بایگانی ماهیانه: اکتبر 2012

بیستم مهر ۹۱

رفیق نروژی‌ام را بعد از چهارماه دوباره دیدم. پیغام داد که ببینیم هم را. و دیدیم هم را. گفتم چه خبر؟ و عین یک دانش‌آموز کلاس پنجم خیلی مثبت و سوئیت شروع کرد به توضیح دادن:‌ اول رفتم دوماه و نیم نروژ و خیلی کار سخت کردم و پول حسابی در آوردم تا با پولش بتوانم بروم این دوره زبان روسی را که از فردا توی روسیه شروع می‌شه را بگذرانم. خیلی خسته‌کننده بود ولی خب چاره‌ای نداشتم چون از چهارده‌سالگی عشق روسی بودم و بالاخره می‌خوام یاد بگیرم. بعدش رفتم عروسی یکی از رفقای قدیمی که حتمن باید می‌رفتم. خیلی خوش نگذشت ولی دیگه نمی‌شد که نروم. خودت که می‌دانی چه طوری است حساب آدم با رفیق قدیمی. «سر تایید تکان دادم.» بعد هم هیچ چی دیگه. برگشتم اینجا. فردا ساعت ۵ صبح هم برای دو ماه و نیم دارم می‌رم روسیه که زبان روسی که سال‌ها آرزوم بوده یاد بگیرم. بعد برای کریسمس آی ویل بی بک هوم که با خانواده‌ام باشم شب عید و بعد دوباره برمی‌گردم روسیه که چهارماه دیگر هم زبان بخوانم. بعد اگر دیدم زبانم خوب شده برمی‌گردم نروژ و یک کم دیگه هم کار می‌کنم که باز پول در بیاورم. بعد هم برنامه‌ام اینه که اگر بشه برم یک سفر به کانادا و دختری که می‌خوام را بعد از مدت‌ها ببینم. یک‌هو چشم‌های من که تا سی ثانیه قبل داشت می‌افتاد روی هم برق زد. گفتم آها!‌ ایول!‌ بعد از دهنم پرید که ولی چرا اینقدر دیر؟ گذاشتی آخر از همه؟ برگشت یک نگاهی کرد و سر خجلت در گریبان فرو برد و گفت واقعن بده می‌دونم ولی خب زندگی همینه. من؟ هیچ‌چی دیگه. چیزی نگفتم. فقط تو دل‌ام به خودم گفتم:‌ حالا ما بودیم؟ بدو بدو همون اول! می‌گفتیم گور بابای پیشرفت و زبان و رفیق‌بازی. راست می‌رفتیم سر اصل مطلب. بعد هم از این جمله‌هایی که نود و نه ممیز نه درصد آدما می‌گن:‌ بالاخره یک فرقی بین نروژی‌ها و ایرانی‌ها باید باشه دیگه. واقعن چه فکری می‌کنن اینایی که هنوز این دست جمله‌ها رو به کار می‌برن در محاورات روزمره‌شون؟
ولی خداییش!‌ من یکی که عمرن بتونم اولن این‌طوری برنامه بچینم، بعد هم عشق رو بذارم اون ته مه‌ها. برو بابا!‌ پیشرفت و زبان‌آموزی و فلان را می‌فروشم به شما، من یکی به همین دوست داشتن‌های الکی خوشم. پیش بیاد هم همون بدو بدو که گفتم. هنوز بعد از این همه کله به سنگ خوردگی، فکر می‌کنم تنها عشق ارزش دویدن و از دست دادن و قربانی کردن و گذشتن دارد. بقیه کشک است. پیشرفت هم بیاید سرش را تناول کند. این از ما.

گذشته

گذشته‌ام
مثل سربازی شکسته‌خورده
از جنگی طولانی
با یک دست
برمی‌گردد
و در می‌زند.
از هشتی، بی‌صدا
نگاه می‌کنم.
نه!
دیگر نمی‌شناسم‌اش.
سرباز، به سمت در خروجی
بر می‌گردد
آستین‌ خالی‌اش را بالا می‌آورد
اشک‌هایش را پاک می‌کند
و بعد
آن را به لباس‌اش
سنجاق می‌کند
و در ساختمان را پشت سرش
می‌بندد
و می‌رود
برای همیشه.

حیرانی

“و گفت تحیر چون مرغی بود که از ماوای خود بشود به طلب چینه و چینه نیابد و دیگر باره راه ماوا نداند.”
«ابوالحسن خرقانی»
همین است. حالا که فکرش را می‌کنم می‌بینم بیش از هر چیزی حیران بودم آن روز. نفهمیدم چطور لباس پوشیدم. چطور پله‌ها را رفتم پایین. چطور رسیدم. چطور آن خیابان بلند را تا آخرش رفتم و از چهاررا‌ه‌ گذشتم و رسیدم به جایی که قرار بود ببینم‌اش. همه راه را درست رفته بودم ولی چطور بود که فکر می‌کردم گم‌ام؟ شاید چون دلشوره داشتم و دلشوره بیشتر مال وقتی است که راهی را خوب بلد نیستم یا آدمی را یا راه آدمی را. همین بود. بلد نبودم‌اش. نمی‌دانستم راه چشم‌هایش را. راه صدایش را نمی‌دانستم درست. گیج و حیرت‌زده نگاه می‌کردم یا نگاه‌ام را می‌دزدیدم. فکر کردم الان است که بزند سر شانه‌ام بگوید:‌خوبی؟ آب می‌خواهی؟ راه را بلدی؟ دل‌ام رفته. عین همان مرغه. به طلب یکی و آن یکی را نیافته و حالا که می‌خواهد برگردد راه را بلد نیست. نمی‌تواند. ای داد.

و خداوند اسنیکرز را آفرید

اگر این دین مبین نصف همین قدری که به مقوله نجاسات پرداخته به قضیه خوراکی‌های لذیذ هم پرداخته بود الان تعداد گروندگان و پرستندگان از شمار خارج بود.
از خلال تاملات صبحگاهی در آشپزخانه

Interpretation of Dreams*

کابوس می‌بینم آقا. کابوس. یکی از یکی بدتر. دو شبه با ناله و زوزه رفیقم بیدارم می‌کنه. خوبه که هست. وقتی که نیست خودم با صدای خودم بیدار می‌شم. الان داشتم بهش می‌گفتم که از وقتی این کتاب تعبیر خواب زیگموند فروید را دارم می‌خوانم انگار خودآگاهی‌ام به کابوس‌ها بیشتر هم شده. به یه معنی کابوس‌ها عمیق‌تر و مربوط‌تر شدند به اوضاعی که توش بودم یا الان هستم. بعد یک ویژگی دیگه هم اضافه شده به کل ماجرا. قبلن که از خواب می‌پریدم به خاطر کابوس، این قدر معناش و ریشه‌هاش برام دقیق و روشن نبود. از وقتی دارم این کتابه را می‌خوانم تا از خواب می‌پرم مغزم شروع می‌کنه به تجزیه و تحلیل کابوس. این روند هم جالبه هم ترسناک. یعنی این‌که آدم ریشه‌های فاکدآپ بودن خودش را یکی یکی بکشه عین مو از ماست بیرون و این‌طوری بیاره بالا بگیره جلوی نور، عین کندن یک زخم تازه خشک شده می‌مونه که هم کیف می‌ده هم درد داره و سوز می‌ده.
دیشب رو کلا بین خواب و بیداری بودم و یک‌سره کابوس دیدم. به این شرح که یکی از آقازاده‌های همین مقامات مملکتی که حالا اسم‌اش را نمی‌برم که جلوی بقیه ضایع‌تر از اینی که الان هست نشود توی خواب به من و چند نفر دیگه بی‌خود و بی‌دلیل شلیک کرد. دوتا گلوله شلیک کرد به سمت من و هر دوتاش فرو رفت به پشت کمرم. بعد یک سگ سباستین‌طوری در نقش نجات‌دهنده از راه رسید. مدل این فیلم‌های دهه ۸۰ میلادی مثلن و شروع کرد به لیسیدن من که بهترین قسمت خواب بود. بعد نمی‌دانم چه‌طوری وزن من را تحمل کرد یا من چه‌طوری دست انداختم دور گردن سگ که خلاصه من را کشید برد تا دم مریض‌خانه و تحویل دکتر داد. دکتره آمد و گفت خونریزی زیاد بوده الان است که بمیری، همین‌جا باید عمل‌ات کنم. همان‌جا ناخن انداخت توی فشنگ‌ها که بکشدشان بیرون و من داشتم داد می‌زدم از درد بیرون کشیدن فشنگ‌ها که از خواب پریدم. تیپ:‌ آدمی که در واقعیت شاید چند بار دیده‌ باشم‌اش و همان چند بار حس ناامنی شدید بهم داده. این طوری توی خوب دیدم‌اش.
امروز هم که برگشتم خانه و بیهوش شدم، یک آدمی توی دانشگاه که اصلن دل خوشی ازش ندارم و مدت‌ها بود عمدن خودم را سر راهش قرار نمی‌دادم و امید هم داشتم دیگر اصلن نبینمش، آمده بود به خواب‌ام و داشت یک طور بدی اذیت‌ و تحقیرم می‌کرد. من می‌دانستم کی این را فرستاده توی خواب و رفتم سر وقت آن آدم و گفتم چرا با من این طوری می‌کنی؟ جواب سربالا می‌داد و خنده‌های مریض می‌کرد. انقدر اذیت‌ام کرد که توی خواب شروع کردم به داد و بیداد و بعد هم مشت کوبیدن به در و دیوار و گریه که چرا این‌طوری تحقیرم می‌کنی و مگر من چه هیزم تری بهت فروختم و آن آدم داشت همین‌طور پوزخند می‌زد که رفیقم دست کشید به سرم و شانه‌ام را تکان داد و پریدم. تیپ: آدمی که توی واقعیت ازش فرار می‌کردم توی خواب یخه‌ام را گرفت. آدم دیگری که توی واقعیت از حس‌اش به خودم مطمئن نبودم شده بود فرمانده‌ ماجرا و کل قضیه از او شروع می‌شد. بیشتر که فکر کردم دیدم همدستی این دوتا آدم سر ماجرای یک کنفرانسی حالم را چند ماه پیش ریخته بود به هم، الان دوباره به یک شکل دیگری برگشته بود.
تخیل لعنتی‌آم این قدرت را دارد که بخش‌های بد ماجرا را توی خواب ده برابر پر و بال بدهد و با یک نوآوری و ابتکار خاصی هم این کار را می‌کند که خودم می‌مانم چه‌طوری. نمی‌دانم ربط به خواندن این کتابه دارد که خواب‌هام جزئی‌تر و واضح‌تر شده‌اند یا نه. کمتر یادم می‌روند و طولانی‌تر و واضح‌ترند. انگار نورافکن انداخته باشند روی خواب‌هام. آن‌طوری واضح‌اند. این کتابه را در کل اگر نخواندید بخوانید. یک طور خوبی با ناخودآگاهتان درگیرتان می‌کند و حواستان بیشتر به همه چیز، از واقعیت تا خواب و ربطشان به همدیگر هست. ولی واقعن آن یارو حالا چرا از همه جا به من شلیک کرد؟ چه فازی بود؟ از صبح دارم راه می‌روم به رفیق می‌گم تو نظرت چیه که فلانی توی خواب به من شلیک کرد؟ هدفش چی بود از این کار؟ خیلی جدی در کار تحلیل ماجرام.
اسم کتابی از زیگموند فروید. اینجا می‌توانید نسخه الکترونیکی کتاب را دانلود کنید.

هفدهم مهر ۹۱

یک. سنگین‌ام. در حدی که اگر بروم آزمایش بدهم بگویند دوقلو حامله‌ای اصلن برایم عجیب نیست. آن طوری سنگین‌ام. این روزها به خصوص امروز و فردا هم روزهایی نیستند که بشود اینجا نوشت. کاریش نمی‌توانم بکنم. فقط باید با سرعت تمام از کنارش رد شوم و بگذارم مخم یک مدت بعدش باد بخورد تا یادم برود. کلاس‌ها و تدریس‌ها هم شروع شده و از این چهارشنبه حداقل سه روز درگیرم. کار خودم هم هست. شاید همین‌ها به تند شدن دور فراموشی کمک کند.
دو. خیلی دل‌ام می‌خواست شرح و حال دیروزم را می‌نوشتم. نوشتم هم. ولی منتشرش نکردم. آن هم ماند روی دلم و کنار همه آن دیگرهای منتشرنشده این چند وقت.
سه. عصر آشپزی کردم برای خودم و دوست مسافر. مامان آن ور پشت وب‌کم از اول تا آخر آشپزی نشست و من را نگاه کرد و از فک و فامیل و عره و عوره و شمسی کوره گفت. فضا طوری بود که فکر کردم دارم توی آشپزخانه خودمان غذا درست می‌کنم و با مادرم که ور دلم نشسته درددل و غیبت می‌کنم همزمان. حال مبسوطی داد. اضافه کردم به لیست کارهایی که حال، خوب می‌کند قشنگ.
چهار. دوتا کتاب خوب خواندم (دومی هنوز دستم است) این یک هفته‌ای که رفت. هر دو کمک‌ کردند خیلی نفهمم روز و شبم را. یکی مجموعه گفتگوهایی بود با فروغ و اخوان و شاملو که پیاده‌شده نوارهایی بود که توی جلسات خانه فروغ و شاملو پر شده بود. بحث‌هایی که فروغ و اخوان سر جریان وزن در شعر کرده بودند را شاید یک موقعی که حالم رو به راه‌تر بود نوشتم اینجا. ولی عجالتن از شعور شاعرانه فروغ کیف کردم و این دید یگانه‌ای که به ضرورت وزن در شعر داشت. بحث‌هاش با شاملو خیلی جالب بود. دومی هم ‘توپ مرواری’ بود آخرین کتابی که صادق هدایت قبل از مرگش نوشت. کتابی که سال‌ها هم در زمان حکومت قبلی هم الان ممنوع‌الچاپ است و از هر طرف هم بهش حمله کرده‌اند. کاری به محتواش الان ندارم. ولی طنز گزنده این کتاب بی‌نظیر است. خوشحالم که این یکی دو روزه خیلی اتفاقی این کتاب را دست گرفتم. این جور وقت‌ها باید بزنم به طنز تلخ و این دقیقن خود خود جنس بود.

پنجره

پشت این پنجره، هیچ‌وقت
نه ولگردی ساز زد
نه سربازی گلوله شلیک کرد
تنها زندگان، بی‌تفاوت از آن گذشتند
و گزمه‌ها،
مغرور بر اسبی فربه و پیر
سال‌هاست از رخوت این خیابان می‌گذرند.
اتاق، همیشه قربانی یخبندان است
آن روز خوب
پشت این پنجره را
کدام دست
ریسه خواهد بست؟

معرفی کتاب:‌ خانه‌ام ابری است

تا قبل از خواندن مقدمه کتاب «خانه‌ام ابری‌ است» به قلم تقی پورنامداریان، آمار دقیقی از احوال و حالات نیما یوشیج نداشتم. بیشتر شعرش را خوانده بودم و کمتر از حالش با خبر بودم. مقدمه خوب این کتاب که حاصل یک عمر انس و الفت دکتر پورنامداریان عزیز با اندیشه و شعر و زندگی نیما است از چند جهت به حال من مفید بود. غیر از وجه آکادمیک ماجرا که بهانه اصلی خواندن کتاب بود و از این جهت بسیار هم روشنگر بوده تا اینجای کار، به لحاظ عاطفی هم خیلی با کتاب درگیر شدم. شاید چون پیش از این، این‌طور به شعر نیما نگاه نکرده بودم و حتی اگر هزاری تلاش هم می‌کردم بدون دانستن احوال شخصی‌اش بعید بود بفهمم چرا فلان سال، فلان شعر را نوشت. پورنامداریان خیلی دقیق، سیر تحول شعر نیما یوشیج را در این کتاب بررسی کرده. یکی این کتاب و یکی کتاب «تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم» اخوان ثالث، از یک جهت برایم جالب و آموزنده بودند، آن هم اینکه دیدم دوتا از پیشروان شعر معاصر این‌قدر در شعر سنتی قوی و پرکار بوده‌اند. هیچ وقت فکر نمی‌کردم نیما و اخوان این همه شعر در قالب‌های سنتی داشته باشند. می‌دانستم که غزل و قطعه و مثنوی و چهارپاره توی بساطشان هست ولی نه تا این حد.
وجه دیگر کتاب که خیلی برایم جذاب بود احوال شخصی و وضعیت عاطفی و زندگی نیما بود. نیما به خصوص اواخر عمرش، ملول و خسته‌ و مایوس بود. پورنامداریان خیلی خوب این ملال و انزوا و خستگی نیما را شرح داده. شرح تنگدستی و کار دل‌آزار اداری، شرح بی‌همزبانی و دلتنگی و تنهایی‌ای که نیما همیشه داشت و در شعرش هم بود و شرح ترک شعر و بازگشت دوباره به آن. نیما خیلی از سال‌های زندگی‌اش بوده که حتی یک شعر هم ننوشته مثل سال ۱۳۱۱ و ۱۳۱۲ که حتی یک شعر هم در دیوانش نیست. ولی اردیبهشت ۱۳۱۳ دوباره به شعر برمی گردد و قطعه شعر «دود» را می‌نویسد. این قطع و وصل شاعرانه‌ی نیما را خیلی خوب می‌فهمم. این که خستگی و دلزدگی و تنگدستی و بی‌همزبانی و لامکانی چطور می‌تواند آدم را از شعر دور کند و باز با خشم آمیخته به امید، به آن پناه ببرد. اگر اهل غور در شعر و تاریخ آن هستید، این کتاب را حتمن بخوانید.


نیما بعد از کودتای ۱۳۳۲ از نفرت و یاس سرشار می‌شود. شعر «دل فولادم» را همان سال می‌نویسد. پورنامداریان در توضیح این شعر نوشته: “دل فولادم یادآور کابوسی است که از سر گذرانیده است: احساس می‌کند از خطه‌ای رسیده است که دلی در آن شاد نبوده، جای آشوبگرانی که کارشان کشتن و کشتار و بهارش از گل زخم کسان بوده است. دل فولادش مضطرب است. در اندیشه خون برادرهایش که ناروا در خون غلتیده‌اند، بیم آن دارد که دلش را زنگ، دیگرگون کند…روزهای نیما در این سال‌ها در انزوا می‌گذرد.” از سال ۱۳۳۲ به بعد نیما کم می‌نویسد و در فاصله ۱۳۳۲ تا ۱۳۳۴ فقط ۶ شعر منتشر می‌کند.
نیما ۲۳ دی‌ماه ۱۳۳۸ در حالی که روی قاطر از زمستان سرد یوش که به بسترش افکنده بود، به سمت چالوس می‌بردندش، کنار جاده خاموش شد.
کتاب با ویرایش جدید را انتشارات مروارید، سال ۱۳۸۹ منتشر کرده.
برای خواندن اشعار نیما بروید اینجا و بعد از لینک آخر هر صفحه بروید صفحه بعد. بیشتر شعرها را می‌توانید در این سایت بخوانید.

به تو نامه می‌نویسم*

دل‌ام می‌خواهد گاهی-مثل دقیقن همین لحظه- بهش خطی بنویسم، همین طور بی‌بهانه. بی‌آن‌که حرفی داشته باشم برای زدن، فقط یکی دو خط بنویسم، بی‌دلیل که فقط حس کنم هنوز می‌توانم به یکی فکر کنم که لازم نیست در واقع بهش فکر کنم خیلی، خودش همه‌ش هست توی فکرم و گوشه و کنار حافظه‌ام. دوست دارم فقط یک خط بنویسم، طوری که کلمه‌ها را با وسواس انتخاب کنم، طوری که تکراری نباشد یا حتی اگر هست وقتی دارم می‌نویسم سرم داغ شود. یا برای اینکه به خودم اثبات کنم هنوز نمرده این دل صاحب‌مرده. ولی نمی‌نویسم. مبارزه‌ مدامی که تهش دلسردی است. یکهو خاموش می‌شوم. می‌افتم یک گوشه. کتاب را می‌گیرم دستم. یا می‌زنم بیرون. خودم را دور می‌کنم از جایی که پر است از فکرش و دستم ممکن است بلرزد و بنویسم دوباره. بعد ژوزه می‌پرسد:‌ حالا چی خانوم فاط؟ من چمی‌دانم ژوزه!‌ این منم که باید بپرسم از تو، حالا چی ژوزه؟
گاهی حتی دل‌ام نمی‌خواهد چیزی بنویسم، دل‌ام می‌خواهد یک قطعه موسیقی برایش بفرستم فقط. بدون حرف. بعد برای خودم تصور کنم گوشی‌اش را گذاشته و این صدا دارد توی سرش می‌پیچد. خودم همان قطعه را بگذارم روی دور تکرار. حتی همان پشیمانی و دلشوره بعد از نوشتن را هم دوست دارم. حتی وقتی سکوت کند و چیزی در جواب‌اش ننویسد یا یک جمله ساده بنویسد. این بهانه‌های کوچک چه‌طوری دارند من را از دهان مهیب و وحشی این دقایق نجات می‌دهند؟ اصلن دارند نجات می‌دهند یا دارند بیشتر هول می‌دهند به سمتی که کاملن بلعیده شوم یک روز؟ نمی‌دانم. فقط می‌دانم که دوست داشتن آدمی، نامی، دوستی، گاهی از داروی افسردگی و حتی سفر هم نجات‌دهنده‌تر است.
نه می‌بینمش، نه تاب دیدن‌اش را دارم ولی همزمان و هر دقیقه می‌خواهم ببینمش و جلوی چشمم باشد. گرچه می‌دانم به همین‌جا قصه ختم خواهد شد و جلوتر نخواهد رفت. همین خیال‌بافی‌ها و نوشتن‌ها در انزوا بس است. بیشترش را نه می‌توانم داشته باشم، نه می‌خواهم. شاید می‌گویم نمی‌خواهم چون می‌دانم اگر میدان بدهم به این حس، قابلیت به هم ریختن‌ام را دارد (نه که تا حالا نریخته؟!). شاید هم نوشتم نمی‌خواهم چون می‌ترسم از تجربه بدی که داشتم در این طور موارد و قولی که به خودم داده بودم. یا اینکه شاید خسته‌ام و دلزده از همه چیز. هنوز انگار وقت لازم دارم برای فرار نکردن از آدم‌ها. بدبینم. به نزدیک‌ترین آدم‌هایم بدبینم. فکر می‌کنم فراموشم کرده‌اند و آن طور که باید دوستم ندارند. غیر از مادرم که هنوز نگرانی را توی چشم‌هاش می‌خوانم حس می‌کنم برای همه یک شبح دور بیشتر نیستم. همین طور فاصله گرفتن‌هایم را زیاد کرده‌ام چون فکر می‌کنم این طوری همه چیز آرام‌تر و امن‌تر است.
همین‌قدر که اسم‌اش توی صندوق نامه‌هایم می‌آید بالا، به هر بهانه‌ای، چه مخاطب‌اش من باشم چه جمع و ایمیل را نگه دارم و چند بار بخوانم. همین که کلمه‌هایی که خطابش من نیستم را چند بار زیر و رو کنم و گاهی یادم برود این خطی که نوشته کار آن دکمه‌های بی‌جان کامپیوترند و دست‌خط خودش نیست و دنبال زیر و بم خطوطش بگردم یعنی هنوز زنده‌ام و می‌توانم دوست داشته باشم. برای این روزها، همین‌قدرش از سرم هم زیاد است.
پ.ن. ۱
گاهی این صفحه چهارگوشی که توش می‌نویسم مثل یک اتاق خالی می‌شود، جایی برای حرف زدن با خودم با صدای بلند، مثل آن زندانی‌ای که توی سلول‌اش بلند بلند حرف می‌زند که یادش نرود زنده است. اینجا هم شده سلول انفرادی من.
پ.ن.۲
*تیتر:‌ خطی از ترانه گریز از ابی