هفتم مهر ۱۳۹۱

در قطار، چشم کنجکاو مسافران در لابلای روزنامه‌ها به دنبال خبر جدید می‌گردد. با دیدن عکس فلان ستاره پاپ یا ورزش نگاهشان گاهی به وجد می‌آید، گاهی لبانشان را با حسرت می‌گزند و چشم‌هایشان را تنگ می‌کنند و چند ثانیه بعد با حسرت و عجله صفحه را برمی‌گردانند. و صحنه مثل نواری روی دور تکرار است. حجمی از لاشه روزنامه‌های زرد را لابد هر روز با کامیون می‌برند جایی و خمیر می‌کنند و از تفاله عکس‌های ستاره‌های دیروز، ستاره‌های فردا را می‌سازند.
یادم می‌افتد چند ماه است هیچ روزنامه‌ای نخوانده‌ام. مدت‌هاست خبرها را دنبال نمی‌کنم. شاید چون دلیل و انگیزه ندارم آن قدری که باید. شاید چون بی‌رگ شده‌ام. شاید چون خسته‌ترم. تحمل خواندن جملاتی که از اوضاع کشور خبر می‌دهند را ندارم. آدم‌هایی که خبرهای بد را می‌نویسند برایم شبیه دکترهای اورژانس بیمارستان قائم مشهد شده‌اند در آن شب برفی، که خبر مرگ زودهنگام عزیزترین آدم زندگی‌ام را کوبیدند توی صورتم. اول خشم بود، بعد نفرت، بعد استیصال. الان هیچ کدام نیست. فقط خستگی‌ست و انزوایی که روز به روز به دست خودم مرزهایش گسترده‌تر می‌شود.