بایگانی ماهیانه: اکتبر 2012

راهیان گور

این کاروان که قاصد مرگ است جای نور،
این کاروان کور‌ ِ‌پر از راهیان گور
این کاروان که دخترکان مرا به باد…
این کاروان که دخترکان مرا به زور…
بلعید مثل مار سیاهی که تاج داشت
دزدید و برد تا ته جادره‌های دور
از زهر تلخ جام شهادت، نصیبشان
از افتخارهای دروغینِ بی غرور
لعنت به دست خونی صیاد شهر باد
بر عشقمان ببین که چه گسترده‌اند تور
لعنت به جنگ و چنگ پر از مرگ جنگ باد
لعنت بر این زمین پر از مینِ‌ بی‌عبور
افتاده جان مردم من دست قاتلان
یک مشت بی‌کفایت بی‌مغز بی‌شعور!

در ستایش بوی نان

اخیرن یک نانوایی کوچک گوشه اتاق‌ام راه انداخته‌ام و از این بابت مشعوف‌ام. از همان سال اولی که آمدم به این کشور، پیدا کردن نان مرغوب برای یکی مثل من که قوت غالب‌اش نان است نه برنج و اسپاگتی و این‌ها کار آسانی نبود. این‌جا عادت دارند به نان تُست. من عادت داشتم به نان بربری و نان سنگک. بابا کارش این بود که نان سنگک خشخاشی تازه بیاورد خانه هر روز صبح. بوش خواب را از سر می‌پراند. بعد هم که آمدم تهران چه سال‌های خوابگاه چه بعدش نانوایی و نان تازه دم دست بود. اینجا، پدیده‌ای به اسم نانوایی که تنور و بساط داشته باشد و ملت بروند صف ببندند و نان بخرند موجود نیست. بعضی رستوران‌های ایرانی و ترکی و گاهی عربی لندن برای خودشان تنور کوچکی ساخته‌اند و نان تیار می‌کنند. زندگی در آکسفورد البته دسترسی به این رستوران‌ها و سوپرمارکت‌های ایرانی را سخت‌تر می‌کند.
بعد از چند صباحی سر و کله زدن با نان تست دیدم کار من نیست. ولی خب خبری از نان سنگک و این برنامه‌ها هم نبود. مامان هر بار می‌آمد ترکیه برام چندتا می‌آورد که سر دو روز بیات می‌شد و به اینجا نمی‌رسید. بعد از اینکه آمدم کالج زندگی کنم و نگهداری تُستر توی اتاق ممنوع بود، حتی همان نان تُست را هم نمی‌شد خورد. پنیر را باید می‌مالیدی روی یک مشت خمیر. البته انواع و اقسام دیگری از نان هم توی بازار موجود هستند ولی بر و بوی آن نان‌های تنوری ایران را ندارند. دو هفته پیش به سرم زد و رفتم یکی از این ساندویچ‌سازها گرفتم و یک بسته هم از این نان‌ها که شبیه نان لواش خودمان است. خمیرش البته. صبح به صبح دوتا از این نان‌ها را می‌گذارم مثل شاطرها کف دستم و می‌ندازم روی سطح صیقلی و داغ. بعد درش را چند دقیقه می‌گذارم و وقتی بلندش می‌کنم بخار داغ و بوی نان اول می‌خورد توی صورتم و بعد می‌پیچد توی خانه. اگر روی مود بوده باشم آن روز و سفره یک نفره را پهن کرده باشم روی میز، از همان پایین کنار یخچال که نشسته‌ام نان داغ داغ را خیلی ماهرانه مدل این سرنانواها با دو گوشه انگشتم می‌گیرم و پرتاب می‌کنم روی سفره و از این حرکت خودم خشنود می‌شوم. یادم می‌افتد آن سال‌هایی که نصف‌اش را توی صف نان بودم، بحث شش هفت هشت سالگی‌ست مثلن، خیلی دقیق رفتار شاطرها را زیر نظر می‌گرفتم که یک جور قر و غمزه خاص خودشان را داشتند و یک مواقعی بی‌خود و بی‌جهت عقب و جلو می‌رفتند و مدل رقص بوشهری‌ها با هم هماهنگ تکان می‌خوردند تا حوصله‌شان سر نرود و گرمای تنور یادشان برود. من از پای پنجره سر نانوا را می‌دیدم که خمیر سفید را پهن می‌کند روی پارو و می‌چسباند روی شعله‌های طلایی آتش. آرزو به دلم ماند یک بار آن سنگ‌های نان سنگک را بدهند خودم در بیاورم. آن‌ سال‌ها شغل مورد علاقه‌ام بود.
خلاصه این نانی که اگر داغ‌اش نکنم تقریبن خمیر است و این‌جا رسم است که همین طور خمیر باهاش ساندویچ درست می‌کنند و می‌فروشند را تبدیل کرده‌ام به نان لواش اعلا و با بوش هر روز خودم را دیوانه می‌کنم و از این کرده‌ی خود دلشادم.

آی آدم‌ها

دیشب بین خبرها چشم‌ام خورد به اسم نسرین ستوده و خبر اعتصاب غذای نامحدودش. شمار روزهای حبس را حتما همسر و فرزندانش از من دقیق‌تر دارند. من فقط می‌توانم به این فکر کنم که خیلی وقت است و خیلی طولانی‌تر از این در پیش. به این فکر کردم چه می‌شود که یک زندانی بعد از اینکه مدتی طولانی در حبس بوده، دست به اعتصاب می‌زند، آن هم نامحدود. لابد به تنگ آمده. دلتنگ است برای عزیزانش. باهاش بدرفتاری شده. برای اعتراض به وضعیتی که در آن نگهداری می‌شود، اعتراض به رفتار بازجوها (اگر هنوز بازجویی در کار باشد) و اعتراض به روند ناعادلانه بررسی پرونده‌اش. این طوری نیست که به نسرین ستوده کم فکر کنم. توی ذهن خیلی‌ها هم هست. نام‌اش خیلی‌ها را به احترام وا می‌دارد. حداقل‌اش این است که گمنام نیست. ولی خبر اعتصاب غذایش بعد از این همه وقت حبس بدون مرخصی خیلی دردناک است. هر وقت می‌خوانم یک زندانی بعد از مدت ها حبس اعتصاب غذا کرده صدای داد و فریاد یک آدم توی سرم می‌پیچد که دست‌اش از همه کوتاه است و غذا نخوردن و افزون کردن رنج بر خودش را تنها حربه یادآوری‌اش به آن‌ها که آزادند می‌داند. من که این سر دنیا نشسته‌ام صدای فریادش را از لابلای همین خبرهای تلخ می‌شنوم و به خودم لعنت می‌فرستم که برای بهتر کردن وضع‌اش کاری نمی‌توانم بکنم. بین این همه خبر برگشت به زندان و قطعی شدن حکم و شلوغی های ارز و دغدغه آذوقه و خوراک مردم، پیچیدن صدای نسرین ستوده و دست به دست شدن عکس‌اش، این چند خط از نیما را توی سرم می‌برد روی دور تکرار:
او ز راه دور این کهنه جهان را باز می پاید
می زند فریاد و امید کمک دارد.
آی آدم ها که روی ساحل آرام در کار تماشایید!
موج می کوبد به روی ساحل خاموش
پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده بس مدهوش.
می رود نعره زنان، وین بانگ باز از دور می آید:
«آی آدم ها».
و صدای باد هر دم دل گزاتر
و در صدای باد بانگ او رهاتر
از میان آب های دور و نزدیک
باز در گوش این ندا ها:
«آی آدم ها»…

گلدانم پرید

دو سال پیش یکی از این گلدان‌ها برای عید کریسمس و خانه‌نویی هدیه گرفته بودم. یک سری کامل خشک شد و فکر کردم باید بندازم‌اش دور. بعد هی بهش ور رفتم و جا و آب و خاک‌اش را عوض کردم. برگشت. زنده شد. برگ و بال‌اش از روز اول هم بهتر شد. وقتی آمدم جای جدید براش لب پنجره یک جای مخصوص درست کردم کنار پنجره که هم خنک باشد و هم نور داشته باشد. خوشحال بود. همه چیز خوب بود. یک روز آمدم خانه رفتم سراغش. دیدم روش را کامل کرده طرف پنجره. برگ‌هاش کامل برگشته‌ بودند سمت پنجره و یک وری شده بود. فکر کردم اگر بچرخانمش دوباره برمی‌گردد سمت پنجره و دو ورش یک شکل می‌شود. این شد که برش گرداندم. کل برگ‌هاش به سمت اتاق بودند. هر روز حواسم بود و چشم ازش ور نمی‌داشتم که نکند از این تغییر زاویه ناخوش شود. ناخوش نبود. من کرم داشتم. فکر کردم اگر بگذارمش لب پنجره، بیرون، خوشحال‌تر و آزادتر است و برگ‌هاش هم از هر طرف نور می‌گیرند و هر دو طرف‌اش یک اندازه برگ و بال می‌گیرد. پنجره را باز کردم. دستم‌ کاش می‌شکست و بازش نمی‌کردم. گذاشتم‌اش بیرون، طوری که برگ‌هاش از پنجره فاصله داشته باشند و بتواند نفس بکشد درست. دیشب و دیروز باد تندی می‌آمد. گلدان حصیری را از جا کنده بود و پرت کرده بود پایین توی باغچه. تازه امروز دم غروب که از راه رسیدم و به عادت همیشه چشم انداختم لب پنجره که ببینم برگ‌هاش برگشته‌اند سمت نور یا نه، دیدم نیست. دیدم خبری از آن انبوه برگ سبز نیست. پریدم لب طاقچه و پنجره را باز کردم و تا کمر خم شدم بیرون و دیدم افتاده آن پایین. شروع کردم به لعنت کردن باد. لخ و لخ از پله‌ها جهیدم دم در و برش داشتم. کل‌اش پژمره بود. شاخه‌ها از نیمه شکسته بودند. اصلن نمی‌توانم بگویم چه حالی بود. انگار مرغم پریده باشد و افتاده باشد و پاش شکسته باشد، انگار قناری‌ام مرده باشد. دو سال بزرگ‌اش کرده بودم و همین دو روز پیش به مهمانم که گفت چه گلدان قشنگی گفته بودم امسال کریسمس گل‌های قرمز کاغذی می‌دهد. چقدر هواش را داشتم. تقصیر خودم شد که هوس کردم جاش را عوض کردم. طفلی سرجاش نشسته بود و کاری به کار هیچ چیز این عالم نداشت. چه مرضی بود که ور داشتم گذاشتمش بیرون. فکر کردم باران بخورد به برگ‌هاش جان می‌گیرد. اینطوری پشت پنجره خوب نیست. حالا چی؟ یکی یکی شاخه‌های شکسته‌اش را جدا کردم گذاشتم توی آب به این امید که جان بگیرند و ریشه بدهند و دوباره بکارمشان توی همین گلدان. یک بار جلوی چشم‌ام کامل مرده بود و دوباره جان گرفته بود، یعنی این دفعه هم می‌شود؟
پریشب بعد از مدت‌ها با زن‌عمو حرف می‌زدم. یک‌هو برگشت گفت که هنوز آن گلدان بنجامینی که بهم داده بودی و وعده کرده بودی که یک روز که خانه دار شدی می‌آیی می‌بریش را دارم ها. گفتم که بدونی هنوز زنده‌ است و باید برگردی و تحویلش بگیری. می‌روم تحویل‌اش می‌گیرم…؟

زندگی در گذشته‌ی شعر

شاید چند ماه بیشتر نباشد که خیلی فشرده دارم تاریخ شعر فارسی را می‌خوانم. کاری که سال‌ها ازش فراری بودم. خودم نمی‌فهمم این هوس شدید به دوره کردن تاریخ ادبیات که همیشه برایم از کسالت‌بارترین موضوعات بوده از کجا آمد. هیچ دوره‌ای مثل الان از خواندن تاریخ شعر این همه لذت نبرده بودم. این که گیر بدهم به یک موضوعی و یک‌هو چند هفته درباره‌اش بخوانم البته جدید نیست ولی تاریخ ادبیات از موضوعات مورد علاقه‌ام نبود و در مدرسه و بعد هم دانشگاه ازش فراری بودم. شاید به خاطر نحوه روایت‌اش یا معلم‌ها بود که دیگر هیچ وقت نرفتم سراغش. دو سه شب پیش به رفیق‌ام که تاریخ خوانده و حافظه ترسناکی در یادآوری تاریخ‌های ریز و وقایع پیش‌پاافتاده تاریخی دارد می‌گفتم که کل دوران نوجوانی و جوانی تا بیست و چهارپنج‌سالگی هیچ وقت نفهمیدم چرا باید به خاطر یک مشت تاریخ و اسم خودم را به زحمت بیندازم و تاریخ ادبیات را همیشه در حدی خواندم که نمره بگیرم و واحد را پاس کنم و خودم هیچ وقت نرفته‌ام سراغ‌اش. ولی این گیر اخیرم به ماجرا و دوره کردن کتاب‌های با ربط و بی‌ربط و مشهور و حاشیه‌ای که می‌کشم از قفسه‌های خاک‌گرفته و پیر بیرون و شروع می‌کنم به خواندن و نوت‌برداری دقیق و جزئی از سطوری که شاید هیچ وقت هیچ جا ازشان استفاده نکنم برای خودم هم جالب است. البته این یکی دو هفته‌ای که گذشت باید حتی‌الامکان خودم را غرق می‌کردم توی یک کاری که یادم برود از روند عادی زندگی و این تاریخ‌خوانی شعر خیلی کمک کرد.همین گیر ناگهانی باعث شده که فعلن بی‌خیال زمان و ددلاین‌ها بشوم. با خودم به خاطر لذتی که می‌برم از پی بردن اسم و احوال فلان شاعر درباری در فلان قرن غریبی می‌کنم. هوس ضبط اطلاعات بی‌ربط یا مرتبط ولی دوری را پیدا کرده‌ام که حافظه‌ام را از زمان حال بکند. همیشه ترجیح می‌دادم به جای آن همه اسم و حاشیه، فقط شعر بخوانم. این همه سال فقط شعر و داستان خوانده بودم و الان که دارم تاریخ منثور می‌خوانم، می‌بینم گذشته از فایده‌ ریشه‌کن شدن از زمان حال، فایده دیگرش این بوده که همه آن شعرهایی که این سال‌ها خواند‌ه‌ بودم، مثل درخت‌های پرنده‌ای شده‌اند که ریشه‌هایشان همین‌طور وسط زمین و هوا آویزان است و اگر نجنبم و جای درستی ننشانمشان برگ و بال‌شان زرد می‌شود و تا چند صباح دیگر از حافظه می‌پرند و بعد هم از بی‌ریشگی نیست و نابود می‌شوند.
امروز تاریخ ادبیات دوره صفوی را می‌خواندم و این‌که چرا از آن دوره هیچ غول ادبی‌ای برنخاست و رسیدم به آنجا که شاهان صفوی از بس اهل سنت را به خاطر دشمنی با آل عثمان کوفتند و شاعران را وادار می‌کردند در مدح و منقبت امامان شیعه بنویسند و از بس جماعت شاعران را به خاطر شرابخواری از خود راندند، هیچ‌چی از توی شعر آن دوره در نیامد. بعد یادم افتاد به این اصطلاح «شعر آئینی» که چند سال است خیلی باب شده و کلی دفتر و دستک ساخته‌اند و همایش برگزار کرده‌اند و هنوز هم می‌کنند. از عنوان‌اش هم بر می‌آید که شعر، شعر مذهبی است و در مدح و منقبت امامان شیعه و خودمانی‌ترش می‌شود همان شعر هیئتی. آن‌ها که سمت و سوی حکومتی در شعر داشته‌اند درباره‌اش زیاد در روزنامه‌ها قلم زده‌اند. اصرار و پافشاری حاکم فعلی بر پر و بال دادن به این نوع شعر خیلی شباهت دارد به رفتار پادشاهان صفوی. شاید سال‌ها بعد که تاریخ ادبیات این دوره را می‌نویسند، همان فرضیه را تکرار کنند که یکی از دلایل بلند نشدن شاعری در حد و اندازه‌ وزنه‌های شعر کلاسیک و نو، توی این سال‌ها همین حکومتی‌شدن بی حد و حصر شعر بود. آن‌ها که برای صله جانب حکومت رفتند که حساب‌شان معلوم است و آن‌ها هم که نرفتند سر در لاک عزلت خود بردند و با شکستن وزن و پاره کردن خیال و فکر به جنگ با سانسور مرگ و شاعرانگی رفتند.

از این سال‌ها

نمی‌دانم نشان قوت است یا ضعف، یا اینکه اصلن خوب است یا بد، اینکه فاصله سنی آدم با شاگردهایش کمتر از یک دهه و گاهی حتی سه چهار سال باشد و با خیلی‌هاشان رفاقت بیرون از کلاس هم داشته باشد. یکی از دانشجوها که سال سوم لیسانس است هفته پیش با چشم‌های بادکرده آمد سر کلاس و کل یک ساعت را یک ضرب و بی‌توقف اشک ریخت. پنج دقیقه اول به روی خودم نیاوردم که دارم اشک‌هات را می‌بینم. بعد از ده دقیقه نشد که بایستم. نشستم و دست‌ام را زدم زیر چانه‌ام و ابروها و لب و لوچه از دو ور آویزان شد. امتحان‌اش را خراب کرده بود. خیلی خراب. و استاد زده بود توی پرش. تابستان سختی را توی تاجیکستان گذرانده بود. به خاطر پاسپورت انگلیسی بهش ویزای ایران نداده بودند و مجبور شده بود برود تاجیکستان درس فارسی بخواند. یکه پاشده بود رفته بود آنجا و کلی طول کشیده بود خودش را و بعد راه و چاه را پیدا کند و تا پیدا کرده بود وقت برگشتن بود. همان دو کلمه فارسی دست و پا شکسته‌ را با لهجه غلیظ انگلیسی- تاجیکی حرف می‌زند که تقریبا غیرقابل فهم است. دخترک زیباست و موهای خرمایی و زبر و بلندش بافت آفریقایی دارند. حتی وقتی سرد است و باران تند می‌بارد هم با پیراهن‌های ساحلی‌ و نازک می‌آید سر کلاس ولی رنگ پریده پوستش لو می‌دهد که مال همین حوالی‌ست نه مال جایی که به آفتاب و گرما عادت داشته باشد. نیم ساعت که گذشت و دیدم گریه‌اش بند نمی‌یاد گفتم بلند شو برو آب بزن به صورت‌ات و هوا بخور و برگرد. اینطوری نمی‌شود کار کرد. رفت و برگشت و سر گریه‌اش تازه باز شد. طوری با گریه سکسکه می‌زد که کسی از در می‌آمد تو وحشت می‌کرد از آن سر و وضع. گفت هیچ چی یاد نگرفته‌ام ونمی‌فهمم و هر چی بلد بودم هم این تابستان پرید. دیدم این‌طوری نمی‌شود. باید بزنم به خاطره و از جلد معلمی بیایم بیرون و الا خودم هم می‌زنم به گریه. براش ماجرای تونس و یادگرفتن عربی در آن تابستانی که گرما ۵۷ درجه بود را تعریف کردم و گفتم معمولا این طور تجربه‌ها آسان نیست. گفتم بهش که عربی را سال‌ها با لهجه مصری یاد گرفته بودم و بعد سر از تونس در آورده بودم که انگار زبان‌شان یک چیز دیگر بود. نمی‌فهمیدم و کلمه‌ها را اشتباه می گرفتم و جواب مضحک تحویل می‌دادم. هر شب به خاطر گرمای زیاد و نداشتن سیستم تهویه و کولر کابوس‌های رنگارنگ می‌دیدم و بعد هم از گرما یک بار نزدیک بود وسط خیابان غش کنم. چه کار باید می‌کردم؟ همین‌ها را گفتم که دختر موهای آفریقایی‌اش را از توی صورت‌اش زد کنار و سکسکه‌اش بند آمد. خوب بود تونس را توی جیبم داشتم و الا یحتمل باید چراغ‌ها را خاموش می‌کردم و دوتایی می‌نشستیم به گریه بقیه هم با ما. این که حال دانشجو کف دستم است و باهاش راحتم را دوست دارم ولی بعضی وقت‌ها درگیر عواطف انسانی شدن با شاگرد آدم را از کار و زندگی ساقط می‌کند. نگاه می‌کنم به استادهای سن‌بالا و اینکه چقدر راحت شلنگ می‌گیرند به هیکل دانشجو و اعتماد به نفس‌اش و عین خیال‌شان نیست. ‌می‌بینم یک دلیل دیگر نفرت‌ام از بالارفتن سن همین است. فاصله گرفتن از سال‌ها و حال و هوای دانشجویی، که برای خودم بهترین سال‌های زندگی‌ام بوده تا به حال.
بهش سیمین دانشور دادم بخواند برای جلسه بعد. مشتاقم شرح سوشون را به لهجه تاجیکی بشنوم. اگر بتواند از پس متن بربیاید البته.

برای ملاله

چهار روز پیش بود، نزدیک ظهر که رسیدم مدرسه. هنوز یک ربع به شروع کلاس مانده بود. رفتم اتاق معلم‌ها بساطم را بگذارم. هنوز ننشسته بودم روی صندلی که عکس دخترک وسط روزنامه گاردین چشم‌ام را گرفت. ابعاد عکس بزرگ بود و نصف صفحه را گرفته بود. با چشم و ابروی قشنگ و خنده‌ی دختر و شال سفیدی که دور سرش بود خیلی راحت می‌شد فهمید متعلق به کدام ور دنیاست. تیتر آن‌قدر درشت بود که نشد همزمان با دیدن عکس ندید بگیرم‌اش:‌ دختر چهارده‌ساله پاکستانی از ناحیه گردن و سر مورد اصابت گلوله قرار گرفت.
یک لیوان آتش از داخل حنجره‌ام همین‌جور شری کرد و ریخت توی شکم‌ام و دانه‌هایش پخش شد. بعد انگار تگرگ سوزن بارید. اول روی سرم و شقیقه‌ها. بعد روی پوست تنم و دست‌ها. گلوله؟ چهارده‌ساله؟ تنها چیزی که بعداز پنج‌بار خواندن تیتر باعث شد خبر را باور کنم جغرافیایی بود که دختر به آن تعلق داشت. پاکستان. سرزمینی که خونریزی و جنگ و گلوله و بمب و آمار کشتار آدمی را آن‌قدر عادی کرده برای آدم‌ها که تقریبن هر خبری بیاید و ته‌اش به پاکستان ربط داشته باشد را قابل باور می‌کند. ولی باز هم نمی‌توانستم. شاید به خاطر عکس بود. شاید به خاطر چشم‌های ملاله بود. یا خنده‌اش. یا شال حریر سفیدش. معصومیت و اعتراض و طغیانگری را با هم می‌شد دید. تند و تند خبر را خواندم و با هر خطی که می‌خواندم خشم توی گلویم قلمبه می‌شد. طالبان آمده بودند ظهر دم مدرسه. از یکی از شاگردها پرسیده بودند ملاله کدام یکی است و دانش‌آموز ملاله را نشان داده به مرد و مرد که بین ملاله و دوست‌اش دو به شک بوده هر دو را به گلوله بسته. به سر و گردن ملاله شلیک کرده. سر. و گردن. یعنی به قصد کشت. نه تهدید. نه ترساندن. نه خشونت. به قصد کشت شلیک کرده. اوج خشونتی که یک انسان می‌تواند در مورد انسان دیگری که یک دختر چهارده‌ساله بوده اعمال کند. دلیل؟ هوش و جسارت دختری که از همان نوجوانی اعتراض داشته و خشم‌اش را نمی‌خورده. علیه خشونت بلند حرف می‌زده و یک مشت وحشی ریش و پشم‌دار که بوی خون دیوانه‌شان می‌کند تفنگ‌شان را برداشته‌اند و فتوا را جاری کرده‌اند. همان جا، دم مدرسه. با شلیک گلوله به سمت یک مشت دختر بچه. ذهنم بدون اجازه صحنه را تصویر می‌کند:‌ بیرون یک مدرسه دخترانه که تازه تعطیل شده و ریخته‌اند بیرون. یک‌هو صدای وحشتناک شلیک می‌پیچد و خون از سر و گردن همکلاسی‌ها روی سر و صورت آن‌ دیگری‌ها می‌پاشد، این‌قدر تکان‌دهنده و ترسناک است که دل‌ام می‌خواهد داد بزنم و کمک بخواهم از یکی که بیاید بگوید این خبر دروغ است یا اینکه فقط کنارم باشد. دست‌ام را بگیرد که تنها نباشم.


ترسیده بودم. شاید بخشی از ترس و لرزی که به جانم افتاده بود به خاطر این بود که خبر را توی مدرسه خوانده بودم. جایی که شاگردها، گیرم یکی دو سالی بزرگ‌تر از ملاله، با امنیت کامل نشسته بودند سر کلاس و منتظر بودند زنگ آخرشان بخورد و بریزند بیرون. رفتم دم پنجره و محوطه بیرون مدرسه را نگاه کردم. خلوت بود و سنگ ریزه‌ها زیر باران و نور خورشید برق می‌زدند. خبری از سرخی خون روی آسفالت نبود. دوچرخه‌سوارها در آرامشی مهیب کنار جاده روی خط دوچرخه پا می‌زدند و ماشین‌ها آهسته راه خودشان را می‌رفتند. ضربان‌ام بالا بود. قرص را گذاشتم گوشه دهانم و سعی کردم پشت بوته‌ها را رصد کنم. لابد تفنگدار جایی شبیه این کمین کرده بوده.
کابوس نیم‌روز با صدای شاگرد پاره شد. خانم … فریادم را خفه کردم و با دست جلوی دهانم را گرفتم. از پنجره به سمت شاگرد برگشتم… ببخشید خانم! فکر کنم بدجوری ترساندمتان! آمدم بگویم بچه‌ها آمدند سر کلاس و منتظرند… روزنامه را سریع می‌بندم که شاگرد عکس و تیتر را نبیند. فکر می‌کنم دلیلی ندارد درباره آن همه خشونت قبل از کلاس بخواند و این طوری شوکه شود. ولی اگر می‌خواند می‌توانست درکی از همچین اتفاقی داشته باشد؟
وقت گذشته بود. کیف را از کنار روزنامه و قهوه پلاسیده روی میز برداشتم. تیر عمیق گردن را با بغض قورت دادم و رفتم سر کلاس.
پ.ن. ملاله را جراحی کرده‌اند ولی نمی‌دانم از بیهوشی هنوز درآمده یا نه. اخبار را دارم از سایت‌های پاکستانی وانگلیسی دنبال می‌کنم. توی سایت‌های فارسی چیزی ندیدم. گفته‌اند برای زنده ماندن‌اش دعا کنند ملت.

کارگرها دیگر مشغول کار نیستند

حالا که این را می‌نویسم، کارگرها بساطشان را بعد از چند ماه کار که این اواخر تقریبن شبانه‌روزی شده بود جمع کرده‌اند و رفته‌اند پی کارشان. از فردا صبح دیگر این پنجره‌های آهنی و پیزوری ساعت ۷ صبح نمی‌لرزند و با زلزله خفیف ناشی از فرو رفتن اره برقی توی زمین از تخت کنده نمی‌شوم. صدای آواز خواندن دسته‌جمعی‌شان هم لابد دیگر تا اتاق خواب من نمی‌آید و وقتی حوله‌پیچ از حمام به اتاق می‌آیم نباید مدام نگران باشم که لختم را نبینند. عصرها که دم پنجره بنشینم و نخی دود کنم، دیگر نیستند که به صف بنشینند لبه‌ آجرپاره‌هایی که از صبح سر هم کرده‌ بودند و دور همی آتش کنند. لابد اگر ایران بود کتری سیاه‌سوخته و ذغالی‌شان هم آن ورتر به راه بود برای چای عصر. این‌جا قهوه می‌خورند. همان را هم من ندیدم تازه. فوق‌اش سیگار. وسط روز هم شاید دو در کنند به طلب آب‌جو و بعد دوباره باز جنگی بپرند سر کار.
از روزی که آجر اول این ساختمان زردنبو را گذاشتند عین فرشته‌های ثبت احوال بر کارشان حاضر و ناظر بودم. اتاقم همان بالا بود. عید پاک که شد، کل دانشجوهای کالج جمع کردند رفتند شهرشان. تابستان که شد هم باز همین بود. از آن اتاق قبلی که آمدم این یکی اتاق، فاصله‌ام با کارگرها و بولدزرهایشان مثال فاصله موی دماغ و دماغ بود. این قدر نزدیک. اصطلاحن توی دهان همدیگر بودیم و این باعث شد که دو برابر قبل تابستان به خاطر سر و صداها دچار اختلال در خواب شوم. این یعنی خوابم از ۱۴ ساعت به ۹ ساعت تقلیل یافت. این را نوشتم که مادرم که اینجا را می خواند نگران حالم نشود. با ۹ ساعت هم البته می‌شود درس داد و درس خواند و هنوز پاچه نگرفت.
از یک ماه پیش سرپرست کالج با ذوق مضاعف ایمیل کرده بود به همه اعضا که چه نشسته‌اید ایهاالناس، که این ساختمان قرار است مرکزی باشد فوق هزاران مرکز موجود در این شهر برای کسب علم و دانش و دوازدهم اکتبر به دست انسان‌های شریف و خیر و تریلیاردر افتتاح می‌شود. من همان روز برایم اظهر من‌الشمس بود که امکان ندارد این جنین لندهور ناقص‌الخلقه‌ای که من می‌بینم تا یک ماه دیگر به نصف برسد، چه رسد به افتتاح. گذشت و رسید به هفته قبل. سرپرست دل‌انگیز یک ایمیل دیگر فرستاد و احساس شرمساری کرد از این‌که هوا خراب بوده و زمین خیس و خاک عین پهن شده و ساختمان نیمه جان آن وسط افتاده و به وقت‌اش بچه نخواهد آمد و زاییدن به تاخیر افتاده. ولی قول داد که دوازده روز دیگر حتمن کار تمام شده باشد. دوباره به ایمیل پوزخند زده بودم و گفته بودم زرشک! و رفته بودم لب پنجره و آمار کارگرها را گرفته بودم. داشتند سیگار عصرشان را دود می‌کردند.
از هفته پیش دیدم یک‌هو کار بالا گرفت. دیدم این بسته‌زبان‌ها را ۷ صبح می‌آورند به کار می‌گیرند تا ۸ شب. دو روز پیش، صبح که به عادت سه ماه اخیر با صدای اره و مته از خواب پریدم و پرده را کنار زدم، ساعت ۷:۳۰ صبح بود و باران تندی می‌بارید. هوا خاکستری نبود. دودی بود. ذغال می‌بارید. سیگار را چپانده بودند گوشه لب‌شان و هر کدام‌ قدر همان بولدرزی که آن طرف پارک شده بود داشتند جان می‌کندند. از این چمن‌های فرشی آورده بودند و داشتند می‌چسباندند روی خاک که به پر و پای موسیو و مادمازلی که قرار بود روبان را پاره کنند نگیرد لابد.
پریشب ساعت ۸ ملنگ بودم که رسیدم پای ساختمان. یک لحظه باورم نشد و فکر کردم از پیامدهای ملنگی است که دارم ساختمان را کامل می‌بینم. خوب نگاه کردم دیدم نه، واقعی است. تمام‌اش کرده بودند! و هنوز داشتند خاک و خل‌ها را از از زمین پاک می‌کردند و سر و صورتشان سیاه بود. رفتم جلو گفتم چه طوری تونستید؟ چه طوری شد؟ من داشتم از آن بالا هر روز نگاه می‌کردم. خیلی کار داشت هنوز. خراش و خنده با هم توی صدایشان بود. خستگی و شوق با هم توی نگاه‌شان موج می‌زد. یکی‌شان درآمد گفت، خودمان هم باورمان نمی‌شود چطوری تمام‌اش کردیم. ولی مجبور بودیم!
از کی لجم گرفته بود؟ از کی می‌خواستم بابت آن حرفی که شنیدم انتقام بگیرم؟ دل‌ام می‌خواست کل ساختمان را بیاورم پایین از لج اینکه این بیچاره‌ها را به خاطرش این طوری به کار گرفته بودند، بعد دیدم همین خود من الکی الکی به این ساختمانی که جلوی چشم‌ام آجر به آجرش را گذاشتند دل بسته‌ام. عین بچه‌ای که به دنیا آمده باشد، پای پنجره‌ام. دل نداشتم بکشمش. فکر کردم آن‌ها چی؟ دلم می‌خواست ازشان می‌پرسیدم وقتی نگاه می‌کنید به ریخت‌اش، چی فکر می‌کنید؟ بعد دیدم یحتمل این با صدتای قبلی که ساخته‌اند در نظرشان هیچ توفیری نمی‌کند. با خستگی و کوفتگی جُل و پلاس‌شان را جمع می‌کنند و می‌روند پای ساختمان بعدی که قرار است مهد علم و دانش باشد و روبان‌اش را انسان شریف میلیادر دیگری پاره کند، پهن می‌کنند. سوال بی‌ربط و بی‌خودی بود. امروز صبح که از خانه زدم بیرون داشتند پای ساختمان را می‌شستند و اره و تخته‌ها را از فضایی که قرار بود مراسم افتتاحیه باشد می‌بردند بیرون.
تا خود ظهر دو دل بودم مراسم افتتاحیه را بروم یا نه. ولی خیلی دل‌ام می‌خواست ببینم کی چه می‌گوید. چه انتظار عبثی بود اینکه فکر می‌کردم شاید یکی از همان انسان‌های شریف که پولش را داده بود و بابت‌اش هم کرور کرور کردیت می‌گرفت و بزرگترین‌اش این که ساختمان به این عظیمی به اسم خودش و زنش بود، یک کلمه هم تهش بگوید و ممنون از این‌هایی که این دو هفته را شب و روز کار کردند که این ساختمان بشود اینی که الان هست… بعد عنم گرفت از طرز فکر اعتراضی خودم. بعد هی نگاه کردم ببینم کارگرها را می‌بینم آن پشت، دیدم نه. فکر کردم ناکس‌ها دودر کرده‌اند بروند آبجو بزنند.
توی مراسم یک دقیقه به خودم آمدم دیدم بغل دست‌ام زنی ایستاده که هفته پیش آمده بود اتاقم را تمیز کند و دل‌اش نمی‌خواست جارو بکشد یا حوصله نداشت یا می‌خواست از زیر کار در برود و ازش خواهش کرده بودم که اگر ممکن است اتاق را تمیز کند چون داشتم توی کثافت خودم غرق می‌شدم و با بی‌میلی تمیز کرده بود و در را پشت سرش زده بود به هم و رفته بود. یادم هست بعدش تا چند روز از خودم متنفربودم بابت اینکه دو بار خواهش کرده بودم اتاق را جارو کند. امروز دیدم توی مراسم کنارم ایستاده. خوشحال شدم که آمده. بهش سلام کردم. دقیق نگاهم کرد و جوابم را داد. حتی لبخند تلخی هم زد. ‌خواستم بگویم ببخشید بابت آن روز. نگفتم. فکر کردم نمی‌فهمد دارم از چی حرف می‌زنم و باید توضیح دهم و آن وسط نمی‌شد توضیح داد. پوست داغون صورتش زیر آفتاب عصر داغون تر به نظر می‌رسید و گیلاس شامپاینی که به افتخار افتتاح مرکز جدید باز کرده بودند را لای پوست زبر دست‌هایش فشار می‌داد. یک ژاکت از این‌هایی که آرم کالج دارند، و من هم یکی‌ عین‌اش را دارم هم تن‌اش بود. می‌توانست یکی از دانشجوها باشد. به راحتی. اگر کمی بیشتر…با خودم افتادم سر جنگ. که تو لازم نیست برای آقا و خانم لرد و عدم یادآوری‌شان از تلاش و زحمت “پرولتاریا” چرتکه بیندازی، خیلی آدمی، حواس‌ات به خودت باشد که توی همان بازی نیفتی و آدمی که به هر دلیلی نمی‌خواهد کاری که دوست ندارد و به آن مجبور است را انجام دهد را به کار نگیری. کل داستان را که نگاه کنی یک بازی است. هر کدام‌مان یک جاش نقش داریم، حالا کم یا زیاد. سیاهی لشکر یا سفیدی لشکر. مهم این است که هستیم و داریم بازتولیدش می‌کنیم و البته گوز گوز هم می‌کنیم در کنارش که از انتلکتوئل‌های دوران عقب نیفتیم.
روبان را آقا و خانمی که سخاوتمندی‌شان را تا فیهاخالدون‌مان با مته و اره‌برقی در کل این دوران احساس کرده بودیم، بریدند و بالاخره این طفل بدویار و خوش‌بر و برو به دنیا آمد. دم راه خانم سخاوتمند که طبعن پوست خیلی خوبی داشت و همه رنگ‌هایش هم به هم و هم به ساختمان می‌آمد، آمد جلو و خودش را معرفی کرد. من هم آمدم خودم را معرفی کنم ولی نمی‌دانم چرا قبل از اینکه اسم‌ام را بگویم ناسیونالیسم‌ و ملیت‌ام را با هم کردم توی چشم‌‌اش. بعد سریع گفتم ادبیات می‌خوانم که کمتر بگرخد و توی دست و بالم دنبال سیم و ماده منفجره نگردد. بالاخره کلی زحمت کشیده بود لباس‌اش را با رنگ سنگ‌های ساختمان عزیزش ست کند.
از اینکه فهمید یک سال دیگر هم اینجا هستم ابراز خوشحالی کرد و بهم یادآوری کرد که شانس آورده‌ام که اینجام و می‌توانم از مرکزی که مسبب و موسس‌اش ایشان بوده نهایت استفاده را ببرم. واقعن هم نهایت استفاده را می‌برم چون در چهار قدم و نیمی اتاقم است و می‌خواهم با لنگر انداختن در این مرکز، تلافی سر و صداهای چند ماه گذشته را در بیاورم. شاید شب‌ها هم همان‌جا ماندم. بعد در همان لحظه که دیدم تنور خانم سخاوتمند داغ است صرفن برای اینکه از بار خاطری که نوشتم کم کرده باشم چسباندم. گفتم من از آن بالا همه چیز را می‌دیدم از روز اول و خیلی سر و صدا تحمل کردم و این کارگرها که توی برنامه هم نبودند، خیلی دم‌شان گرم بود این همه سریع به هم جنبیدند، البته شما ندیدید ولی من دیدم که چطور زیر باران و طوفان هم کار می‌کردند وگرنه شما الان اینجا روی یک تپه خاک و گل واستاده بودید و مرکزی در کار نبود. در این لحظه که چشم‌های خانم سخاوتمند از حالت مقعر به آن یکی حالت دیگر که اسم‌اش را الان یادم رفته ولی توی همین مایه‌ها بود نزدیک می‌شد، من سریع یک نایس‌تو‌میت‌یو انداختم وسط و فلنگ را بستم. حالا که فکر می‌کنم می‌بینم کل‌اش را از صدقه سر ملنگی گفتم. فکر کنم خانم سخاوتمند از شدت استرس یا شاید شوق شامپاین نخورده بود و این دلیل اصلی تغییر حالت چشم‌هایش در آن لحظه بود. به هر حال تا این‌ها باشند از این به بعد وقتی شامپاین باز می‌کنند قبل از هر چیزی بگویند چیرز تو لیبرز! زپلشک!
پ.ن
امشب مارکس و انگلس اگر شعور داشته باشند باید بیایند توی خواب من که اتفاقن از ازل چپ هم بوده و بابت این قضیه ازم قدردانی کنند که خب متاسفانه ندارند.

بیست و یکم مهر ۹۱

به من بگویند بیا با این عصا همین پسفیک اوشن را بشکاف، یا مثلن بگویند آن اژدها را باهاش بگرخان یا اینکه دست‌ات را بکن در سوتین‌ات و دو جین ماه و ستاره در بیاور یا همین یارو که دم کالج‌تان دو هفته پیش مرده بود را بر می‌گردانیم زنده کن یا از این فازهای نامحتملی که همه کف می‌کنند و عاجزند از انجام‌اش، تک تک‌شان را حاضرم انجام بدهم، ولی نخواهند بنشینم برنامه هفتگی بریزم که فلان روز در فلان ساعت کدام گورستانی را دارم رصد می‌کنم. نمی‌توانم آقا جان. نمی‌کشم. این کله وقتی کار به برنامه‌ریزی و نظم می‌کشد، تهی‌تر از قلک کودکی‌هایم می‌شود حتی. این‌جوری تق تق بزنم، صدا می‌دهد. چه اصراری است که همه چیزم را با جزئیات بنویسم؟ چرا باید بدانم چهارشنبه هفته آینده چندمین کلمه این تز بی‌پیر را ریخته‌ام روی کاغذ؟ اصلن پای نوشتن این طور مسائل که می‌افتد فکر می‌کنم یک نقطه بگذارم ته تقویم و هی بروم روز کریسمس را نگاه کنم و امید داشته باشم که امسال کریسمس یک آدم‌حسابی پیدا کنم که مثل آن قبلی‌ها نخواهد بدود برود ور دل مادر و خواهرش زیر درخت کریسمس بنشیند و تف بدهد و مخلوط کلم و هویج و بوقلمون نپخته بخورد، عوض‌اش بیاید اینجا با من قورمه‌سبزی بخورد. ندارند آقا. همچین موجودی نیست. از مادر زاده نشده. بعد به ما شرقی‌ها می‌گویند متعهد و سنتی و پایبند به خانواده، توی ده سال گذشته فقط یک‌سالش را دم سفره هفت سین با خانواده خودم گذراندم. بقیه‌اش نشسته بودم ور دل این و آن یا هم تنها. الان هم منتظرم یکی بگوید روز کریسمس می‌روم توی بغل مامان و گربه‌ام تا همان‌جا در خروجی را نشان‌اش بدهم. اسمایلی انسان بخیل و دورافتاده هم نمی‌دانم چه شکلی است.
نظم را می‌گفتم. الان دقیقن تا این لحظه ۶ تا کلاس درس داده‌ام به چهارگوشه شهر. خیر سرم برای اولین بار آمدم عقل کردم همه را گذاشتم توی یک روز که هم به تمرکزم روی تز کمک کرده باشم هم به لاغری بخش‌های تحتانی. کل برنامه هم طبق عادت توی سرم بود نه روی کاغذ. این شد که امروز فقط ادبیات درس ندادم. دهان و اعصابم را با هم دادم به دانشجو که در حین یادگیری ادبیات، حرفه صافکاری که احیانن بعدها بیشتر از ادبیات به دردش خواهد خورد را هم تمرین کند. و کردند. بعد هی دویدم از این سر شهر به آن سر شهر و این‌قدر دقیق برنامه را توی ذهنم چیده بودم که یک راه را مجبور نشوم چهار دفعه بروم و برگردم. ولی خب چهار بار رفتم و برگشتم. یعنی توی ذهنم این طوری بود که این راه را فقط یک بار باید بروم ولی در واقعیت شد چهار بار. چون ننوشته بودم روی کاغذ و اگر فکر کردید تجربه امروز باعث شد که از این به بعد بنویسم سخت در اشتباهید. همه چیز توی مخ‌ام است و اعتقاد دارم که باید همین طوری هم باشد و نوشتن روی کاغذ و ریمایندر و این قرتی‌بازی‌های تکنولوژیک و کلن نظم نشانگر بی‌هویتی است. برای تقویت حافظه به جای فندق و کرفس خوردن، تمرین بی‌نظمی و ذهنی زندگی کردن از همه چیز مفیدتر است.
واین حافظه… حافظه غمی‌ست عجیب. همه چیز را نگه می‌دارد. وسط بالا آوردن اسم کلاس و دانشجو، فلان قربان‌صدقه مامان توی نامه پریروز و فلان نامه فدایت شوم به نورچشمی‌های زندگی و دلهره پس‌پریروز و ددلاین آخر ماه را هم می‌آورد جلوی چشم‌ات. این می‌شود که وسط کلاس درس یک‌هو می‌گی:‌ ای داد!‌ و دانشجو ترجمه‌اش را می‌پرسد، و شما استاد محترم لاست این ترنسلیشن می‌شوی و می‌گی این از آن بخش‌های سماعی زبان است و دوباره اضافه می‌کنی ای داد!
من جای پروردگار تعالی بودم نشان پیامبری را اعطا می‌کردم به کسی که با حافظه‌اش همه چیز را نگه می‌دارد و هیچ چیز را از دست نمی‌دهد و البته به همین دلیل هم به خاطر فشار بی‌پایانی که به مویرگ‌های مخ می‌آید احتمالن عمر کوتاهی خواهد کرد. هر چی باشد از آن حرکات محیرالعقولی که آن اول ردیف کردم آبرومندتر و از آن مهم‌تر مفیدتر است.