخاله‌ها و آن ها را از احوال من- آن بخشی که اینجا منعکس می‌شود- باخبر می‌کند. من اگر با سحر و مریم کلن حرف هم نزنم الان تقریبن مطمئنم که از بخشی از احوال من به واسطه اینجا باخبرند.
البته مامان خودش اخیرن و به خصوص بعد از سعید، اینجا را می‌خواند، ولی خاله نه. نصف بیشتر چیزهایی که اینجا نوشته بودم را وقتی ترکیه بودم خاله برایم تعریف می‌کرد. اینکه می‌گویم وبلاگ خواندن سعید اتفاق کمی نیست، به این خاطر است که سعید و به واسطه او بقیه اعضای فامیل، الان لایه‌هایی از زندگی و کلن من را می‌دانند که اگر ده سال دیگر توی عالم واقعی کنار هم زندگی کرده بودیم نمی‌توانست راجع به من بداند. یعنی اصلن فضاش پیش نمی‌آمد راجع به این چیزها حرف بزنیم. احتمالن یا ساکت می‌نشستیم کنار هم فیلم می‌دیدیم- کاری که آن سال‌ها زیاد می‌کردیم- یا هم به شوخی و خنده و فوق‌اش چهارتا بحث حاشیه‌ای یا سیاسی می‌گذرانیم. بحث‌های فامیلی دیگر. می‌دانید چی می‌خواهم بگویم. اما الان که می‌آید اینجا، حرف‌های دیگری می‌خواند، حرف‌هایی که برایش مهم است. حالا به هر دلیلی.
من با اینجا نوشتن توی زندگی سعید هستم. تقریبن هر روز یا چند روز در هفته از ذهن‌اش می گذرم. این هم ترسناک است هم خوشایند. باید او را هم آلوده کنم به این کار و بعد بنشینم یکی یکی پست‌هایش را از آن سر خراسان بخوانم.
البته بعضی اوقات نقل‌قول وبلاگی، آن هم به اعضای فامیل، مایه سوءتفاهم و دردسر می‌شود و سر بعضی پست‌ها هی باید توضیح اضافی داد. اول‌اش سخت بود ولی الان خیلی برام مهم نیست. آن وجه خوانده شدن‌اش مهم‌تر است.
گاهی روزها که می‌آیم اینجا، چهره‌ی ساکت سعید می‌آید جلوی چشم‌ام. مخصوصن وقتی می‌خواهم پست غمگینی بنویسم، فکر می‌کنم که لابد سعید چند بار آن پست را می‌خواند. مامان هم البته همین طور.
دل‌ام هم برایش تنگ شده. بیش از ۳ سال و نیم است که ندیدم‌اش. بخش مهمی از کودکی من در کنار او گذشت.
پ.ن.: وقتی وبلاگ آدم را قوم و خویش می‌خوانند وبلاگ به طور کامل وارد فاز دیگری می‌شود. من هنوز دارم برای حفظ تقریبی فاز تلاش می‌کنم. نمی‌دانم تا کی و کجا و چقدر بتوانم. ولی تلاش خودم را می‌کنم طوری که می‌خواهم بنویسم.

PMS

گاهی می‌تواند ده روز الی دو هفته از ماه به لحاظ فیزیکی و جسمی رسمن فلج‌تان کند. تازه بعد از دوازده روز، امروز یک کم همه چیز آرام‌تر است. اگر هوا بگذارد البته.

در شکار خانه- ۵

چشم که باز می‌کنم از زیر تخت موبایل را می‌کشم بیرون می‌روم به ایمیل ببینم هیچ کدام از خانه‌هایی که دیشب ایمیل زده بودم جواب داده‌اند برای دیدن یا نه. از هر ده‌تا دوتا جواب می‌دهند معمولن. بیشترشان هم پریده‌اند. امروز صبح، یک ایمیل مفصل آمد از یک شرکتی که ظاهرن کارش تشخیص و ردیابی کلاه‌بردارهای اینترنتی است. ایمیل طولانی بود ولی خلاصه‌اش از این قرار بود که بر اساس اطلاعاتی که یکی از منابع مطلع موثق‌مان به ما داده شما دارید توسط یک کلاه‌بردار مورد سوء استفاده قرار می‌گیرید. اسم آن کلاه‌بردار را نوشته بود و گفته بود این کاربر آنلاین شناسایی شده و تحت نظر است. از شما می‌خواهیم که به ایمیل‌های این آدم جواب ندهید و بعد هم توضیح مفصل داده بود که چه طوری پول مردم را به جیب می‌زنند و خانه‌ای هم در کار نیست. در ادامه هم خواسته بود با طرف برخورد تندی نکنم چون ممکن است شماره و آدرس‌ام را داشته باشد و این آدم‌ها ممکن است در دنیای واقعی هم خطرناک باشند. از اینکه فحش‌های دیروزم را قورت داده بودم احساس رضایت کردم. هنوز جواب ایمیل را نداده‌ام ولی اگر بدهم می‌نویسم یکی دو روزی دیر ردیابی کردید، ممکن بود پول‌ام رفته باشد اگر رفیق‌ام نجات‌ام نداده بود. البته فکر کنم کمی شناسایی و ردیابی‌های این تیپی زمان می‌برد و نمی‌شود انتظار داشت همان روز اول بفهمند. خیلی‌ها هم این وسط به خاطر اینکه قرارداد خانه‌شان رو به اتمام است دستپاچه می‌شوند و پول‌شان را از دست می‌دهند. ولی باز هم همین که اینترنت خیلی هم بی دروپیکر نیست و کسانی هستند که این جور آدم‌ها را ردیابی و شناسایی کنند و حداقل به مشتری خبر بدهند خوب است.
آن خانه شش نفره را بی‌خیال شدم. امروز می‌روم یک جای دیگر را ببینم.

در شکار خانه- ۴

آخرین خانه‌ای که دیدم امروز از همه بهتر بود. یک اتاق توی یک خانه بزرگ با پنج نفر دیگر. یکی از هم‌خانه‌ها که ایتالیایی بود آمد خانه را نشان‌ام بدهد. آخرش گفت ما معاشرت برایمان مهم است. همین طور نگاهش کردم. این یک هفته اخیر شدیدن توی لاک خودم بودم. یک لحظه فکر کردم این دوره‌هایی که می‌خواهم بروم توی لاک خودم و معاشرت نکنم چه غلطی باید بکنم؟ لبخند گشاد زدم و گفتم آف‌کورس!‌ زر مفت زدم. بعد برای اینکه از اجاره دادن پشیمان نشود گفتم عوض‌اش آشپزی‌ام خیلی خوب است. ایتالیایی شکم‌پرست لبخندی بر لبان‌اش نقش بست. تا حالا توی خانه بزرگ این طوری زندگی نکرده‌ام و ایده‌ای ندارم چه طوری خواهد بود. می‌ترسم کلاه‌ آن‌ها برود توی لاک‌ام گیر کند بعضی وقت‌ها. چاره دیگری ندارم. فصل اجاره دادن گذشته و همه جا پر شده. اگر اوکی را بدهند، یک هفته دیگه می‌روم بساطم را پهن می‌کنم.
۱۰۷ جلد کتاب را هم جدا کردم فردا ببرم بدهم کتاب‌خانه دانشکده. امروز چشم‌های کتاب‌دار برق زد وقتی گفتم فردا کلی کتاب می‌آورم. بدم آمد ازش.
هنوز خوب‌هاش را برای خودم نگه داشته‌ام. اگر این خانه آخری جور بشود یک نشمین خوب دارد با یک عالم قفسه که می‌توانم کتاب‌ها را جا بدهم توش.
خسته رسیدم خانه. جدیدن برای در کردن خستگی دوربینی که هدیه گرفته‌ام را ور می‌دارم هی دستی تنظیم‌اش می‌کنم و عکس می‌ندازم. نشستم از اتاق کلی دیگر عکس انداختم. از هیچ جایی توی زندگی‌ام این همه عکس نداشتم که از اینجا. دوست داشتم اینجا را. حیف!