بایگانی ماهیانه: آگوست 2012

غزل رفتن

یک نفر رفت که از دست خودش گم شود و
راحت از شر رجزخوانی مردم شود و
یک نفر رفت و می‌خواست که حرفی نزند
خالی از حس نفس‌گیر تکلم شود و
یک نفر با همه بیگانه و از خود بیزار
در پی آتش و ویرانه، که کژدُم شود و
شیر انداخت و خط بین خود و سایه خویش
…تا کدام آخر سر آتش هیزم شود و
رفت، آرام لب‌اش را به لب باران داد
تا مگر ابر شود، غرق توهم شود و
پر بگیرد، برود سمت خراسان بزرگ
یک کبوتر وسط کوچه هشتم شود و
بال بر بال، در آغوش عزیز خورشید
صاحب صحن پر از ارزن و گندم شود و

یک نفر رفت، که رفت از همه جا تا شاید
یا فراموش و یا غرق و یا گم شود و…

عصر دوشنبه

به من نیامده موسیقی جدید کشف کنم اصلن. موسیقی و ریتم جدید مضطربم می‌کند. لیریکس جدید کل کلمه‌های توی مخم را فشار می‌دهد. همان باید بچسبم به این “گلچین‌های” همین چند سال. گرچه خیلی روزها که راه می‌روم دلم نمی‌خواهد حتی یکی‌شان را هم دوباره بشنوم. تکراری‌اند. ولی موسیقی جدید هم گفتم که چه فازی‌ست. هر دو را خاموش کرده‌ام فعلن. دارم توی سکوت دست و پا می‌زنم.

تاریکخانه

تو دچار فراموشی هستی. من نمی‌دانم دچار چه چیزی هستم. دچار همه چیز هستم. هر چیزی که به این محدوده رقت‌آور متصلم کند. دچار به یادآوردن از همه بیشتر. دچار خراش دادن خودم با نوستالژی، تو دچار فراموشی هستی. دچار هم نباشی، خودت را زده‌ای به فراموشی که یادت برود. من خیلی بیشتر از گاهی به گذشته فکر می‌کنم. می‌بینم یک بخشی از آن چیزی که من به یاد می‌آورم هیچ وقت اتفاق نیفتاد. گذشته‌ای که بیش از هر چیز شبیه خواب بود.
نگذار بیفتم روی این مدار! باران و هوای سرد می‌اندازدم روی این مدار. روی مدار گه. و گذشته. و ترس. و آینده. و درد. و الان. همین الان که این‌جا تنها نشسته‌ام توی اتاقی که روبرویش یک ساختمان نیمه کاره است و کارگرهایش رفته‌اند تعطیلات، لابد دارند در یکی از دهکده‌های اطراف این شهر پیر، با زن و بچه تلویزیون می‌بینند. چقدر این انگلیسی‌ها تلویزیون می‌بینند! من چرا نمی‌بینم؟ شاید یکی توی آن جعبه باشد، که خوشم بیاید ازش. مثل سال‌های بچگی که همه معشوق‌هایم توی سریال‌های تلویزیون بودند و من همیشه قرار بود ساکم را ببندم و از شهرستان بروم پایتخت سر صحنه تولید و بزنم پشت شانه‌شان و بگویم آی آقا! من عاشق شما شده‌ام. این رویای هر شبه‌ام بود. سال‌ها. من معشوق‌های زیادی داشتم. از یک جایی به بعد انقدر تعدادشان زیاد شد که بی‌خیال کل‌شان شدم. یکی‌شان را هم که از ته دل می‌خواستم مرد. من عاشق وفاداری بودم. سال‌ها بعد که رفتم تهران رفتم سر خاکش توی قطعه هنرمندان. دست زدم سر شانه‌ سنگ‌اش و سلام کردم. برایش گل و گلاب هم خریده بودم. من چرا دیگر نه تلویزیون می‌بینم، نه فیلم، نه سریال. شاید چون از نقش بازی کردن خسته شدم. نشسته‌ام روبروی این ساختمان نیمه کاره و دود می‌کنم. یک نخ. دو نخ. سه نخ. خودم را می‌بینم که دارم شکل این ساختمان نیمه‌کاره… آه! این تعطیلات بلند لعنتی پیرم می‌کند. این باران پیرم می‌کند. این هوا پیرم می‌کند. نمی‌توانم اینجا را، آدم‌های اینجا را دوست داشته باشم. فقط آدم‌های توی خواب‌ها را دوست دارم. فقط عاشق آن‌ها می‌شوم. فقط با آن‌ها می‌خوابم. فقط دلم می‌خواهد با آدم‌های توی خواب‌ها راه بروم و اگر سردشان شد کتم را در بیاورم بدهم بهشان و اگر سردم شد بروم توی بغل‌شان. بغل آدم‌های توی خواب‌ها برای مخاطب خسته جا دارد. مثل بغل آدم‌های بیرون خواب‌ها تنگ و خسیس نیست. نباید گدایی کنی، نباید زور بزنی که توش جا شوی. فقط کافی‌ست آدم توی خواب مورد علاقه‌ات را پیدا کنی. همین برای یک عمر زندگی کافی‌ست.
تو دچار فراموشی هستی. فراموشی آدم‌های توی خواب، آدم‌های بیرون خواب. من نمی‌دانم دچار چه چیزی هستم. شاید دچار آدم‌های توی خواب، یک آدم. و آن آدم خیلی وقت پیش مرده است.

استانبول شهری که دوست‌اش دارم، ۳

استانبول!‌
ای تکه‌ زمین عاشق و دیوانه،
ای آغوش بی‌کابوس جهان،
ای خاک پر بنفشه و ارغوان
ای تا ابد پر از هوس ایران
استانبول!
ای شهر بی‌حصارِ پر از رویا
ای کوچه‌باغ‌هات پر از دریا
این سال‌های خسته و بی‌آغوش
باری هزار مرتبه بوسیدم
در کوچه‌های پیر و صبور تو
چشمان دل‌شکسته‌ی مادر را
استانبول!
ای آشنا با من بیگانه
تکه زمین عاشق و دیوانه
میعادگاه آب و اذان و نور
آباد با تو این دل ویرانه
استانبول
ای تکه زمین عاشق دیوانه…

خواندنی‌ها

“ناظم با این که داروهای خواب‌آور زیادی مصرف می‌کرد، نمی‌توانست بیش تر از چهار، پنج ساعت چشم روی هم بگذارد و بخوابد. این بی‌خوابی‌ها تماماً ناشی از شب‌های بی‌خوابی او در زندان و بیمارستان‌ها بود. معمولاً شب‌ها احساس بدی داشت. بیش ترازاین می ترسید که توی خواب بمیرد. در لحظاتی که بیدار بود به خوبی می توانست به خودش مسلط باشد و در برابر مرگ ایستادگی کند. او دائم به مرگ می‌اندیشید، و در عین حال با شتاب تمام پیش می‌رفت و زندگی می‌کرد. سیر و سفر جزء لاینفک زندگی‌اش شده بود. وقتی هم که جایی نمی‌رفت، مدام در کنفرانس‌ها شرکت می‌کرد و خانهٔ ما همیشه محل اجتماع دوستان بود، حتی شب‌ها بعد از خوابیدن یا رفتن دوستان ویا همیشه بعدازتمام کردن کارهای روزانه‌اش دوست داشت با هم بیرون برویم . آخر سر، نیمه‌های شب، یعنی موقعی که بایست استراحت می‌کردیم، روی این ایوان درازمی‌کشید و با من ترکی حرف می‌زد.”
ورا، همسر دوم ناظم حکمت در
«گفتگویی با ناظم پس از مرگ ناظم»
این را هم ببینید

درد مرد نقاش

از لابلای رنگ‌هایش، مرد نقاش
رنگ سیاه و سبز را با هم در آمیخت
با چشم‌های روشن‌اش، آن سایه‌‌ها را
آرام روی رنگ سرخ لاله‌ها ریخت
اول کنار بوم، طرح جنگلی زد
سر تا به سر، سرو و گلستان و سپیدار
یک آسمانِ خالی از ماه و ستاره
دور از درخت سرو، پای کوه، یک غار
از لابلای رنگ‌هایش مرد نقاش
برداشت رنگ کهربایی، رنگ آتش
پاشید بر دیوار غار خالی و سرد
بر آن شبستان غم‌آلودِ‌ مشوش
از لابلای رنگ‌هایش مرد نقاش
رنگ سپید بی‌قراری را جدا کرد
در آشیان قیرگون و تیره‌ی شب
یک دسته کفتر را به آرامی رها کرد
آن مرد، گویی رنگ‌هایش خستگی را
از چهره‌ی بی‌برکت این شهر می‌شست
می‌بُرد از جا دره‌ها رنگ سیاهی
رنگ دروغ از واژه‌های خالی و سست
در حصر غار پیر تنهاییش، گاهی
آهسته می‌خواند سرود رفتن خویش
هر نیم‌شب، بر نعش لاکردار تقویم
پر می‌کند پیمانه از دل کندن خویش
بن‌بست اختر! آسمانت بی‌ستاره است
امشب تمام ابرهایت را خبر کن
این خانه بعد از سال‌ها خالی‌ست، با من
لختی ببار و این سیاهی را سحر کن
با من بگو دیگر چه باید گفت یا کرد
باری هوا بس ناجوانمردانه سرد است
انگار حتی قلب آن نقاش مغموم
از هر طرف امشب بخوانی، غرق درد است…


پ.ن. خواندنی‌های مرتبط:‌ ما و قلب موسوی

چکامه

به کیوان صمیمی بهبهانی
می‌پرسم از خودم که تو آنجا چه می‌کنی
این روزهای مرده و این سال‌های سرد
با آن صدای گرم، چه تقسیم می‌کنی؟
یک قرص نان و چند قلم شعر یا سرود
یا خاطرات روشن آن روزهای دور
تا رشته امید ز هم نگلسد به جور
از پشت این دریچه‌ی‌ خاموش، ناگهان
با هر چه سخت‌جانی و با هر چه خستگی
نامت بر این بسیط نفس‌گیر مرگزای
آغاز راه گمشده جاودانگی‌ست
از رد پای سرخ تو بر پهندشت برف
گل می‌دهد چکامه‌ و شعری که زندگی‌ست.

در ستایش بوی کتاب

داشتیم ساک می‌بستیم که هتل را ترک کنیم. دیر شده بود و طبق معمول در چمدان من به هم نمی‌آمد و هر چه زور می‌زدم بی‌فایده بود. رفیق‌ام نشسته بود روی تخت و غر می‌زد که پاشدی رفتی کنفرانس میز کتاب‌‌ها را جارو کردی آمدی بیرون. سر کوچه که نرفته بودی. آمدی سفر. حالا مثل خر ماندی توش. هنوز همین هفته پیش دم اسباب‌کشی پدرت بابت آن همه کتاب در آمد و مجبور شدی کلی را رد کنی و هی غر زدی و غصه خوردی و چه و چه‌ها. آدم نشدی. دو روز هم می‌آیی سفر و خلاصه دم گرفته بود و بی‌خیال نمی‌شد. من هی اول احترام قائل شدم و هیچ نگفتم تا بی‌خیال شود. بعد یک‌هو درآمد که: یک چیزی آمده به اسم کیندل. شنیدی؟ کتاب‌ها را یک فایل کرده‌اند، می‌ریزی روش و می‌کشی دنبال خودت. صدتا کتاب، سیصدتا کتاب، کل‌اش یک کیلو هم نمی‌شود. برو یکی بخر خودت را راحت کن. انگار از دهات آمده‌ام که کیندل نمی‌دانم چه صیغه‌ای‌ست. برگشتم گفتم تا حالا کتاب بو کشیدی؟ فکر کرد دارم چرت می‌گم. گفت مگه کبابه؟ من جدی دارم بحث می‌کنم. گفتم همین که فکر می‌کنی من شوخی دارم خودش خیلی غمگین است. می‌گویم کتاب تا حالا بو کشیدی؟ نکشیدی دیگه. رفتی کیندل خریدی بوی کتاب یادت رفته. کتابی داشتی که سال‌ها، شب‌ها کنار دست‌ات بوده باشد؟ حاشیه زده باشی. برگشته باشی حاشیه را اصلاح کرده باشی، خط خوردگی‌ها یادت انداخته باشند یک روز کجا چی نوشته بودی و چه و چه‌ها. اگر دست می‌داد بعضی کتاب‌ها را با خط دستی نویسنده می‌خریدم. صنعت چاپ و کپی فاتحه نسخه‌های خطی را خواندند. حالا که امکانش نیست باید به همین موجودات کاغذی تن داد. به اندازه کافی کامپیوتر مثل کرم همه جای روز و شب آدم می‌لولد. یک صفحه که بین آدم و کلمه‌های توی سرش مدام فاصله می‌اندازد. بعد هم تو چه می‌دانی وقتی کتاب دلخواهت را آدم دلخواهت از آن سر دنیا پست کند و در جعبه را که باز می‌کنی و بوی کتاب و دلتنگی و آشنایی همه با هم می‌ریزد بیرون چه حالی‌ست. کیندل؟ انقدر روضه خواندم که طرف ول کرد رفت. زیپ چمدان هم همزمان جر خورد.

درباره خشونت

این روزها، دارم ترجمه بخش‌های پایانی یک کتاب را تمام می‌کنم. خیلی از این کتاب یاد گرفتم و خوشحالم که تابستانم صرف این کار شد. فعلن به خاطر مسائل مربوط به کپی‌رایت اسمی از کتاب نمی‌توانم بیاورم ولی امیدوارم که بعد از تحویل کار و نشر بتوانم همین جا معرفی‌اش کنم. عجالتن یک تکه خیلی کوچک از متن را با ترجمه فارسی‌اش اینجا می‌گذارم. این پاراگراف بند یک از بیانیه منع خشونت علیه زنان است که در سال ۱۹۷۳ توسط مجمع عمومی سازمان ملل متحد صادر شد. خطوط آخر پاراگراف را با دقت و چندباره بخوانید. نکته مهمی است این منع و محروم کردن خودسرانه زنان از آزادی‌های فردی‌، چه در زندگی خصوصی، چه در زندگی اجتماعی.
“…The term “violence against women” means any act of gender-based violence that results in, or is likely to result in, physical, sexual or psychological harm or suffering to women, including threats of such acts, coercion or arbitrary deprivation of liberty, whether occurring in public or in private life.
Declaration on the Elimination of Violence against Women (1973), Article 1
اصطلاح “خشونت علیه زنان” به معنای هر گونه عمل خشونت‌آمیز مبتنی بر جنسیت است که منجر به آسیب قطعی یا احتمالی فیزیکی، جنسی یا روانی زنان و یا رنج‌ بردن آن‌ها شود. تهدید و ارعاب ناشی از این اعمال، اعمال زور یا محروم کردن خودسرانه زنان از آزادی چه در عرصه عمومی و چه در زندگی خصوصی از مصادیق خشونت علیه زنان به شمار می‌رود.