زندگی در گذشته‌ی شعر

شاید چند ماه بیشتر نباشد که خیلی فشرده دارم تاریخ شعر فارسی را می‌خوانم. کاری که سال‌ها ازش فراری بودم. خودم نمی‌فهمم این هوس شدید به دوره کردن تاریخ ادبیات که همیشه برایم از کسالت‌بارترین موضوعات بوده از کجا آمد. هیچ دوره‌ای مثل الان از خواندن تاریخ شعر این همه لذت نبرده بودم. این که گیر بدهم به یک موضوعی و یک‌هو چند هفته درباره‌اش بخوانم البته جدید نیست ولی تاریخ ادبیات از موضوعات مورد علاقه‌ام نبود و در مدرسه و بعد هم دانشگاه ازش فراری بودم. شاید به خاطر نحوه روایت‌اش یا معلم‌ها بود که دیگر هیچ وقت نرفتم سراغش. دو سه شب پیش به رفیق‌ام که تاریخ خوانده و حافظه ترسناکی در یادآوری تاریخ‌های ریز و وقایع پیش‌پاافتاده تاریخی دارد می‌گفتم که کل دوران نوجوانی و جوانی تا بیست و چهارپنج‌سالگی هیچ وقت نفهمیدم چرا باید به خاطر یک مشت تاریخ و اسم خودم را به زحمت بیندازم و تاریخ ادبیات را همیشه در حدی خواندم که نمره بگیرم و واحد را پاس کنم و خودم هیچ وقت نرفته‌ام سراغ‌اش. ولی این گیر اخیرم به ماجرا و دوره کردن کتاب‌های با ربط و بی‌ربط و مشهور و حاشیه‌ای که می‌کشم از قفسه‌های خاک‌گرفته و پیر بیرون و شروع می‌کنم به خواندن و نوت‌برداری دقیق و جزئی از سطوری که شاید هیچ وقت هیچ جا ازشان استفاده نکنم برای خودم هم جالب است. البته این یکی دو هفته‌ای که گذشت باید حتی‌الامکان خودم را غرق می‌کردم توی یک کاری که یادم برود از روند عادی زندگی و این تاریخ‌خوانی شعر خیلی کمک کرد.همین گیر ناگهانی باعث شده که فعلن بی‌خیال زمان و ددلاین‌ها بشوم. با خودم به خاطر لذتی که می‌برم از پی بردن اسم و احوال فلان شاعر درباری در فلان قرن غریبی می‌کنم. هوس ضبط اطلاعات بی‌ربط یا مرتبط ولی دوری را پیدا کرده‌ام که حافظه‌ام را از زمان حال بکند. همیشه ترجیح می‌دادم به جای آن همه اسم و حاشیه، فقط شعر بخوانم. این همه سال فقط شعر و داستان خوانده بودم و الان که دارم تاریخ منثور می‌خوانم، می‌بینم گذشته از فایده‌ ریشه‌کن شدن از زمان حال، فایده دیگرش این بوده که همه آن شعرهایی که این سال‌ها خواند‌ه‌ بودم، مثل درخت‌های پرنده‌ای شده‌اند که ریشه‌هایشان همین‌طور وسط زمین و هوا آویزان است و اگر نجنبم و جای درستی ننشانمشان برگ و بال‌شان زرد می‌شود و تا چند صباح دیگر از حافظه می‌پرند و بعد هم از بی‌ریشگی نیست و نابود می‌شوند.
امروز تاریخ ادبیات دوره صفوی را می‌خواندم و این‌که چرا از آن دوره هیچ غول ادبی‌ای برنخاست و رسیدم به آنجا که شاهان صفوی از بس اهل سنت را به خاطر دشمنی با آل عثمان کوفتند و شاعران را وادار می‌کردند در مدح و منقبت امامان شیعه بنویسند و از بس جماعت شاعران را به خاطر شرابخواری از خود راندند، هیچ‌چی از توی شعر آن دوره در نیامد. بعد یادم افتاد به این اصطلاح «شعر آئینی» که چند سال است خیلی باب شده و کلی دفتر و دستک ساخته‌اند و همایش برگزار کرده‌اند و هنوز هم می‌کنند. از عنوان‌اش هم بر می‌آید که شعر، شعر مذهبی است و در مدح و منقبت امامان شیعه و خودمانی‌ترش می‌شود همان شعر هیئتی. آن‌ها که سمت و سوی حکومتی در شعر داشته‌اند درباره‌اش زیاد در روزنامه‌ها قلم زده‌اند. اصرار و پافشاری حاکم فعلی بر پر و بال دادن به این نوع شعر خیلی شباهت دارد به رفتار پادشاهان صفوی. شاید سال‌ها بعد که تاریخ ادبیات این دوره را می‌نویسند، همان فرضیه را تکرار کنند که یکی از دلایل بلند نشدن شاعری در حد و اندازه‌ وزنه‌های شعر کلاسیک و نو، توی این سال‌ها همین حکومتی‌شدن بی حد و حصر شعر بود. آن‌ها که برای صله جانب حکومت رفتند که حساب‌شان معلوم است و آن‌ها هم که نرفتند سر در لاک عزلت خود بردند و با شکستن وزن و پاره کردن خیال و فکر به جنگ با سانسور مرگ و شاعرانگی رفتند.