از این سال‌ها

این سال‌ها که قحطی آدم بود،
از زخم‌مان لباس به تن کردیم
رفتیم، بی‌نشانه و آواره
بی‌شعر و نغمه، ترک وطن کردیم
این سال‌ها که عشق مقصر بود،
از تیر و از تفنگ مقصرتر
هر روز با قبول شکست خویش،
معشوقه را ندیده کفن کردیم
در باتلاق خستگی و تردید،
هی دست و پا زدیم، به امید…
یک روز خوب، گرچه تمامش را
صرف نبردِ عشق و لجن کردیم
رفتیم تا نهایت شب، شاید،
دستی چراغ و نور بیفروزد
در جنگ با شکستن و تاریکی
صد بار آرزوی وطن کردیم.