بگو شب بود

بگو شب بود و خالی بود هر جامی که نوشیدم
بگو شب بود و ویران بود هر خوابی که می‌دیدم
تبی جاری اگر در تن،
تب بغضی شراب‌آلود
تنی خالی اگر در شب،
تن شطرنجی و مسدود
‌ما، هم مست، هم هُشیار
هم دیوانه، هم دلدار
در میخانه‌های شهرهای دور از آغوش‌های خسته و رنجور
در پندارِ آن آوار
***
آه، ای باران که می‌باری بر این شب‌های سُربینه
بر این دشت پر از کینه
بگو با من
کجا می‌برد کفترهای خون‌آلود باغم را
سیاهین پنجه‌ی کفتار؟
بگو با من
کجا می‌برد شهرم را، وجودم را
آن طوفان لاکردار؟
بگو با من، بگو از شب، از این خاموش بی‌پایان
از این آوار جاویدان،
آه، ای باران!