خوابگرد

دیشب در خواب راه می‌رفتم
در پاگرد، زنی را دیدم
تقویم را به سمت گذشته ورق می‌زد
و مردی
که پیراهن‌ سورمه‌ای‌اش را کنار زد
سیگارش را در سوراخی وسط سینه‌اش خاموش کرد
پشت سرش ماه خراش برداشته بود
قرمز بود
چهره آشنایی دیدم
بیست و پنج ساله،
مذکر
ساکن تهران
کنار خیابان خانه‌ام
با گلوله‌هایی که از زیر زبانش در می‌آورد
شعبده‌بازی می‌کرد.
راه می‌رفتم.
کودکانی را دیدم با کلاه‌خودهای شکلاتی
پیرمردانی‌ را دیدم، با دندان‌های شکسته عاریتی
که نام عزیزانم را فریاد می‌زدند.
راه می‌رفتم
نمی‌رسیدم.
نمی‌رسیدم.