بایگانی ماهیانه: سپتامبر 2012

چهارم مهر ۹۱

بعضی‌ها بلدند رفاقت‌شان را روی یک جایی از تن و ذهن آدم داغ کنند که آدم تا آخر عمر هر وقت لباس‌اش را زد بالا یادش بیفتد. این‌جور آدم‌ها نسل‌شان رو به انقراض است. عین دایناسورهای پیر و غمگین می‌مانند که ساعت‌ مچی‌شان خیلی دقیق کار می‌کند و به موقع سر بزنگاه می‌رسند. اگر از این‌ها دور و برتان هست دو دستی بهشان بچسبید. من دوتا از این دایناسورهای روبه زوال دارم که اگر این یک هفته نبودند معلوم نبود چطور می‌شد. این یک هفته‌ای که گذشت هی توی خیابان‌های تکراری و بی‌سر و ته را بالا و پایین رفتم و توی ذهنم یک جمله مدام حک شد:‌ یادم باشد کل این روزها، قبل از ۳۰ سالگی‌ام بود. نه بعد از آن.
چه جالب!‌ همه چی پودر شد یهو!

حس دوگانه

نمی‌دانم باید خوشحال باشم از اینکه استبداد از طریق تحمیل رنج و تجربه‌های تلخ و بی‌عدالتی در کشورم دارد این همه آدم‌ها را از هر فرقه و جایگاهی به هم نزدیک می‌کند یا ناراحت. خوشحال چون مرزها و فاصله‌ها دارند تغییر می‌کنند و ناراحت چون رنج‌کشیدن بی‌دلیل آدم‌ها را دوست ندارم. گاهی فکر می‌کنم دلیلی برای این همه عذاب کشیدن بیهوده وجود ندارد و ما مستحق‌اش نبودیم و نیستیم. ولی گاهی وقت‌ها مثل این روزها که دوتا از بچه‌های یکی از قدرتمندترین و ذی‌نفوذترین آدم‌های مملکت زندانی‌اند، فکر می‌کنم شاید یکی از فواید این وضع این باشد که لااقل گوشه‌ای از درد و رنج مردم عادی به طبقه صاحب قدرت هم سرایت کرده و دامان آن ها را هم گرفته و حالا خیلی با حال و روز مردم بیگانه نیستند. حالا دیگر خیلی با راه و چاه‌های زندان و ملاقات و انتظار کشیدن پشت در زندان و روانه کردن عزیزانشان به زندان و فریاد دادخواهی کشیدن پشت آن درهای آهنی بیگانه نیستند. معنی این حرف نیست که چون این بلا سر نزدیکان خودم آمده و حال مادر و پدرم و خودم را هنوز یادم نرفته خوشحالم که سر خودشان هم آمد. هیچ وقت از رنج بردن آدمی که مستحق رنج کشیدن نیست خوشحال نبوده‌ام. الان هم همین فکر را می‌کنم. ولی به هر حال تجربه زندان آن هم در سایه نظامی که یکی از بنیانگذارانش خود آقای پدر بودند اتفاق کمی نیست و می‌تواند خیلی مرزها را جابه‌جا کند. واقعیت هم این است که در دایره قدرت بودن خیلی همه چیز را متفاوت می‌کند. حاشیه امن برای آدم‌ها درست می‌کند. همین که مهدی هاشمی با اعتماد به نفس توی توی دوربین نگاه می‌کند و می‌گوید “حرفام را توی ایران می‌زنم” یعنی حاشیه امن. کدام یک از ماها جرات داریم این‌قدر با اعتماد به نفس چمدان ببندیم و برگردیم و مطمئن باشیم می‌گذارند “حرف‌هایمان را توی ایران بزنیم؟”. بعد هم این که آقای هاشمی و خانم مرعشی به عنوان یک پدر و مادر، هنوز می‌توانند مطمئن باشند که بچه‌هایشان را توی زندان شکنجه نمی‌کنند و اعتراف اجباری نمی‌گیرند و انفرادی‌های طولانی مدت نمی‌فرستند. دیروز جایی خواندم که خانواده هاشمی رفته‌اند دم اوین برای ملاقات دخترشان فائزه و چون با مناسک ملاقات در اوین آشنا نبوده‌اند نتوانسته‌اند دخترشان را ببینند. لابد تا حالا آشنا شدند و دفعه بعد می‌توانند، مثل همه آدم‌هایی که هر دوشنبه می‌رفتند و هنوز می‌روند ملاقات. یادم می‌آید از روزهایی که گاهی سه روز پشت در زندان معطل می‌کردند برای ملاقات. یا اینکه از مشهد می‌دواندند تا تهران و بعد ملاقات نمی‌دادند. یا اینکه وعده آزادی دروغ می‌دادند، یا می‌آوردند تلویزیون برای اعتراف اجباری. هیچ کس هم نبود توضیح دهد گناه این‌ها چیست. کلافه بودیم و سردرگم و نگران. هیچ کس پاسخگو نبود.
حالا می‌خوانم که خانم مرعشی موقعی که پسرش را می‌بردند زندان گفته اسم دزدها را مخفف می‌نویسند و اسم پسر من را بلند بلند صدا می‌زنند. این یعنی پسر من از دزدها توی این مملکت شان‌اش پایین‌تر آمده. یعنی بی‌آبرویی. یاد خانواده‌هایی می‌افتم که می‌گفتند ما پامان به پاسگاه باز نشده بود چه برسد به زندان. زندان برای خیلی از خانواده‌ها تابویی بود که توی این سه سال شکست. الان اگر افتخار نباشد حداقل آن‌قدرها غیرطبیعی نیست. حرف‌های خانم مرعشی را می‌خوانم جلوی اوین و یادم می‌افتد از مادر سهراب اعرابی که ۱۶ روز دویده بود و آخرش جسد بچه‌اش را تحویلش داده بودند. توی یکی از مصاحبه‌ها گفته بود بهم گفتند بچه‌ات منافق و فسفری و خراب‌کار است. داد می‌زد بچه نوزده ساله من چه گناهی کرده که باید کشته شود؟ کسی جوابش را داد؟ شاید که نه- قطعن یک صدم آنچه برای امثال پروین فهمیمی و مادران عزادار و مادرانی که بچه‌هاشان حبس شدند یا تبعید اتفاق افتاد برای بچه‌های خانم مرعشی اتفاق نمی‌افتند. ولی باز هم همین زندان رفتن و با چادر چیت قاطی زندانیان سیاسی چرخیدن و روز را شب کردن، همین نزدیک شدن زندگی و رنج آدم‌ها زیر سایه دیکتاتوری، آدم‌هایی که روزی که آن همه با هم فاصله داشتند را به هم نزدیک می‌کند و در تسریع بهبود وضع چندان بی‌تاثیر نیست. نمی‌دانم. شاید هم بی‌تاثیر باشد. صرفن امید کوچکی است که برای خودم می‌پرورانم که از پا در نیایم.

وصیت

تمام می‌شوم امشب کنار این چمدان
به صرف چایی و سیگار و شعری از اخوان
کنار این همه سوغاتی ِ نبرده شده
برای مریم و زهرا و خاله و مامان
کسی کنار دلم نیست، دست‌ها دورند
منم و گورکن ِ جاکشی به نام زمان
که ذره ذره به روی تو خاک می‌ریزد
که ذره ذره مرا دفن می‌کند، بی‌جان
حیاط، کوچک و تاریک و بادها سردند
صفوف خالی تشییع، سایه‌ها ویران
کلاغ‌ها سر نعشم نماز می‌خوانند
و شروه‌خوانی انبوه کرم‌های جوان
میان آن همه یادداشت‌های چرک‌نویس
وصیتی ننوشته‌ کنار آن گلدان:
برو و از ته جیبم، بلیط را وردار!
بلیط روز سه شنبه به مقصد تهران
مرا به دست فرودگاه مردگان بسپر
که پر دهند مرا سمت خوبِ گورستان
کنار قطعه بیست و چهار، خاکم کن
و روی سنگم بنویس:‌ عاشق ایران.

من نه آنقدر مبارز نستوهی بودم که بتوانم اشک‌هایم را از نظر آدم‌کش‌ها پنهان کنم و نه آنقدر قهرمان شکست‌ناپذیری بودم که بتوانم به خاطر پاسداشت آرمان‌ها، از عشقی که در هجوم سیاهی رنگ باخت، پاسداری کنم. من نه اسلحه داشتم، نه نقاب. بر خلاف انتظار دیگران، ماشین تایپ و تکثیر نامه‌های عاشقانه هم نبودم. یک آدم معمولی بودم با گوشت و پوست و خون. قضاوت بدون اطلاع از گردن زدن آدم بی‌گناه هم کثیف‌تر و بدتر است. نکنید! من نمی‌گذرم.

باز می‌دیدم آخرش…

عشق تو اتفاق تلخی بود، مثل تن‌لرزه‌های بدمستی
ناگهان رفته رفته آب شدی، چون هیاهوی رفته از دستی
من نفهمیدم از کجا، از کی، تو صدایی شدی و من خوابی
از خودم هی فرار می‌کردم، باز می‌دیدم آخرش… هستی
سر این چهارراه‌ سیاه، پشت سر آتشی که می‌سوزد
پیش رو یک سیاه‌چال عمیق، و تو هم کوچه‌ای که بن‌بستی
دورم از هرچه هست و باداباد، فاصله اتفاق غمگینی‌ست
حرف آخر، تویی که مدت‌هاست، با غم و غصه‌هام همدستی.

اولین اول مهر

اول مهر ۶۹- من آن سال با مادربزرگم زندگی می‌کردم و مامان و بابا مشغول بزرگ کردن خواهر کوچیکه بودند و یک خانه دیگر. اسم‌ام را نوشته بودند همان مدرسه‌ای که دخترخاله ارشد، سحر، دوران ابتدایی‌اش را گذرانده بود. دبستان شهید نجم‌آبادی. توی یکی از خیابان‌های محله مطهری شمالی که نزدیک خانه مامانی باشد و خودم بتوانم بروم و بیایم. این‌که خودم می‌رفتم و می‌آمدم اتفاق مهمی توی زندگی‌ام بود. اولین باری بود که تنهایی توی خیابان می‌رفتم. فکر می‌کردم آدم‌بزرگ شدم و بعد از آن دیگر نمی‌گذاشتم کسی دستم را وسط خیابان بگیرد و همه جا هم می‌خواستم تنها بروم و تا می‌گفتند نمی‌شود مثال می‌زدم که خودم می‌روم تنها مدرسه و تنها برمی‌گردم.
سالی که من رفتم کلاس اول، سحر تازه کلاس پنجمی شده بود. روز اول دبستان، من شیفت بعدازظهر بودم. مدرسه از این دو شیفتی‌ها بود. ظهر مامانی ناهارم را داد خوردم بعد هم دستم را گذاشت توی دست سحر گفت این را ببر سر کلاس به معلم‌اش تحویل بده. ولش نکنی وسط خیابان!‌ خبری از مامان و بابا و این قرتی‌بازی‌ها نبود. بزرگ‌تر و کس و کار من دخترخاله بود که همه‌ش چهار سال از من بزرگ‌تر بود. برای همین دم مدرسه هم که رسیدیم دلیلی برای بغض کردن و عر زدن نداشتم، چون نه کسی بود که دسته کیف و چادرش را قرص بگیرم و بگم «منو از اینجا ببر»، نه هم اینکه کسی فی‌الواقع برای عرو گوز ما تره خورد می‌کرد آن سال‌ها. تنها حسی که از آن ظهر گرم کوچه‌های مطهری شمالی مشهد، یادم مانده، یک طور گیجی و دلهره‌ای بود که مثلن وقتی می‌خواستم سوار کاترپیلار پارک ملت بشوم داشتم. هم ترس داشت هم لذت.
از در حیاط خانه مامانی که درآمدیم، سحر دست‌ام را محکم گرفته بود. بهش گفتم هوی! یواش. دستم درد گرفت. خودم دارم می‌یام. گفت نمی‌شه. مامانی گفته ببرم تو را تحویل معلم بدهم. بعد هم روز اولت است. من راه‌بلدم. من مامور انتظامات مدرسه‌ام، پس قدقد زیادی نکن. یک مانتوی گله‌گشاد خاکستری با دکمه‌های پارچه‌ای تنم بود که تا زیر زانوهام آمده بود. با یک مقنعه سفید که چانه‌اش از همان لحظه اول رفته بود چسبیده بود به پشت گوش چپم. سحر گفت مقنعه‌ات را درست کن عین این عقب‌افتاده‌ها شدی. گفتم عقب‌افتاده خودتی. و حرف‌مان شد و وسط خیابان سحر دستم را ول کرد، جلوجلو رفت. گفت خودت بیا به من چه. من هنوز می‌ترسیدم از خیابان تنهایی رد شوم. چاره‌ای نبود، باید کوتاه می‌آمدم چون راه را بلد نبودم. آمد دوباره با چُس و فیس دستم را گرفت و وارد حیاط بزرگ مدرسه شدیم. بعد بادش خالی شد و فکر کرد الان وقت باد کردن نیست. برای همین گفت بیا ببرمت توی راهرو. آنجا هیچ‌کس را راه نمی‌دهند ولی من چون مامور انتظاماتم راهم می‌دهند. این را یک طوری گفت که فکر کردم توی مدرسه برای خودش “بچه‌‌محل” است. واقعن هم بود.
به حساب خودش داشت پارتی‌بازی و فامیل‌بازی در‌می‌آورد و می‌خواست حالی هم به من داده باشد. من هم دنبال سرش راه افتادم و رفتم تو. سحر رفت یک صندلی آورد برای خودش گذاشت نشست روش. به من هم گفت همان‌جا پای صندلی بنشینم. مدل این پامنبری‌ها. من هم کیف کلفتم را از پشتم درآوردم و نشستم همان‌جا. بعد یک سوت که شکل چکمه بود را درآورد و هر سه دقیقه یک بار به یکی که از آن‌جا رد می‌شد گیر می‌داد و سوت می‌زد. پرسیدم چه کاریه؟ توضیحی نداد. فکر کردم خیلی قدرت دارد و حرف‌اش می‌رود. هم کیف کرده بودم که فامیلمان حرفش می‌رود هم لجم گرفته بود که داشت اونطوری برای من کلاس می‌گذاشت.
سحر از همان اول از حجاب کردن فراری بود. مقنعه‌اش را گذاشته بود کف سرش و فوکول مبسوطی داده بود بیرون. از این پُفی‌ها. ناظم آمد گفت قالیچین!‌مامور انتظامات باید مقنعه‌اش جلو باشد. خورده بود توی پرش که چرا جلوی من تذکر گرفته بود. مقنعه‌ را به مدت سی ثانیه کشیده بود جلو و بعد دوباره داده بود عقب. بعد هم برگشته بود به من گفته بود، خودت هم وقتی جشن تکلیفت شد از این تذکرها می‌گیری. من نمی‌دانستم جشن تکلیف چه فازیست. سه سال بعد به طرز غم‌ناکی فهمیدم. یک بار شاید نوشتم حالا چطور ما را “مکلف” کردند.
ساعت ۱ ظهر بود. زانوهام از دو زانو نشستن کف زمین درد گرفته بود. بلند شدم کیفم را انداختم پشتم. سحر صف بچه‌‌های کلاس اولی را نشانم داد و رفتم ته صف. بچه‌هایی که توی صف بودند دماغ‌‌شان آویزان بود و مادرهایشان هم بغل‌دستشان. واقعیت‌اش آن روز من نفهمیدم چرا آن همه مادر آمده بود مدرسه و برام سوال بود که این‌ها که دانش‌آموز نیستند، چرا آمدند اینجا و چطور راهشان دادند و بعد هم ترسیده بودم از گریه آن بچه‌ها و فکر کرده بودم قرار است بلایی سرمان بیاید. خیلی همه چیز هندی بود.
کلی توی صف نگهمان داشتند آن روز و اول قرآن خواندند و بعد حرف زدند و من هیچ‌کدام‌شان را نشنیدم. نگاهم به در بزرگ آهنی بود. منتظر بودم زنگ بخورد و برگردم پیش مامانی و غر بزنم که چرا خودت باهام نیامدی مدرسه. شاید وقتی داشتم به در نگاه می‌کردم ته صف، یک‌نمه بغض هم کرده بودم. سوپرمن که نبودم به هر حال. من هم کلاس‌اولی بودم. دل داشتم.

اول مهرماه ۹۱

اول مهر، سالروز تولد حسین منزوی است. این را هم بشنوید. از شاهکارهای عاشقانه منزوی است، عاشقانه ناکام البته. متن شعر را هم می‌گذارم زیر عکس. منزوی را دوست دارم و خیلی ازش در شعر چیز یاد گرفتم. زبان زنده و نو و خلاقیت‌هایی که در مضمون‌آفرینی و ردیف و قافیه و وزن داشت، خون ریخت به رگ و جان غزل نئوکلاسیک فارسی. منزوی اواخر عمرش خیلی اذیت شد. از کار بیکار بود و دست به دامان اخوان ثالث شد برای این که توصیه‌اش را به حاکم وقت بکند تا مگر نواله‌ای حواله‌اش کند. اخوان گفته بود کل اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی. علی‌ای‌حال شعر بلندبالایی نوشته بود خطاب به رهبر و خواسته بود که توجهی به منزوی بکند. گویا بعد از آن کار کوتاهی بهش در صداوسیما داده بودند که در آن هم چندان دوام نیاورد و مرد. شعر اخوان به رهبر درباره منزوی را آخر این پست می‌توانید بخوانید.
شعری که در لینک اول شعرخوانی‌ها می‌گذارم با ردیف “کسی نشناخت” وصف حال دقیقی است از اوضاع خود منزوی در آن روزگار.
یادش پیوسته زنده.


خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود
و مـاه را زِ بلندایش به روی خاك كشیدن بود
پلنگ من دل مغرورم پرید و پنجه به خالی زد
كه عشق ماه بلند من ورای دست رسیدن بود
گل شكفته! خداحافظ، اگرچه لحظـه دیــدارت
شروع وسوسه‌ای در من، به نام دیدن و چیدن بود
من و تو آن دو خطیـم آری، موازیــان به ناچاری
كه هر دو باورمان ز آغـاز، به یكدگر نرسیدن بود
اگرچه هیچ گل مرده، دوباره زنده نشد امّا
بهار در گل شیپـوری، مدام گرم دمیدن بود
شراب خواستم و عمرم، شرنگ ریخت به كام من
فریبكــار دغل‌پیشه، بهانه‌اش نشنیـدن بود
چه سرنوشـت غم‌انگیزی، كه كرم كوچك ابریشم
تمام عمر قفس می‌بافت، ولی به فكر پریدن بود
این‌هم چند شعرخوانی دیگر با صدای خودش:
لینک اول
لینک دوم
لینک سوم
لینک چهارم

استفهام انکاری

آیا عقلانی و منطقی است که آدم وقتی دارد از به نیش کشیدن پنیر ذوب‌شده موتزارلا لذتی بی‌پایان می‌برد، به چاقی و چربی‌های دور ناف و کپل و بقیه اعضا و جوارح‌اش فکر کند؟

جنگ‌خوانی-۵

دو هفته از پشت جبهه- بخش سوم و آخر گزارش محمد مختاری از اهواز جنگ ‌زده
به داخل میدان بازمی‌گردم. جمعیت سراسیمه از شهر به جانب میدان روان است. نزدیک سیلوی گندم انبار قیرنیز به آتش کشیده شده است. دود و خاک به آسمان بلند شده است. هر چه مردم توی خانه‌ها بوده‌اند بیرون ریخته‌اند. هر کس هر کمکی از دستش بر می‌آید می‌کند. روی وانت بارها ده‌ها نفر ایستاده‌اند. چن تن کنار سیلو کشته شده‌اند. چند تاکسی ویران شده است. دود و خاک به آسمان بلند است. آتش مهارنشدنی است.
رفیقم را باز می‌یابم که برای خاموش کردن آتش خانه بمباران شده رفته بوده است. جمعیت یواش یواش آرام می‌گیرد. و تازه در می‌یابی که چه گذشته است. ساعتی بعد هنوز توی میدان نشسته‌ایم. جنگ جزئی از زندگی شده است. بساطی‌های کنار میدان به کارشان مشغولند. دکه چای فروشی به مشتریانش چای می‌دهد. مردی که عده‌ای به دورش جمع شده‌اند سخن می‌گوید. می‌گوید بر خلاف دیگران به هنگام دیگران از جایش نجنبیده است. چون دیگر تاب ندارد. خانواده‌اش از بین رفته‌اند. توی خانه بوده‌اند که بمب افتاده فرار کند که چه بشود؟ زنش و کودکانش را که به او باز گرداند؟ چای می‌خورد و تلخی وجودش را آرام منتقل می‌کند. اهل محله خشایار است و تنها مانده‌آی آواره. بی آنکه سرپناهی داشته باشد یا جایی را بشناسد. چقدر می‌تواند فاجعه‌ای را که بر او گذشته تکرار کند تا آرام بگیرد؟…
تکه‌ای از ته یک راکت را یافته‌ایم. پیچ‌هایش را باز می‌کنیم. روی یک قسمت این علائم را می‌خوانیم. U.N.f.
دوستم با خنده می‌گوید:‌ United Nation’s Forces.
پ.ن. توصیه می‌کنم کل گزارش بلند محمد مختاری از سفرش به جنوب و غرب را که در همین ویژه نامه جنگ کانون نویسندگان منتشر شده را بخوانید. واقعن خط به خط‌ش خواندنی است.

بیست و نهم شهریور ۹۱

پنج دقیقه به دوازده ظهر، زن نظافت‌چی که اهل لهستان است در اتاق روبرویی را محکم کوبید به هم. چشم‌هایم مثال جغدی که از پاره شدن خواب آن وقت روز حالش گرفته باشد، اول باز، سپس گرد و در آخر ریز شد و بعد هم پلق دوباره افتاد روی هم. استرس که همچون کک سمجی توی تنبانم افتاده و ول‌کن نیست هم دوباره افتاد به جانم. شب نمی‌گذارد بخوابم و وقتی هم خوابم می‌برد به اشکال گوناگون سر از کابوس‌های نرسیدن به امتحان و محل کار و ددلاین در می‌آورد. نشستم با خودم سه شب پیش حساب کردم کی می‌رسم به سه کار اصلی‌ای که الان دستم است، نتیجه این بود که کلن نمی‌رسم ولی باید وانمود کنم می‌رسم تا از اضطراب سقط -به فتح سین و قاف- نشوم. نتیجه اخلاقی اینکه چهار می‌خوابم، دوازده بیدار می‌شوم که حالا که همه چیز را از دست رفته می‌بینم لااقل، خواب، این تنها ودیعه الهی یک وقت از دستم نرود. کلن به نظرم باید جهانیان بی‌خیال شوند و بروند بخوابند. عصرها هم دورهمی بیایند چای و کلوچه بخورند. چه کاریه؟ دنیا جای آرام‌تر، صلح‌آمیزتر و قابل تحمل‌تری خواهد بود. این اصلن مزه‌پرانی یا شوخی نبود. واقعن جدی دارم می‌گویم. شما یک سر بروید توی این شرکت‌های زنجیره‌ای غول‌آسا، یارو از شکل و قیافه‌اش معلوم است که چهار صبح بیدار شده، قهوه خورده، عین پسر خوب ورزش کرده و حتی عضله درآورده و بعد هم پوشیده آمده سر کار که خون مردم را عین زالو اول بمکد یا بکند توی شیشه. هر دوتاش یک معنی می‌دهد. مهم آن خونی است که از رگ من و شما کشیده می‌شود بیرون. چپ سوسیالیست هستم. فلان ساله از آکسفورد. چقدر هم که اینجا چپ سوسیالیست دارد واقعن!‌ ولی واقعن دارد. شوخی نمی‌کنم. من رادیکال‌ترین چپ‌های زندگی‌ام که فی‌الواقع دیگر عنش را درآورده‌اند را توی همین کالج فعلی خودم دیده‌ام.
به هر حال. زن لهستانی نقش مهمی در بیدار کردن من و کلن زندگی من دارد. از وقتی کوچ کرده‌ام جای جدید شناختمش. درباره‌اش جداگانه می‌نویسم. ولی اگر یک روز سر کار نباشد ۱۲ می‌شود ۲ و بعد از ۲ هم واقعن دلیلی ندارد آدم از تخت بکشد بیرون. تازه جای آدم گرم شده. دقیقن سه ساعت طول می‌کشد این رختخواب را شب‌ها گرم کنم. از تنور نون سنگک بدتر است لامصب. اتاق از دو هفته پیش فقط قندیل بلد نبوده ببندد و الا می‌بست. از ساعت ۹ بدون جوراب پشمی و بخاری کوچک قاچاقی غیرقابل زیست است. خلاصه ساعت ۱۲ از تخت آمدم بیرون و با همان سر و وضع خواب‌آلود نشستم جلوی کامپیوتر. مامان منتظر بود. رفته بود هشت ساعت کار کرده بود آمده بود خانه، ناهارش را هم خورده بود. آن وقت من تازه کشیده بودم از تخت بیرون. به من می‌گویند فرزند خلف! وب‌کم که روشن شد، مامان گفت باز تو موهات را شانه نکردی؟ این «باز» که می‌گوید را خیلی دوست دارم. یک طور شناخت عمیقی نسبت به خودم را درش می‌بینم که فقط مامان دارد. سال‌ها با شانه و بُرُس دنبالم توی خانه و حمام دوید، بی‌فایده بود. آخرش بی‌خیال شد و الان به همین یک جمله کفایت می‌کند. پاسخ این بود که خیر مادر من. تازه سی ثانیه نیست بیدار شدم. مامان فهیم‌ترین موجودی است که سراغ دارم در این دنیا وقتی مقوله خواب مطرح می‌شود. و تنها کسی است که معتقد است من باید بیشتر بخوابم و کم می‌خوابم. راضی‌ام از خودم و مادرم. هر دوبا هم.
با کله‌ی‌ شاخ نشستم جلوی دوربین و با شست پا قوری را روشن کردم و بسته قهوه را کشیدم جلو. فکر کردم اگر دست نداشتم حتمن صداوسیما یک فیلم در موردم می‌ساخت که اینقدر ماهرانه با انگشت شست صبحانه درست می‌کنم برای خودم. حتی فنجان را با همان شست گرفتم گذاشتم روی میز. من اگر می‌رفتم جنگ حتمن جانباز هفتاد درصد قابلی می‌شدم. در این لحظه سوال ایجاد شده بود که چرا پای من باید تا روی میز بیاید بالا و جلوی دید وب‌کم را بگیرد؟ که خب با شوخی و مزاح گشادی ماتحت را توجیه کردم. واقعیت این است این وقت از روز- ببخشید ظهر- باید یکی باشد، از سر و کول آدم برود بالا و پشت مو و گردن آدم را بو کند و دست ببرد توی یقه آدم و هرهر و کرکر راه بیندازد و خواب را از سر آدم بپراند. نه اینکه من بروم قهوه درست کنم و تنها تنها همه‌ش. ولی خب همین است که هست. مامان هم معتقد است که یعنی چی این همه تنهایی. عین رفیقم که برای من دنبال یار می‌گردد. به جفتشان گفتم من را با انگشت شستم تنها بگذارند. قول هم داده‌ام که فقط باهاش صبح‌ها قهوه درست کنم و عصرها ترجمه. ای بابا…
خلاصه ساعت ۳:۳۰ بعدازظهر ما این هیکل ۶۸ کیلویی را از خانه کشیدیم بیرون و انداختیم توی قهوه‌خانه. میزان تحرک این روزهای من: ۱۲۰ قدم. باز هم خوبه. هفته پیش حساب کردم مسافت دستشویی تا اتاق ۱۵ قدم هم نبود که سر جمع ۱۰ بار رفته بودم در طول پنج روز. یک ساندویچ تن ماهی خریدم نشستم به ترجمه. چهار ساعت کار کردم و گفتند جمع کن برو خونه‌ت. آکسفورد= آغل مرغ. ملت ۷ عصر می‌بندند می‌روند پی کارشان. من جغد می‌مانم و یک شهر خالی.
توی راه برگشت مرد انگلیسی به رفیق‌اش گفت:‌این سرما مال ماه نوامبر است نه مال الان. نمی‌دانم چه اصراری بود یادآوری کند من نوامبر سه تا ددلاین دارم. سگ‌لرززنان رسیدم اتاق و از هیئت خرس قطبی رسمی به هیئت خرس قطبی خانگی با جوراب و پیژامه و ژاکت درآمدم. بخاری برقی را که هر روز باید از ترس زیر تخت قایم کنم که به سرنوشت قبلی دچار نشود را روشن کردم و نشستم این پست را نوشتم که خجالت بکشم فردا بیشتر کار کنم. همین طوریش کند هستم. سرد که می‌شود سرعتم سه برابر کمتر می‌شود. ولم کنند کل شش ماه آینده را برای فرار از هوای سرد و تاریک و خاکستری آکسفورد می‌خوابم. حیف که باید شش تا ددلاین و دوتا پروژه و دوتا مقاله را در کنار تدریس تمام کنم.
این می‌شود که خرس قطبی و جغد درونم مدام در حال جنگند.