بایگانی ماهیانه: اکتبر 2012

زمهریرانه

از سبز… تا کرانه‌ی خاکستری شدن
در حلقه‌های دود و غزل، بستری شدن
از تکه تکه‌های منِ سال‌های دور
تا زخم‌های ملتهبِ “دیگری” شدن
از حرف‌های هرزه‌ی مردم گریختن
نقش شکست‌خورده‌ی بازیگری شدن
هر شب میان آتش آغوش تازه‌ای
برعشق‌های قبلی خود، خنجری شدن
از ترس بی‌پناهی و غربت گریختن
درگیر ترس‌های بد و بدتری شدن
ای عشق! سردم است! کمی آفتاب کن
تا گُر بگیرم از تب شهریوری شدن.

آبان است و زود شب می‌شود

هوا خاکستری است. همرنگ دوده‌ای که پشت بخاری نفتی‌هایی که آن قدیم داشتیم. آن رنگی. دل‌ام می‌خواست که ببینم‌اش. نشد. ادامه نمی‌دهم وقتی نمی‌شود. تلاش نمی‌کنم. دست و پا نمی‌زنم مثل قدیم برای نگه داشتن چیزی. خواست می‌ماند. نخواست می‌رود. تمام.
صبح سووشون درس دادم. یک دانشجوی انگلیسی هم سر کلاس بود و هر از چند گاهی لبخند عصبی می‌زد. به من و به کتابی که جلوش بود. هر دو با هم.
ظهر صادق هدایت درس دادم. سه قطره خون و سگ ولگرد. یکی از دانشجوها پرسید همه داستان‌هاش همین‌قدر دپرسینگ‌اند؟ این بار من خنده عصبی کردم. به دانشجو و به کتابی که جلوم بود. هر دو با هم.

It’s all the rage

All I could see
was insincere, fake smiles
which pushed me to the unbearable edge of being
A sign of an empty heart full of colorful lies
A supposedly innocent defeating look
that perfectly managed to deceive them all
As always,
like a silent observer
who tried to hide her rage
her bitter solitude
her broken, paralysed soul,
I sat and
let him smile
Not a single inch of that rage
has left my heart
I realised.

از این سال‌ها

این سال‌ها که قحطی آدم بود،
از زخم‌مان لباس به تن کردیم
رفتیم، بی‌نشانه و آواره
بی‌شعر و نغمه، ترک وطن کردیم
این سال‌ها که عشق مقصر بود،
از تیر و از تفنگ مقصرتر
هر روز با قبول شکست خویش،
معشوقه را ندیده کفن کردیم
در باتلاق خستگی و تردید،
هی دست و پا زدیم، به امید…
یک روز خوب، گرچه تمامش را
صرف نبردِ عشق و لجن کردیم
رفتیم تا نهایت شب، شاید،
دستی چراغ و نور بیفروزد
در جنگ با شکستن و تاریکی
صد بار آرزوی وطن کردیم.

روزی روزگاری زن‌ها با لباس‌های محلی رنگی روی تمبر نامه‌ها. چه خوب بوده آدم‌ها از این‌ها می‌خریدن می‌چسبوندن پشت نامه‌هاشون. عین کارت‌پستال می‌مونن.

فردا می‌شود پنج سال


سراپا اگر زرد و پژمرده‌ايم
ولی دل به پاييز نسپرده‌ايم
چو گلدان خالی لب پنجره
پراز خاطرات ترك خورده‌ايم
اگر داغ دل بود، ما ديده‌ايم
اگر خون دل بود، ما خورده‌ايم
اگر دل دليل است، ما آورده‌ايم
اگر داغ شرط است، ما برده‌ايم
اگر دشنه دشمنان، گردن‌ايم
اگرخنجر دوستان، گرده‌ايم
گواهی بخواهيد، اينك گواه
همين زخم‌هايی كه نشمرده‌ايم
دلی سربلند و سری سر به زير
از اين دست عمری به سر برده‌ايم
«هر شاخه که از درختی برومند بخشکد دريغی‌ست بر باغ و دريغ‌تر آن که شاخه‌ای نودميده و پرجوانه باشد.
قيصر امين پور شاعری جوان و مستعد و آگاه به رموز کلام بود. در جوانی از قامت درخت افتاد تا در سينه خاک اقامت کند. شعرش را خوانده و آفرين گفته بودم. می‌گفتند مذهبی است می گفتم چه بهتر، مذهب اگر سبب برکناری از فريب و ريا و کشتار و ستم باشد بی‌گمان به صافی بی‌دل شاعر و لطافت احساس او ياری خواهد کرد و اگر چنين نباشد مذهب نيست.
قيصر جوان مرد و من از ماندن شرم دارم و از خود می‌پرسم که اين مصيبت تا کی ادامه خواهد گرفت.»*
سربلند، با صدای ناصرعبداللهی
*پیام سیمین بهبهانی در سوگ مرگ قیصر امین‌پور

بوی پاییز

هر جا می‌رم بوی پاییز می‌یاد. بوی برگ زردی که خیس‌خورده باشه. تازه می‌شه آدم. حتی آدم‌ها هم بوی پاییز گرفتن. یخه کت‌شون بوی پاییز می‌ده. خیلی خوبه. کاش تموم نشه این دو هفته.

دورافتاده

چند روز پیش با یکی از بزرگان حوزه ایران‌شناسی که بعد از مدت‌ها در شهر بود ناهار می‌خوردم. او هم مثل خیلی‌ از دانشگاهی‌های برجسته ایرانی بعد از تصفیه از دانشگاه‌های ایران در دوره انقلاب فرهنگی رخت خود را از آن ورطه بیرون کشید و گوشه‌ای از دنیا اقامت گزید. همه این‌ سال‌ها دلتنگ ایران بوده و هست و تا توانسته با نوشته‌ها و افکارش به فرهنگ مملکت خدمت کرده و می‌کند. هر از چند گاهی که گذارش به شهر آکسفورد می‌افتد با هم ناهار می‌خوریم و می‌پرسد چه خبر و می‌خواهد که آخرین شعرم را برایش بخوانم. این بار که پرسید از جریان واژگون شدن اتوبوس دختران برایش گفتم و شعرم را هم خواندم. هر سال که می‌بینم‌اش از سال پیش تکیده‌تر شده و گاهی اخبار ایران چنان قلب‌اش را به درد می‌آورد که از غذا خوردن دست می‌کشد و می‌گوید بیا برویم راه برویم و بعد سیگار پشت سیگار.
بار آخر که دیده بودم‌اش گفتم دیگر اخبار را نمی‌گویم اگر قرار باشد هر دفعه وضع این‌طوری باشد. سالی یک بار همدیگر را می‌بینیم و هر بار خودم را باعث و بانی این حال خراب شما می‌بینم. حرفی زد که هنوز بعد از چند روز وقتی بهش فکر می‌کنم قلبم را فشار می‌دهد. گفت می‌دانی؟ یک سر درد و غصه من این است که این طفلکی‌های معصوم این طور بی‌گناه کشته شدند یا فلان وکیل شریف مملکت اعتصاب غذا کرده، ولی یک سر دیگرش که بیشتر شخصی است و خیلی عذابم می‌دهد این است که می‌بینم دیگر از این اخبار بی‌خبرم و این باعث می‌شود حس کنم خیلی از زمان ترکم از ایران گذشته و دیگر عمرم به برگشتن قد نمی‌دهد. می‌گفت وقتی از ایران زدم بیرون روز و شب کارم پیگیری اخبار بود. ساعت‌ها پای تلفن بودم و گزارش دقیق و روز به روز و ساعت به ساعت اوضاع را از نزدیکان و رفقایم می‌گرفتم. این وضع تا ۱۰ سال حداقل ادامه داشت. هر روز. فکرش را بکن که من یک روز هم نشد که بی‌خبر بمانم از حال و روز آن مملکت. تو انگار کن آنجا نفس می‌کشیدم. توی خیابان‌هایش راه می‌رفتم. انقدر تصویرم از زندگی دوستان و آشنایم دقیق و نزدیک به احوال‌شان بود که فکر می‌کردم همین هفته دیگر اگر برگردم نبض شهر توی دستم است. حتی آمار سوپری سر کوچه و این‌که چه آورده و چه نیاورده را داشتم. حتی می‌دانستم که همسایه بغلی رفت و آن که جاش آمده کیست. این‌ها که جزئیات بود. خبرهای سیاسی و اتفاق‌ها را مو به مو دنبال می‌کردم و برایم از روز روشن‌تر بود که خیلی زود برخواهم گشت. الان که تو را می‌بینم و داستان زندگی‌ات را می‌شنوم و بعد هم این خبرها، مثل کابوس وحشتناکی همه چیز دوباره جلوی چشم‌ام صف می‌کشد. این بار مهیب‌تر از بار قبل چون شبح وحشتناک و سنگین زمان هم بر آن سایه انداخته و عین بختکی روی سینه‌ام می‌افتد. بیشترش به خاطر این‌که می‌بینم یک جایی که نفهمیدم کجا بود و کی انگار بریدم. بریدم از تلفن‌ها، از صدای رفقا و نزدیکان، فرار کردم از گزارش روزانه و خواندن خبرها. شاید چون نمی‌توانستم تحمل کنم و طاقتم طاق شده بود و دستم کوتاه بود و فکر می‌کردم حالا که برگشتن ممکن نیست خواندن و دانستن اخبار فقط مریض و ناتوانم می‌کند. فکر کنم اواخر جنگ بود یا جنگ تمام شده بود که دیگر رابطه روزانه من با آن‌جا قطع شد. الان می‌بینم بیست و خورده‌ای سال از آن روزها گذشته. با وطن‌ام همان‌قدر که احساس تعلق می‌کنم بیگانه هم شده‌ام. دور شده‌ام. ولی به هیچ جای دیگر هم احساس تعلق و نزدیکی نمی‌کنم و این آتشم می‌زد. لهم می‌کند.
نتوانستم جواب‌اش را بدهم. اصلن یادم نیست چی گفتم. فقط این را گفتم که بعد از شنیدن این حرف‌ها همان قدر که شما از شنیدن داستان زندگی و اخبار روز به هم ریختید من هم از تصور اینکه ده سال دیگر جای الان شما باشم با همین درد و حس عدم تعلق و بریدگی از اوضاع دیوانه می‌شوم. آن نقطه‌ی بریدگی از صدا به صورت روزانه و بعد هفتگی و بعد ماه به ماه شروع همه چیز است. و من عین شما آن نقطه را رد کرده‌ام و این یعنی فاجعه. دیگر نزدیکترین‌ آدم‌های زندگی‌ام هم نیازی به شنیدن صدای من مگر هر از گاهی نمی‌بینند و بالعکس. دارم دور می‌شوم. چیزی دارد عین یک کبوتر از توی دست‌هایم می‌پرد و من نمی‌توانم نگهش دارم. پریروز توی دفتر سوپروایز بود که وقتی پرسید این روزها چطوری گفتم احساس عدم تعلق شدید می‌کنم به هر جغرافیایی. به ایران. به اینجا. به هر جایی که به آن سفر کرده‌ام. انگار جای دیگری غیر از زمین دارم راه می‌روم ولی نمی‌دانم کجا. این خیلی هم بد نیست. گاهی سبکبالی خوبی می‌دهد ولی گاهی حس انزوا را تشدید می‌کند.
دیدن ایرانی‌هایی که سال‌هاست از ایران زده‌اند بیرون و جایی زندگی تشکیل داده‌اند و دارند زندگی می‌کنند طوری که انگار هیچ وقت از جایی به جای دیگر مهاجرت نکرده‌اند و روایت‌هایی از جنس آنچه اینجا نوشتم خیلی آزارم می‌دهند. می‌دانم که اوضاع خودم هم شبیه همین هست و خواهد بود ولی هنوز نمی‌دانم، یاد نگرفته‌ام چطور باید باهاش کنار بیایم. شاید برای همین است که می‌نویسم‌اش. ترسناک و تا اندازه‌ای مضحک است که این وبلاگ از یک جایی به بعد یکی از معدود جاهایی بود که توش هنوز فکر می‌کنم دارم توی ایران نفس می‌کشم یا حداقل به آنجا خیلی نزدیک فکر می‌کنم. شاید به خاطر زبان فارسی باشد. ولی گمانم این حس به چیزی فراتر از زبان مربوط باشد. دقیق‌اش را خودم هم نمی‌دانم.

پاییز می‌رسد که مرا مبتلا کند*

پاییز آکسفورد یکی از بهترین‌هاست. یکی از دیوانه‌ترین‌ها. امروز با دوربین سرک کشیدم به بعضی کوچه‌ها. خیلی هوا خاکستری بود. اگر نور بود عکس‌‌ها لابد بهتر از این می‌شد. ولی هنوز هم خوب است. گفتم چندتا از عکس‌هایی که امروز گرفتم را اینجا هم بگذارم که بوش بپیچد. جای همه‌ خالی. هوا بهتر شد می‌روم پارک شکار پاییز.





















تیتر یکی از مصرع‌های غزلی از علیرضا بدیع است که خیلی دوست‌اش دارم.

سفر

از این به بعد دیگر باید این چمدان را از آن سوغاتی‌ها خالی کنم و پر کنم از لباس زیر و رو و کتاب و عطر و لیف و جوراب و بزنم به جاده. دل‌ام ماشین می‌خواد و جاده شمال انگلیس به سمت اسکاتلند و معین.