بزرگا مردا که تویی

از عصر که صداش را شنیدم دارم دق می‌کنم. یک کوه غصه‌ خراب شده روم. مصطفی ملکیان حالش به هیچ عنوان خوب نیست. افسردگی شدیدش دوباره عود کرده. صدایش خش برداشته بود. خسته بود. به زور کلمات را می‌کشید. چند بار گفت دارم زجر می‌کشم خانم شمس. خیلی درد دارم. خیلی اذیت‌ام. اگر بشناسید این مرد را می‌دانید این جملات ویرانگر یعنی چه. مصطفی ملکیان امکان نداشت ابراز درد و رنج کند. امکان نداشت به روی کسی بیاورد که حالش خوب نیست. هر کس غصه‌ای داشت را می‌گرفت زیر پر و بال خودش. اینقدر غصه خورد و هیچ نگفت که ناگهان این طور فرو ریخت.
نمی‌توانم بببینم و تحمل کنم. امروز که گفت حالش اصلن خوب نیست می‌خواستم هوار بزنم. بگویم مرد!‌ تو بد باشی من باید بمیرم. همه امیدم بودی یک روزی. هر کلمه‌ات زندگی بود برای من و خیلی‌ها. تو اگر نبودی نمی‌دانم با آن همه پوچی و هیچی چه طور باید دوام می‌آوردم. همین که وجود داشتی، همین که وجود داری. یک طوری‌ات بشود نمی‌دانم چه کار باید بکنم. آنجا نیستم بیایم ببینمت. ای وای. ای وای. آدمی که این همه دوستش دارم مریض شده و از پا افتاده و من جز زار زدن هیچ کار نمی‌توانم براش بکنم.
اگر ایرانید و دستتان می‌رسد کاری بکنید. نمی‌دانم چه کار. بروید دم در خانه‌اش. یک کلمه بگویید که دوستش دارید. بگویید نگران احوالش هستید. بداند تنها نیست مرد. جملات بیهوده‌ایست می‌دانم. نمی‌دانم چه باید نوشت. این مرد غیر از حق استادی‌ای که به گردنم دارد، تمام قد تمام روزهایی که دوست و دشمن با حرف و قضاوت خنجر کشیدند و به صف شدند پشت سرم ایستاده بود. از پشت خط صداش می‌لرزید. حالم را می‌فهمید. برای چیزی که بودم، برای چیزی که بعدن شدم دوستم داشت و بهم احترام گذاشت همیشه. بهش مدیونم. تنها متفکری است که این همه هم به لحاظ فکری، هم به لحاظ عاطفی و شخصی بهش وابسته‌ام. طاقت ندارم ببینم این طوری خراب و ویران و بی‌انگیزه شده. مردی که از امید و معنا و حس ارزشمندی می‌گفت همیشه. چطور می‌شود آخر؟ چرا از پا افتادی مرد؟ من چه کنم؟ ای دریغ!