دورافتاده

چند روز پیش با یکی از بزرگان حوزه ایران‌شناسی که بعد از مدت‌ها در شهر بود ناهار می‌خوردم. او هم مثل خیلی‌ از دانشگاهی‌های برجسته ایرانی بعد از تصفیه از دانشگاه‌های ایران در دوره انقلاب فرهنگی رخت خود را از آن ورطه بیرون کشید و گوشه‌ای از دنیا اقامت گزید. همه این‌ سال‌ها دلتنگ ایران بوده و هست و تا توانسته با نوشته‌ها و افکارش به فرهنگ مملکت خدمت کرده و می‌کند. هر از چند گاهی که گذارش به شهر آکسفورد می‌افتد با هم ناهار می‌خوریم و می‌پرسد چه خبر و می‌خواهد که آخرین شعرم را برایش بخوانم. این بار که پرسید از جریان واژگون شدن اتوبوس دختران برایش گفتم و شعرم را هم خواندم. هر سال که می‌بینم‌اش از سال پیش تکیده‌تر شده و گاهی اخبار ایران چنان قلب‌اش را به درد می‌آورد که از غذا خوردن دست می‌کشد و می‌گوید بیا برویم راه برویم و بعد سیگار پشت سیگار.
بار آخر که دیده بودم‌اش گفتم دیگر اخبار را نمی‌گویم اگر قرار باشد هر دفعه وضع این‌طوری باشد. سالی یک بار همدیگر را می‌بینیم و هر بار خودم را باعث و بانی این حال خراب شما می‌بینم. حرفی زد که هنوز بعد از چند روز وقتی بهش فکر می‌کنم قلبم را فشار می‌دهد. گفت می‌دانی؟ یک سر درد و غصه من این است که این طفلکی‌های معصوم این طور بی‌گناه کشته شدند یا فلان وکیل شریف مملکت اعتصاب غذا کرده، ولی یک سر دیگرش که بیشتر شخصی است و خیلی عذابم می‌دهد این است که می‌بینم دیگر از این اخبار بی‌خبرم و این باعث می‌شود حس کنم خیلی از زمان ترکم از ایران گذشته و دیگر عمرم به برگشتن قد نمی‌دهد. می‌گفت وقتی از ایران زدم بیرون روز و شب کارم پیگیری اخبار بود. ساعت‌ها پای تلفن بودم و گزارش دقیق و روز به روز و ساعت به ساعت اوضاع را از نزدیکان و رفقایم می‌گرفتم. این وضع تا ۱۰ سال حداقل ادامه داشت. هر روز. فکرش را بکن که من یک روز هم نشد که بی‌خبر بمانم از حال و روز آن مملکت. تو انگار کن آنجا نفس می‌کشیدم. توی خیابان‌هایش راه می‌رفتم. انقدر تصویرم از زندگی دوستان و آشنایم دقیق و نزدیک به احوال‌شان بود که فکر می‌کردم همین هفته دیگر اگر برگردم نبض شهر توی دستم است. حتی آمار سوپری سر کوچه و این‌که چه آورده و چه نیاورده را داشتم. حتی می‌دانستم که همسایه بغلی رفت و آن که جاش آمده کیست. این‌ها که جزئیات بود. خبرهای سیاسی و اتفاق‌ها را مو به مو دنبال می‌کردم و برایم از روز روشن‌تر بود که خیلی زود برخواهم گشت. الان که تو را می‌بینم و داستان زندگی‌ات را می‌شنوم و بعد هم این خبرها، مثل کابوس وحشتناکی همه چیز دوباره جلوی چشم‌ام صف می‌کشد. این بار مهیب‌تر از بار قبل چون شبح وحشتناک و سنگین زمان هم بر آن سایه انداخته و عین بختکی روی سینه‌ام می‌افتد. بیشترش به خاطر این‌که می‌بینم یک جایی که نفهمیدم کجا بود و کی انگار بریدم. بریدم از تلفن‌ها، از صدای رفقا و نزدیکان، فرار کردم از گزارش روزانه و خواندن خبرها. شاید چون نمی‌توانستم تحمل کنم و طاقتم طاق شده بود و دستم کوتاه بود و فکر می‌کردم حالا که برگشتن ممکن نیست خواندن و دانستن اخبار فقط مریض و ناتوانم می‌کند. فکر کنم اواخر جنگ بود یا جنگ تمام شده بود که دیگر رابطه روزانه من با آن‌جا قطع شد. الان می‌بینم بیست و خورده‌ای سال از آن روزها گذشته. با وطن‌ام همان‌قدر که احساس تعلق می‌کنم بیگانه هم شده‌ام. دور شده‌ام. ولی به هیچ جای دیگر هم احساس تعلق و نزدیکی نمی‌کنم و این آتشم می‌زد. لهم می‌کند.
نتوانستم جواب‌اش را بدهم. اصلن یادم نیست چی گفتم. فقط این را گفتم که بعد از شنیدن این حرف‌ها همان قدر که شما از شنیدن داستان زندگی و اخبار روز به هم ریختید من هم از تصور اینکه ده سال دیگر جای الان شما باشم با همین درد و حس عدم تعلق و بریدگی از اوضاع دیوانه می‌شوم. آن نقطه‌ی بریدگی از صدا به صورت روزانه و بعد هفتگی و بعد ماه به ماه شروع همه چیز است. و من عین شما آن نقطه را رد کرده‌ام و این یعنی فاجعه. دیگر نزدیکترین‌ آدم‌های زندگی‌ام هم نیازی به شنیدن صدای من مگر هر از گاهی نمی‌بینند و بالعکس. دارم دور می‌شوم. چیزی دارد عین یک کبوتر از توی دست‌هایم می‌پرد و من نمی‌توانم نگهش دارم. پریروز توی دفتر سوپروایز بود که وقتی پرسید این روزها چطوری گفتم احساس عدم تعلق شدید می‌کنم به هر جغرافیایی. به ایران. به اینجا. به هر جایی که به آن سفر کرده‌ام. انگار جای دیگری غیر از زمین دارم راه می‌روم ولی نمی‌دانم کجا. این خیلی هم بد نیست. گاهی سبکبالی خوبی می‌دهد ولی گاهی حس انزوا را تشدید می‌کند.
دیدن ایرانی‌هایی که سال‌هاست از ایران زده‌اند بیرون و جایی زندگی تشکیل داده‌اند و دارند زندگی می‌کنند طوری که انگار هیچ وقت از جایی به جای دیگر مهاجرت نکرده‌اند و روایت‌هایی از جنس آنچه اینجا نوشتم خیلی آزارم می‌دهند. می‌دانم که اوضاع خودم هم شبیه همین هست و خواهد بود ولی هنوز نمی‌دانم، یاد نگرفته‌ام چطور باید باهاش کنار بیایم. شاید برای همین است که می‌نویسم‌اش. ترسناک و تا اندازه‌ای مضحک است که این وبلاگ از یک جایی به بعد یکی از معدود جاهایی بود که توش هنوز فکر می‌کنم دارم توی ایران نفس می‌کشم یا حداقل به آنجا خیلی نزدیک فکر می‌کنم. شاید به خاطر زبان فارسی باشد. ولی گمانم این حس به چیزی فراتر از زبان مربوط باشد. دقیق‌اش را خودم هم نمی‌دانم.