بایگانی ماهیانه: نوامبر 2012

شعری برای کلیسا

اینجا،
کلیسا را کتاب‌خانه کرده‌اند
کلیسا را سالن رقص کرده‌اند
کلیسا را می‌خانه کرده‌اند
من اینجا،
در کلیسا کتاب می‌خوانم
در کلیسا می‌رقصم
در کلیسا مست می‌شوم
و گاهی
برای مردگان و زندگانم
شمع هم روشن می‌کنم.

خوابگرد

دیشب در خواب راه می‌رفتم
در پاگرد، زنی را دیدم
تقویم را به سمت گذشته ورق می‌زد
و مردی
که پیراهن‌ سورمه‌ای‌اش را کنار زد
سیگارش را در سوراخی وسط سینه‌اش خاموش کرد
پشت سرش ماه خراش برداشته بود
قرمز بود
چهره آشنایی دیدم
بیست و پنج ساله،
مذکر
ساکن تهران
کنار خیابان خانه‌ام
با گلوله‌هایی که از زیر زبانش در می‌آورد
شعبده‌بازی می‌کرد.
راه می‌رفتم.
کودکانی را دیدم با کلاه‌خودهای شکلاتی
پیرمردانی‌ را دیدم، با دندان‌های شکسته عاریتی
که نام عزیزانم را فریاد می‌زدند.
راه می‌رفتم
نمی‌رسیدم.
نمی‌رسیدم.

بگو شب بود

بگو شب بود و خالی بود هر جامی که نوشیدم
بگو شب بود و ویران بود هر خوابی که می‌دیدم
تبی جاری اگر در تن،
تب بغضی شراب‌آلود
تنی خالی اگر در شب،
تن شطرنجی و مسدود
‌ما، هم مست، هم هُشیار
هم دیوانه، هم دلدار
در میخانه‌های شهرهای دور از آغوش‌های خسته و رنجور
در پندارِ آن آوار
***
آه، ای باران که می‌باری بر این شب‌های سُربینه
بر این دشت پر از کینه
بگو با من
کجا می‌برد کفترهای خون‌آلود باغم را
سیاهین پنجه‌ی کفتار؟
بگو با من
کجا می‌برد شهرم را، وجودم را
آن طوفان لاکردار؟
بگو با من، بگو از شب، از این خاموش بی‌پایان
از این آوار جاویدان،
آه، ای باران!

کار ایران با خداست

داشتم درباره ادبیات مشروطه می‌خواندم. خوردم به این مستزاد از ملک‌الشعرای بهار که هنوز هم زنده است. این مستزاد اولین بار در شماره جمادی‌الاول ۱۳۲۷ در روزنامه خراسان منتشر شد. این روزنامه را بهار با چند تن از دوستانش بعد از حاکم شدن دوره استبداد صغیر در مشهد منتشر کرد و اولین شعرهای وطنی‌اش را هم در همین روزنامه منتشر کرد. یکی‌ش همین مستزاد «کار ایران با خداست» بود.
با شه ایران ز آزادی سخن گفتن خطاست
کار ایران با خداست
مذهب شاهنشه ایران ز مذهبها جداست
کار ایران با خداست
شاه مست و شیخ مست و شحنه مست و میر مست
مملکت رفته ز دست
هر دم از دستان مستان فتنه و غوغا به پاست
کار ایران با خداست
مملکت کشتی، حوادث بحر و استبداد خس
ناخدا عدل است و بس
کار پاس کشتی و کشتی‌نشین با ناخداست
کار ایران با خداست
پادشه خود را مسلمان خواند و سازد تباه
خون جمعی بی‌گناه
ای مسلمانان! در اسلام این ستمها کی رواست؟
کار ایران با خداست
باش تا خود سوی ری تازد ز آذربایجان
حضرت ستار خان
آن که توپش قلعه کوب و خنجرش کشورگشاست
کار ایران با خداست
باش تا بیرون ز رشت آید سپهدار سترگ
فر دادار بزرگ
آن که گیلان ز اهتمامش رشک اقلیم بقاست
کار ایران با خداست
باش تا از اصفهان صمصام حق گردد پدید
نام حق گردد پدید
تا ببینیم آن که سر ز احکام حق پیچد کجاست
کار ایران با خداست
خاک ایران، بوم و برزن از تمدن خورد آب
جز خراسان خراب
هرچه هست از قامت ناساز بی‌اندام ماست
کار ایران با خداست.


ششم آذر ۹۱

نشسته بودم پشت میز. داشتم می‌نوشتم. دقیقن از گوشه سینه‌ی چپ‌ام شروع شد. و بعد منتشر شود توی قفسه سینه. همیشه همین طوری شروع می‌شود. شروع‌اش را فقط حس می‌کنم. کاملن در مقابل‌اش فلج و ناتوانم. نمی‌توانم جلوش را بگیرم که پخش نشود. بالا نیاید.
انگار دیواره کشتی شکسته باشد و آب اقیانوس ریخته باشد تو. اول یک مشت سوزن پخش می‌شود توی سینه‌ام. بعد مذاب می‌شود و شروع می‌کند به بالا آمدن. همین طور تا بیخ خرخره‌ام بالا می‌آید. گاهی تا توی کاسه‌ی گوش‌ام بالا می‌آید و دیگر زبانم را نمی‌توانم توی دهانم درست نگه دارم. می‌چسبد به سقف دهانم. خشک می‌شود. فک‌‌ام سنگین می‌شود. قلب‌ام توی گوش‌ام می‌زند. آنقدر محکم می‌زند که گاهی فکر می‌کنم دارند در خانه را می‌زنند. می‌دوم جلوی در.
درست نمی‌دانم چقدر طول می‌کشد. گاهی شاید ۱۰ دقیقه یا بیشتر. زمان بی‌معنا می‌شود. گاهی شاید به نیم ساعت یا یک ساعت هم رسیده. اگر بتوانم بزنم بیرون گاهی دو ساعت هم شده بدون وقفه راه بروم. تنها که باشم بدتر هم می‌شود. دیروز خوشبخت بودم که هنوز نرفته بود سفر. پیغام دادم که دوباره برگشت. عین همان شب. دیشب باز باران می‌آمد. نوشت همین الان راه می‌افتم. از شهرش تا اینجا یک ساعت و نیم طول کشیده بود به خاطر جاده لغزنده.
همین که توی تاریکی حیاط شبح‌اش نمایان شد. همین که دویدم و خودم را جا کردم توی آغوش‌اش، انگار تمام شده باشد و من را هم با خودش تمام کرده باشد. دل‌ام نمی‌خواست یک کلمه حتی حرف بزنم. فک‌ام درد می‌کرد. پلک‌هایم هم انقدر وزن داشت که می‌توانستم همان وسط حیاط بخوابم. دارم فرار می‌کنم از خودم. از او. از همه چیز. ولی واقعیت داشت که وقتی نفس‌اش خورد کنار گردن‌ام، همه جای دنیا امن بود.
دیشب بعد از سه شب توانستم چند ساعت بخوابم. امروز ظهر که رفت، دنیا جای بهتری بود.

بحر طویل پاییز

از دست که می‌روی، دست‌ام می‌لرزد دیگر دل‌ام دست دست نمی‌کند که از دستان تو بگریزد یا نگریزد. از دست که می‌روی، دست‌هایت را می‌خواهند دست‌هایم که بگیرند و ببرند با خود در باغ‌های پنهان تن‌ات و بیاورند به یادت که روزی به دست آورده بودم‌ات چه سخت، چه تلخ، چه دور.
که تو بودی
و منی هست هنوز از تو این همه که می‌نویسد و نمی‌خوانی‌اش و نمی‌کشانی‌اش به شعر، دیگر، آه!
از دست که دادم‌ات به دست یکی که نمی‌دانم که بود و شاید اصلا نبود و فقط تو بودی از ازل که در دل‌ام نشسته بودی و نی می‌زدی و می‌خواندی و می‌چرخیدی و به رقص می‌کشاندی کلمات‌ام را با لب‌های چین‌چین‌ات که خط تشنگی داشتند و دست که می‌کشیدمشان سرخ می‌شدند و خون فرو می‌ریخت، خونی به رنگ همین برگ‌ها که ریخته بودند به پای درخت همین دیروز که انگار حوض خونی بود با اکلیل‌های زرد و سرد بود هوا ولی هنوز از دست نداده بودم‌ات که مست بود دست‌ات… هست‌ات…

نیمه شب یک آذر

از شاخساران تهى بر شانه پاييز
تا خنده هاى تشنه يك مرد ديوانه
از برگ هاى سرخ پوسيده بر اندام شب
و شيشه
تا دست هاى تازه اى بر سطحِ صافِ پوستين ِغم كه پوشيده ست اين شهرِ هزاران گوشِ بى آغوش،
اين بيكران زنده ى خاموش
اين ‘مى روم از هوش’
ديشب سحر با تو، و با اين شعرها
بر دوش،
تا صبح در مه راه مى رفتم.