زمهریرانه

از سبز… تا کرانه‌ی خاکستری شدن
در حلقه‌های دود و غزل، بستری شدن
از تکه تکه‌های منِ سال‌های دور
تا زخم‌های ملتهبِ “دیگری” شدن
از حرف‌های هرزه‌ی مردم گریختن
نقش شکست‌خورده‌ی بازیگری شدن
هر شب میان آتش آغوش تازه‌ای
برعشق‌های قبلی خود، خنجری شدن
از ترس بی‌پناهی و غربت گریختن
درگیر ترس‌های بد و بدتری شدن
ای عشق! سردم است! کمی آفتاب کن
تا گُر بگیرم از تب شهریوری شدن.