برای ملاله

چهار روز پیش بود، نزدیک ظهر که رسیدم مدرسه. هنوز یک ربع به شروع کلاس مانده بود. رفتم اتاق معلم‌ها بساطم را بگذارم. هنوز ننشسته بودم روی صندلی که عکس دخترک وسط روزنامه گاردین چشم‌ام را گرفت. ابعاد عکس بزرگ بود و نصف صفحه را گرفته بود. با چشم و ابروی قشنگ و خنده‌ی دختر و شال سفیدی که دور سرش بود خیلی راحت می‌شد فهمید متعلق به کدام ور دنیاست. تیتر آن‌قدر درشت بود که نشد همزمان با دیدن عکس ندید بگیرم‌اش:‌ دختر چهارده‌ساله پاکستانی از ناحیه گردن و سر مورد اصابت گلوله قرار گرفت.
یک لیوان آتش از داخل حنجره‌ام همین‌جور شری کرد و ریخت توی شکم‌ام و دانه‌هایش پخش شد. بعد انگار تگرگ سوزن بارید. اول روی سرم و شقیقه‌ها. بعد روی پوست تنم و دست‌ها. گلوله؟ چهارده‌ساله؟ تنها چیزی که بعداز پنج‌بار خواندن تیتر باعث شد خبر را باور کنم جغرافیایی بود که دختر به آن تعلق داشت. پاکستان. سرزمینی که خونریزی و جنگ و گلوله و بمب و آمار کشتار آدمی را آن‌قدر عادی کرده برای آدم‌ها که تقریبن هر خبری بیاید و ته‌اش به پاکستان ربط داشته باشد را قابل باور می‌کند. ولی باز هم نمی‌توانستم. شاید به خاطر عکس بود. شاید به خاطر چشم‌های ملاله بود. یا خنده‌اش. یا شال حریر سفیدش. معصومیت و اعتراض و طغیانگری را با هم می‌شد دید. تند و تند خبر را خواندم و با هر خطی که می‌خواندم خشم توی گلویم قلمبه می‌شد. طالبان آمده بودند ظهر دم مدرسه. از یکی از شاگردها پرسیده بودند ملاله کدام یکی است و دانش‌آموز ملاله را نشان داده به مرد و مرد که بین ملاله و دوست‌اش دو به شک بوده هر دو را به گلوله بسته. به سر و گردن ملاله شلیک کرده. سر. و گردن. یعنی به قصد کشت. نه تهدید. نه ترساندن. نه خشونت. به قصد کشت شلیک کرده. اوج خشونتی که یک انسان می‌تواند در مورد انسان دیگری که یک دختر چهارده‌ساله بوده اعمال کند. دلیل؟ هوش و جسارت دختری که از همان نوجوانی اعتراض داشته و خشم‌اش را نمی‌خورده. علیه خشونت بلند حرف می‌زده و یک مشت وحشی ریش و پشم‌دار که بوی خون دیوانه‌شان می‌کند تفنگ‌شان را برداشته‌اند و فتوا را جاری کرده‌اند. همان جا، دم مدرسه. با شلیک گلوله به سمت یک مشت دختر بچه. ذهنم بدون اجازه صحنه را تصویر می‌کند:‌ بیرون یک مدرسه دخترانه که تازه تعطیل شده و ریخته‌اند بیرون. یک‌هو صدای وحشتناک شلیک می‌پیچد و خون از سر و گردن همکلاسی‌ها روی سر و صورت آن‌ دیگری‌ها می‌پاشد، این‌قدر تکان‌دهنده و ترسناک است که دل‌ام می‌خواهد داد بزنم و کمک بخواهم از یکی که بیاید بگوید این خبر دروغ است یا اینکه فقط کنارم باشد. دست‌ام را بگیرد که تنها نباشم.


ترسیده بودم. شاید بخشی از ترس و لرزی که به جانم افتاده بود به خاطر این بود که خبر را توی مدرسه خوانده بودم. جایی که شاگردها، گیرم یکی دو سالی بزرگ‌تر از ملاله، با امنیت کامل نشسته بودند سر کلاس و منتظر بودند زنگ آخرشان بخورد و بریزند بیرون. رفتم دم پنجره و محوطه بیرون مدرسه را نگاه کردم. خلوت بود و سنگ ریزه‌ها زیر باران و نور خورشید برق می‌زدند. خبری از سرخی خون روی آسفالت نبود. دوچرخه‌سوارها در آرامشی مهیب کنار جاده روی خط دوچرخه پا می‌زدند و ماشین‌ها آهسته راه خودشان را می‌رفتند. ضربان‌ام بالا بود. قرص را گذاشتم گوشه دهانم و سعی کردم پشت بوته‌ها را رصد کنم. لابد تفنگدار جایی شبیه این کمین کرده بوده.
کابوس نیم‌روز با صدای شاگرد پاره شد. خانم … فریادم را خفه کردم و با دست جلوی دهانم را گرفتم. از پنجره به سمت شاگرد برگشتم… ببخشید خانم! فکر کنم بدجوری ترساندمتان! آمدم بگویم بچه‌ها آمدند سر کلاس و منتظرند… روزنامه را سریع می‌بندم که شاگرد عکس و تیتر را نبیند. فکر می‌کنم دلیلی ندارد درباره آن همه خشونت قبل از کلاس بخواند و این طوری شوکه شود. ولی اگر می‌خواند می‌توانست درکی از همچین اتفاقی داشته باشد؟
وقت گذشته بود. کیف را از کنار روزنامه و قهوه پلاسیده روی میز برداشتم. تیر عمیق گردن را با بغض قورت دادم و رفتم سر کلاس.
پ.ن. ملاله را جراحی کرده‌اند ولی نمی‌دانم از بیهوشی هنوز درآمده یا نه. اخبار را دارم از سایت‌های پاکستانی وانگلیسی دنبال می‌کنم. توی سایت‌های فارسی چیزی ندیدم. گفته‌اند برای زنده ماندن‌اش دعا کنند ملت.