نهم مهر ۹۱

این مدت همه‌اش مشغول سرزنش خودم بودم به خاطر نوشتن یک پست و ماجراهایی که بعد از آن پیش آمد. بی‌خود و بی‌جهت کش‌ پیدا کرد ماجرا. اول فکر کردم خب بهتر که کش پیدا کرد و قضیه رو شد. بعد فکر کردم نه. بد شد. خیلی مبتذل بود کل جریان و ابتذالش هم تقصیر خودم بود به این خاطر که شرح قصه را دادم. چرا فکر کردم باید این کار را بکنم و شرح بدهم قصه را؟ چون باورم این بود که طرف، قصه را همان‌طور که واقعن رخ داده بود باور خواهد کرد؟ چون صرفن دلم می‌خواست بداند جریان از چه قرار بوده؟ چون دلم نمی‌خواست یا برایم مهم نبود دیگر که نگهش دارم پیش خودم؟ نمی‌دانم کدامش بود. ولی نباید این اتفاق می‌افتاد. باید پیش خودم تمامش می‌کردم قبل از اینکه بدهم دست طرف که برایم تمامش کند. اما نمی‌شد. از توان خودم خارج بود. فاز انکار بود یا فراموشی یا فرافکنی یا هر چی. نمی‌خواستم تمام شود. ولی حالا شد. و این طور وقت‌ها توی بازی بدی می‌افتم با خودم. یک جور اوراق کردن تمام آنچه ربطی به ماجرا داشته و ریست کردن حافظه. برای اینکه دوباره بتوانم بلند شوم و راهم را بگیرم بروم بدون اینکه برگردم پشت سرم را ببینم.
امروز روی بالکن فکر کردم بعضی وقت‌ها فرار از بعضی آدم‌ها همان قدر که درد دارد همان قدر قشنگ و لذت‌بخش هم هست. ولی امروز دیدم دیگر نه دنبال فرارم نه هیچ. بی‌تفاوتی محض. سردم شد و آمدم تو و در بالکن را بستم. داغی ماجرا به طرز مسخره‌ای از سرم پریده بود. طوری که انگار هیچ وقت اتفاق نیفتاده.
این بار هم گذشت. ولی کی می‌خواهم یاد بگیرم که خیال‌های قشنگم از آدم‌ها را با واقعیت‌شان به گند نکشم؟ کی واقعن؟