بحر طویل پاییز

از دست که می‌روی، دست‌ام می‌لرزد دیگر دل‌ام دست دست نمی‌کند که از دستان تو بگریزد یا نگریزد. از دست که می‌روی، دست‌هایت را می‌خواهند دست‌هایم که بگیرند و ببرند با خود در باغ‌های پنهان تن‌ات و بیاورند به یادت که روزی به دست آورده بودم‌ات چه سخت، چه تلخ، چه دور.
که تو بودی
و منی هست هنوز از تو این همه که می‌نویسد و نمی‌خوانی‌اش و نمی‌کشانی‌اش به شعر، دیگر، آه!
از دست که دادم‌ات به دست یکی که نمی‌دانم که بود و شاید اصلا نبود و فقط تو بودی از ازل که در دل‌ام نشسته بودی و نی می‌زدی و می‌خواندی و می‌چرخیدی و به رقص می‌کشاندی کلمات‌ام را با لب‌های چین‌چین‌ات که خط تشنگی داشتند و دست که می‌کشیدمشان سرخ می‌شدند و خون فرو می‌ریخت، خونی به رنگ همین برگ‌ها که ریخته بودند به پای درخت همین دیروز که انگار حوض خونی بود با اکلیل‌های زرد و سرد بود هوا ولی هنوز از دست نداده بودم‌ات که مست بود دست‌ات… هست‌ات…