نهم شهریور ۹۱

افتاده‌ام روی شعر. یا اینکه شعر افتاده روی من و ول‌کن نیست.خودم را بسته‌ام توی اتاق. دو روز است نرفتم بیرون. یعنی نتوانستم بروم بیرون. گاهی اینطوری می‌شود که بی‌حوصله‌گی شتاب می‌گیرد. فقط دیروز، برای چند ساعتی حوصله یک نفر را داشتم. بعد هی منتظرش نشستم که یک خط بنویسد بهم. ننوشت. بعد حوصله‌ام سر رفت، غمگین شدم. آخرهم توی دلم گفتم به جهنم و پنج دقیقه بعدش دیگر منتظر نبودم. الکی.
روزهایی که می‌مانم توی اتاق می‌افتم دنبال اینکه اتاق را بکنم خانه. با همه جزئیاتی که یک خانه دارد. بعد خب قاعدتن نمی‌شود از یک جایی به بعد. اتاق کوچک است و نمی‌شود همه چیز را چپاند توی نیم وجب جا. من ولی چپاندم و شد. هفته پیش دوتا رفیق‌ام آمدند، و بعد سه تای دیگر. هی گفتند چقدر اینجا شبیه خانه است. ایت‌عیز سو هوم‌لی و نایس و از این صحبت‌ها. گفتم شما هم راه برگشت نداشتی، وضعیتت می‌شد همین. هی تیکه تیکه جمع می‌کردی و می‌چسباندی به در و دیوار و انواع خوراکی وطنی و رومیزی قلمکار و ترمه و دیوان سعدی و حافظ چی ردیف می‌کردی دور خودت. این هم یک طور بیماری است. بیماری نوستالژی. از سرطان بدتر است.
برگردم به شعر. وقتی می‌آید، آدم باید خلوت باشد. از این جهت شرایط الان خوب است. فعلن تابستان است و کل ساختمان خالی. پادشاهی می‌کنم برای خودم. دستشویی و حمام را بیشتر از حدی که باید طول می‌دهم تا بعدن این روزها را یادم نرود. هی می‌روم توی اتاق‌های خالی سرک می‌کشم. فضای خوبی برای جفتک انداختن است. دو هفته دیگر از این خبرها نیست. این است که هر وقت حوصله‌ام سر می‌رود هی می‌روم دستشویی. بین دستشویی و اتاق در سفر و حضرم و از این بابت احساس یک دانشجوی مظلوم خوابگاهی که از وضعیت خودش خشنود است را دارم. هر کس هم بعد از خواندن این جمله گفت چقدر هم که تو مظلومی، خیلی موجود ضایعی است. چون واقعن هستم.