کاف مثل کلمه

خیلی وقت پیش، موقعی که دستم ول شد و طناب پاره شد و افتادم پایین، همون وسط زمین و هوا که بودم و کم هم طول نکشید اون حالت تعلیق با خودم قرار گذاشتم دیگه دستم را جایی بند کسی نکنم. دستامو کردم تو جیبم و سرمو انداختم پایین و رامو کشیدم رفتم. ولی قبول کنید نمی‌شه این‌طوری. یک جایی باید این دست‌ها رو درآورد از جیب. به یه بهانه‌ای. به بهانه آتیش کردن سیگار، یا به بهانه تعارف فندک یا به بهانه نشون دادن آدرس یک جای بی‌ربط به یک آدم بی‌ربط. من مدت‌ها دستامو مشت کرده بودم، سفت، کف جیب‌ام. هر کس سیگار می‌خواست می‌گفتم من سیگاری نیستم، هر کس فندک می‌خواست می‌گفتم ندارم، هر کس می‌گفت دستمو بگیر، قدم‌هامو تند می‌کردم، هر کس می‌گفت فلان جا کجاست، می‌گفتم من مال اینجا نیستم، نمی‌دونم. خلاصه دستامو از جیب‌ام در نمی‌آوردم تا مبادا گیر کنه به جایی. سرم هم پایین بود که یک‌هو چشمام دستامو لو ندن. دستامو فقط وقتی می‌رسیدم اتاق و در رو از پشت قفل می‌کردم در می‌آوردم. کلید چراغ رو می‌زدم. می‌نشستم یک گوشه و می‌نوشتم. می‌نوشتم. می‌نوشتم. حواسم نبود دستام توی جیبم نیست. حواسم نبود دارم گیر می‌افتم. کسی سیگار نخواسته بود، کسی فندک نخواسته بود، کسی حتی آدرس هم نپرسیده بود، طرفم فقط یک مشت کلمه بودند. یک‌هو دیدم کلمه‌ها شدن طناب. دوباره آویزونشون شدم. دوباره وسط زمین و هوام. آدم‌هام کلمه شدند. خاطره‌ها کلمه شدند. کسایی که دوست‌شون دارم کلمه شدند. مادرم، دایی‌ام، خواهرم کلمه شدند. تنها کسی که خودشو کلمه نکرد این همه سال بابا بود. هنوز هم تن نداده به کلمه. هنوز هم نمی‌نویسه. هنوز هم فقط سه دقیقه می‌یاد جلوی وب‌کم و خودش رو تماشا می‌کنه و می‌پرسه اون‌جا ساعت چنده و چرا لاغر شدی بابا و بعد ول می‌کنه می‌ره. همه‌ چیزم غیر از بابا بند کلمه شده. یک روز دوباره دستم ول می‌شه، این دفعه دیگه فقط بند کلمه‌هام. این دفعه دیگه کارم تمومه.