ششم آذر ۹۱

نشسته بودم پشت میز. داشتم می‌نوشتم. دقیقن از گوشه سینه‌ی چپ‌ام شروع شد. و بعد منتشر شود توی قفسه سینه. همیشه همین طوری شروع می‌شود. شروع‌اش را فقط حس می‌کنم. کاملن در مقابل‌اش فلج و ناتوانم. نمی‌توانم جلوش را بگیرم که پخش نشود. بالا نیاید.
انگار دیواره کشتی شکسته باشد و آب اقیانوس ریخته باشد تو. اول یک مشت سوزن پخش می‌شود توی سینه‌ام. بعد مذاب می‌شود و شروع می‌کند به بالا آمدن. همین طور تا بیخ خرخره‌ام بالا می‌آید. گاهی تا توی کاسه‌ی گوش‌ام بالا می‌آید و دیگر زبانم را نمی‌توانم توی دهانم درست نگه دارم. می‌چسبد به سقف دهانم. خشک می‌شود. فک‌‌ام سنگین می‌شود. قلب‌ام توی گوش‌ام می‌زند. آنقدر محکم می‌زند که گاهی فکر می‌کنم دارند در خانه را می‌زنند. می‌دوم جلوی در.
درست نمی‌دانم چقدر طول می‌کشد. گاهی شاید ۱۰ دقیقه یا بیشتر. زمان بی‌معنا می‌شود. گاهی شاید به نیم ساعت یا یک ساعت هم رسیده. اگر بتوانم بزنم بیرون گاهی دو ساعت هم شده بدون وقفه راه بروم. تنها که باشم بدتر هم می‌شود. دیروز خوشبخت بودم که هنوز نرفته بود سفر. پیغام دادم که دوباره برگشت. عین همان شب. دیشب باز باران می‌آمد. نوشت همین الان راه می‌افتم. از شهرش تا اینجا یک ساعت و نیم طول کشیده بود به خاطر جاده لغزنده.
همین که توی تاریکی حیاط شبح‌اش نمایان شد. همین که دویدم و خودم را جا کردم توی آغوش‌اش، انگار تمام شده باشد و من را هم با خودش تمام کرده باشد. دل‌ام نمی‌خواست یک کلمه حتی حرف بزنم. فک‌ام درد می‌کرد. پلک‌هایم هم انقدر وزن داشت که می‌توانستم همان وسط حیاط بخوابم. دارم فرار می‌کنم از خودم. از او. از همه چیز. ولی واقعیت داشت که وقتی نفس‌اش خورد کنار گردن‌ام، همه جای دنیا امن بود.
دیشب بعد از سه شب توانستم چند ساعت بخوابم. امروز ظهر که رفت، دنیا جای بهتری بود.