عطره رفت و توی غبارا گم شد

یک مغازه عطرفروشی بود توی راسته‌ی امیرآباد. کوچیک بود و خیلی پیدا نبود. یک بار رفته بودم کل پولی که داشتم رو به عادت ولخرجی سر خریدن عطر داده بودم و عطره را خریده بودم. بعد هم تا آخر ماه آس و پاس. لاکردار بوش همان لحظه اول توی مغازه یخه‌م را گرفت و ول نکرد. هی شیشه را گذاشتم روی میز هی دوباره برداشتم. فقط یک هول می‌خواست، که فروشنده داد. پول را گذاشتم روی میز و زدم بیرون. هوا سرد بود. پول تاکسی هم نداشتم حتی. کل مسیر عطر را گرفتم بیخ دماغم و پیاده تا خوابگاه رفتم. عطره بوی تلخ کاج می‌داد و شیشه‌ش کشیده و بلند بود. یک پیس که می‌زدم بوش- به جان شما- توی کل امیرآباد پخش می‌شد. اصلن یک وضعی. این محسن نامجو هم وقتی آن «این پخش که می‌کنی عطرت»‌ را خواند فکر کنم طرف همین عطره را زده بوده. به جان خودم این دفعه.
عطره تمام شد و اون مغازه دیگه هیچ وقت از اون عطر نیاورد. گقت توی بازار نیست. یک‌هو عطره رفت و توی غبارا گم شد. عین این معشوقه‌هایی که طرف صبح که چشم وا می‌کنه می‌بینه فقط جای مچاله‌شان روی ملافه تخت مانده و خودش برای همیشه پریده. عطره پرید. بعد هم توی یکی از اسباب‌کشی‌های خوابگاهی شیشه‌ش گم کردم و اسمش از خاطرم پرید. ولی بوش بعد این همه سال نپریده هنوز. هر موقع برم عطر فروشی چشمم دنبالشه. عین اینایی که گمشده دارن و مدام دارن توی آگهی‌ها دنبالش می‌گردن. یا اونایی که با هر کی می‌خوابن دنبال نشون اونی که ردش روی ملافه مونده بود می‌گردن. قشنگ به هر کی می‌رسم مشخصات شیشه‌ش رو می‌دم ولی اسم رو خاطرم نیست. بعد هشت سال هنوز امید دارم پیداش کنم دوباره یه روز.