آبان است و زود شب می‌شود

هوا خاکستری است. همرنگ دوده‌ای که پشت بخاری نفتی‌هایی که آن قدیم داشتیم. آن رنگی. دل‌ام می‌خواست که ببینم‌اش. نشد. ادامه نمی‌دهم وقتی نمی‌شود. تلاش نمی‌کنم. دست و پا نمی‌زنم مثل قدیم برای نگه داشتن چیزی. خواست می‌ماند. نخواست می‌رود. تمام.
صبح سووشون درس دادم. یک دانشجوی انگلیسی هم سر کلاس بود و هر از چند گاهی لبخند عصبی می‌زد. به من و به کتابی که جلوش بود. هر دو با هم.
ظهر صادق هدایت درس دادم. سه قطره خون و سگ ولگرد. یکی از دانشجوها پرسید همه داستان‌هاش همین‌قدر دپرسینگ‌اند؟ این بار من خنده عصبی کردم. به دانشجو و به کتابی که جلوم بود. هر دو با هم.