نیمه شب یک آذر

از شاخساران تهى بر شانه پاييز
تا خنده هاى تشنه يك مرد ديوانه
از برگ هاى سرخ پوسيده بر اندام شب
و شيشه
تا دست هاى تازه اى بر سطحِ صافِ پوستين ِغم كه پوشيده ست اين شهرِ هزاران گوشِ بى آغوش،
اين بيكران زنده ى خاموش
اين ‘مى روم از هوش’
ديشب سحر با تو، و با اين شعرها
بر دوش،
تا صبح در مه راه مى رفتم.