بایگانی ماهیانه: سپتامبر 2012

نهم مهر ۹۱

این مدت همه‌اش مشغول سرزنش خودم بودم به خاطر نوشتن یک پست و ماجراهایی که بعد از آن پیش آمد. بی‌خود و بی‌جهت کش‌ پیدا کرد ماجرا. اول فکر کردم خب بهتر که کش پیدا کرد و قضیه رو شد. بعد فکر کردم نه. بد شد. خیلی مبتذل بود کل جریان و ابتذالش هم تقصیر خودم بود به این خاطر که شرح قصه را دادم. چرا فکر کردم باید این کار را بکنم و شرح بدهم قصه را؟ چون باورم این بود که طرف، قصه را همان‌طور که واقعن رخ داده بود باور خواهد کرد؟ چون صرفن دلم می‌خواست بداند جریان از چه قرار بوده؟ چون دلم نمی‌خواست یا برایم مهم نبود دیگر که نگهش دارم پیش خودم؟ نمی‌دانم کدامش بود. ولی نباید این اتفاق می‌افتاد. باید پیش خودم تمامش می‌کردم قبل از اینکه بدهم دست طرف که برایم تمامش کند. اما نمی‌شد. از توان خودم خارج بود. فاز انکار بود یا فراموشی یا فرافکنی یا هر چی. نمی‌خواستم تمام شود. ولی حالا شد. و این طور وقت‌ها توی بازی بدی می‌افتم با خودم. یک جور اوراق کردن تمام آنچه ربطی به ماجرا داشته و ریست کردن حافظه. برای اینکه دوباره بتوانم بلند شوم و راهم را بگیرم بروم بدون اینکه برگردم پشت سرم را ببینم.
امروز روی بالکن فکر کردم بعضی وقت‌ها فرار از بعضی آدم‌ها همان قدر که درد دارد همان قدر قشنگ و لذت‌بخش هم هست. ولی امروز دیدم دیگر نه دنبال فرارم نه هیچ. بی‌تفاوتی محض. سردم شد و آمدم تو و در بالکن را بستم. داغی ماجرا به طرز مسخره‌ای از سرم پریده بود. طوری که انگار هیچ وقت اتفاق نیفتاده.
این بار هم گذشت. ولی کی می‌خواهم یاد بگیرم که خیال‌های قشنگم از آدم‌ها را با واقعیت‌شان به گند نکشم؟ کی واقعن؟

بزرگا مردا که تویی

از عصر که صداش را شنیدم دارم دق می‌کنم. یک کوه غصه‌ خراب شده روم. مصطفی ملکیان حالش به هیچ عنوان خوب نیست. افسردگی شدیدش دوباره عود کرده. صدایش خش برداشته بود. خسته بود. به زور کلمات را می‌کشید. چند بار گفت دارم زجر می‌کشم خانم شمس. خیلی درد دارم. خیلی اذیت‌ام. اگر بشناسید این مرد را می‌دانید این جملات ویرانگر یعنی چه. مصطفی ملکیان امکان نداشت ابراز درد و رنج کند. امکان نداشت به روی کسی بیاورد که حالش خوب نیست. هر کس غصه‌ای داشت را می‌گرفت زیر پر و بال خودش. اینقدر غصه خورد و هیچ نگفت که ناگهان این طور فرو ریخت.
نمی‌توانم بببینم و تحمل کنم. امروز که گفت حالش اصلن خوب نیست می‌خواستم هوار بزنم. بگویم مرد!‌ تو بد باشی من باید بمیرم. همه امیدم بودی یک روزی. هر کلمه‌ات زندگی بود برای من و خیلی‌ها. تو اگر نبودی نمی‌دانم با آن همه پوچی و هیچی چه طور باید دوام می‌آوردم. همین که وجود داشتی، همین که وجود داری. یک طوری‌ات بشود نمی‌دانم چه کار باید بکنم. آنجا نیستم بیایم ببینمت. ای وای. ای وای. آدمی که این همه دوستش دارم مریض شده و از پا افتاده و من جز زار زدن هیچ کار نمی‌توانم براش بکنم.
اگر ایرانید و دستتان می‌رسد کاری بکنید. نمی‌دانم چه کار. بروید دم در خانه‌اش. یک کلمه بگویید که دوستش دارید. بگویید نگران احوالش هستید. بداند تنها نیست مرد. جملات بیهوده‌ایست می‌دانم. نمی‌دانم چه باید نوشت. این مرد غیر از حق استادی‌ای که به گردنم دارد، تمام قد تمام روزهایی که دوست و دشمن با حرف و قضاوت خنجر کشیدند و به صف شدند پشت سرم ایستاده بود. از پشت خط صداش می‌لرزید. حالم را می‌فهمید. برای چیزی که بودم، برای چیزی که بعدن شدم دوستم داشت و بهم احترام گذاشت همیشه. بهش مدیونم. تنها متفکری است که این همه هم به لحاظ فکری، هم به لحاظ عاطفی و شخصی بهش وابسته‌ام. طاقت ندارم ببینم این طوری خراب و ویران و بی‌انگیزه شده. مردی که از امید و معنا و حس ارزشمندی می‌گفت همیشه. چطور می‌شود آخر؟ چرا از پا افتادی مرد؟ من چه کنم؟ ای دریغ!


هیچ

من شاعر را غایت استعداد آدمی می دانم و بسیار علاقمندم که با شاعر، بیش از هر فرد دیگر، برخورد هنرمندانه ای داشته باشم. شاعر تجسم آخرین مرحله آگاهی کامل است و به خصوص در حال حاضر فیلسوف زمانه ما است. شاعر فردی است که همه چیز را لمس می کند، همه چیز را احساس می کند ولی نمی تواند چیزی را تغییر دهد.
او از طریق کار خود به حکمت و دانش دست پیدا می کند و از طریق آگاهی خود به نیستی خود پی می برد.


از متن گفتگو با پرویز تناولی درباره اثر هنری‌اش با عنوان «هیچ«. کل گفتگو خواندنی است.

Jackals and Stars

Oh, banish for me these stars
that lurk with my dear ones in the dregs
of this Turkish coffee
Let them leave me alone, to
rain and the jackals that stalk these streets
concealed beneath feral mist
Like remembrance photos
That hide the marks on the face of time
Her savaged face, livid with scars

عطره رفت و توی غبارا گم شد

یک مغازه عطرفروشی بود توی راسته‌ی امیرآباد. کوچیک بود و خیلی پیدا نبود. یک بار رفته بودم کل پولی که داشتم رو به عادت ولخرجی سر خریدن عطر داده بودم و عطره را خریده بودم. بعد هم تا آخر ماه آس و پاس. لاکردار بوش همان لحظه اول توی مغازه یخه‌م را گرفت و ول نکرد. هی شیشه را گذاشتم روی میز هی دوباره برداشتم. فقط یک هول می‌خواست، که فروشنده داد. پول را گذاشتم روی میز و زدم بیرون. هوا سرد بود. پول تاکسی هم نداشتم حتی. کل مسیر عطر را گرفتم بیخ دماغم و پیاده تا خوابگاه رفتم. عطره بوی تلخ کاج می‌داد و شیشه‌ش کشیده و بلند بود. یک پیس که می‌زدم بوش- به جان شما- توی کل امیرآباد پخش می‌شد. اصلن یک وضعی. این محسن نامجو هم وقتی آن «این پخش که می‌کنی عطرت»‌ را خواند فکر کنم طرف همین عطره را زده بوده. به جان خودم این دفعه.
عطره تمام شد و اون مغازه دیگه هیچ وقت از اون عطر نیاورد. گقت توی بازار نیست. یک‌هو عطره رفت و توی غبارا گم شد. عین این معشوقه‌هایی که طرف صبح که چشم وا می‌کنه می‌بینه فقط جای مچاله‌شان روی ملافه تخت مانده و خودش برای همیشه پریده. عطره پرید. بعد هم توی یکی از اسباب‌کشی‌های خوابگاهی شیشه‌ش گم کردم و اسمش از خاطرم پرید. ولی بوش بعد این همه سال نپریده هنوز. هر موقع برم عطر فروشی چشمم دنبالشه. عین اینایی که گمشده دارن و مدام دارن توی آگهی‌ها دنبالش می‌گردن. یا اونایی که با هر کی می‌خوابن دنبال نشون اونی که ردش روی ملافه مونده بود می‌گردن. قشنگ به هر کی می‌رسم مشخصات شیشه‌ش رو می‌دم ولی اسم رو خاطرم نیست. بعد هشت سال هنوز امید دارم پیداش کنم دوباره یه روز.

دایناسورم رفت سفر

به «میم»، یکی از همان دو دایناسوری که گفتم، توضیح دادم که دیروز درباره‌ت نوشتم و به دایناسور تشبیهت کردم. «میم»‌ فارسی نمی‌دانه و تا کلمه دایناسور را شنید جا خورد و ترسید خطایی ازش سر زده باشه. یک طور غمگینی نگاه کرد که یعنی از چشمت افتادم؟ توضیح دادم بهش که منظورم از دایناسور چی بوده و اینکه مثل او چقدر کمند و چقدر خوبه که هست، بعد کم‌کم نگاهش از حالت مظنون به حالت شکفته تبدیل شد. حالا دو روزه که انواع و اقسام دایناسورها را از توی وب جمع می‌کنه و ایمیل می‌کنه. بابت هر کدوم هم یک گزارش مفصل باستان‌شناسی می‌نویسه. «میم» یک انگلیسی ناسیونالیست و طرفدار دو آتشه تیم آرسناله و ما همیشه با هم سر آرسنال و بارسلونا دعوا داریم. همیشه هم تهش می‌گه: آخرش که می‌دونی به خاطر تو کوتاه می‌یام و واقعن می‌یاد. بعد هم اعتراف می‌کنه که فابریگاس خوشتیپه ولی چون به آرسنال خیانت کرده نمی‌تونه زیبایی‌هاش رو ببینه. بعد هم با توجه به روحیه «تاریخی»‌‌ای که داره شروع می‌کنه به ردیف کردن فکت‌هایی که من هنر کنم فقط از یک سومش سر در می‌یارم. خلاصه که سه روزه گیر داده و ته ایمیل‌های مربوط به مقوله دایناسور می‌نویسه آخرش جوابم رو ندادی که من بالاخره شبیه کدوم یکی از انواع دایناسور بودم. کلن جریان رو جدی گرفته.
آقای دایناسور امروز برای سه روز رفت سفر. هنوز نرفته دلتنگ شدم.

هفتم مهر ۱۳۹۱

در قطار، چشم کنجکاو مسافران در لابلای روزنامه‌ها به دنبال خبر جدید می‌گردد. با دیدن عکس فلان ستاره پاپ یا ورزش نگاهشان گاهی به وجد می‌آید، گاهی لبانشان را با حسرت می‌گزند و چشم‌هایشان را تنگ می‌کنند و چند ثانیه بعد با حسرت و عجله صفحه را برمی‌گردانند. و صحنه مثل نواری روی دور تکرار است. حجمی از لاشه روزنامه‌های زرد را لابد هر روز با کامیون می‌برند جایی و خمیر می‌کنند و از تفاله عکس‌های ستاره‌های دیروز، ستاره‌های فردا را می‌سازند.
یادم می‌افتد چند ماه است هیچ روزنامه‌ای نخوانده‌ام. مدت‌هاست خبرها را دنبال نمی‌کنم. شاید چون دلیل و انگیزه ندارم آن قدری که باید. شاید چون بی‌رگ شده‌ام. شاید چون خسته‌ترم. تحمل خواندن جملاتی که از اوضاع کشور خبر می‌دهند را ندارم. آدم‌هایی که خبرهای بد را می‌نویسند برایم شبیه دکترهای اورژانس بیمارستان قائم مشهد شده‌اند در آن شب برفی، که خبر مرگ زودهنگام عزیزترین آدم زندگی‌ام را کوبیدند توی صورتم. اول خشم بود، بعد نفرت، بعد استیصال. الان هیچ کدام نیست. فقط خستگی‌ست و انزوایی که روز به روز به دست خودم مرزهایش گسترده‌تر می‌شود.

از نامه‌ای که امروز به دستم رسید

«تبعید را به خطا مجازاتی ملایم‌تر از زندان شمرده‌اند… تبعید برابر است با جداسازی اجباری پدر از فرزندان‌اش، شوی از زن‌اش، و بازرگان از کسب و کارش… تبعید سبب جدایی دوستان از یکدیگر می‌شود و عادت‌های سال‌مندان، سوداگری‌های کاردانان و پژوهش‌های بااستعدادان را آشفته می‌گرداند… افزون بر این، تبعید که با بی‌مهری و بی‌توجهی نیز همراه است قربانیان خود را در جوّی آکنده از بدگمانی و بی‌اعتمادی محصور می‌کند. تبعید چشمه‌ی همه‌ی مهرورزی‌ها را می‌خشکاند؛ خستگی، یارِ همراهِ تبعیدی را از او جدا می‌سازد؛ فراموشی، دوستانی را که یادشان در چشم تبعیدی بخشِ غایب وجود او هستند از او می‌گیرد، و سرانجام در خودفرورفتگی چندان بی‌تفاوتی در او دامن می‌زند که به پذیرش هر اتهامی تن می‌دهد و تبعیدیِ رهاشده بیهوده می‌کوشد بازمانده‌های زندگیِ گذشته‌ی خود را در ژرفای جانِ تنهای خویش نگاه دارد.»
بنژامن کنستان، شور آزادی، ترجمه‌ی عبدالوهاب احمدی، تهران، نشر آگه، 1389، ص. 49

رنگین‌کمان دور ماه

امشب اینجا دور ماه رنگین‌کمان بسته بود. تا حالا ندیده بودم. اولش یک حلقه بزرگ و کامل بود. بعد که با دوربین پریدم پایین نصفش رفته بود. ولی باز هم یک چیزایی پیداست.



اینجا یک توضیحاتی درباره‌ این قضیه داده.

وضعیت بیمار

در روزگاری زندگی می‌کنیم و به مملکتی ربط داریم که توش باید از زندان رفتن و فیلتر شدن خودمان احساس غرور و پیروزی کنیم. زندانی/فیلتر نشدن اُفت دارد و اصل بر این است که آدمی که این طور “هزینه‌ها” را نداده باشد یک طوریش هست لابد. تصویرش برایم شبیه یک بیمارستان پر از سرطانی‌ست که فراری از مرض صعب‌العلاج‌شان ندارند و تنها تفریح‌شان این است که بنشینند نوع سرطان‌شان و درجه پیشرفتگی‌اش را به رخ همدیگر بکشند. من سرطان مغز دارم. تو چی؟ ایول! من چهار قدم به نابودی نزدیک‌ترم تا تو! و یا بالعکس.