بایگانی ماهیانه: نوامبر 2012

سی‌ام آبان ۹۱

مامان بعد از سی و یک سال، امروز بازنشسته شد. یک هفته اخیر که باهاش حرف می‌زدم صداش سنگین بود. چشم‌هاش هم خسته و تبدار بود، انگار همین الان اشکش را پاک کرده باشد. ده بار ازش پرسیده بودم سرما خوردی یا گریه کردی؟ هر بار گفته بود خسته‌م و دارم کارها را برای بعد از خودم بین همکارها تقسیم می‌کنم. گفته بودم عوضش از هفته بعد راحت می‌شی و می‌ری سراغ کارهایی که دوست داشتی بکنی این همه سال و وقت نشد، کتاب‌هایی که نخواندی، سفرهایی که نرفتی.
می‌گفت وقتی بازنشسته شدم می‌خوام بشینم از نو اخوان بخوانم. همین هفته پیش گفت. یکی از شب‌هایی که چشم‌هاش قرمز بود. قرمزی را که درست نمی‌شود از پشت این همه موج و مانیتور و صفحه‌ گاه‌به‌گاه شطرنجی دید. زنگ که زده بودم شجریان هنوز داشت می‌خواند:‌ «خانه‌ام آتش گرفته‌ست». گفتم باز این را گذاشتی؟ گفت چرا عین اخوان دیگه هیچ‌وقت نیومد؟ معلوم بود. داشت به هوای اخوان بحث را عوض می‌کرد. گفته بودم پس خوشحال باش که از هفته بعد می‌نشینی اخوان می‌خوانی.
دیشب گفت فردا- یعنی امروز- توی اداره همکارانش براش مراسم تودیع می‌گیرند- دلم می‌خواست امروز می‌بودم کنارش. تولدش که نبودم. روز مادر هم همین طور. بازنشستگی خیلی مهم بود. دوست داشتم می‌بودم تا وقتی امروز از سر کار بر می‌گشت و بعد از سی و یک سال دیگر قرار نبود فرداش برود سر کار، گلبارونش می‌کردم. با زهرا براش یک جشن کوچک می‌گرفتیم که ته دلش نلرزد که یک‌هو تنهاتر شده. تف به این وضع که این دفعه هم نبودم. برای روزها و لحظه‌هایی که فقط یک بار اتفاق می‌افتند و تا آخر عمر شاید ردشان روی زندگی آدم‌ها بماند. برای هیچ‌کدام‌شان، من، نبودم.

کلمات

جیرینگ، جیرنگ
از خیابان
صدای سکه‌های سرگردان
می‌آمد.
کلمه‌ها
مثل دندان‌های سفید
یکی یکی از دهانم افتادند.
عابران بر لاشه کلمات
سکه پرتاب می‌کردند
سگ ولگرد
سکه‌ها را مثل توله‌هایش
می‌لیسید.
شال‌ام را سه بار، دور گردنم می‌پیچانم
اینجا،مه
تا روی کلمه‌ها
پایین آمده است.

نمی‌دانم کابوس بود یا واقعیت یا رویا

دیشب خواب ستار بهشتی را دیدم. خواب، انگار جایی توی ایران اتفاق می‌افتاد، از یک پرده بزرگ یک سخنرانی- که یادم نیست دقیقن چی بود- داشت پخش می‌شد، یک مشت از بچه‌های انجمن اسلامی و دانشگاه تهران هم بودند. ستار بهشتی با همان سر تراشیده و چشم‌های درشت آمد جلو. عین همین عکسی که ازش این چند روزه منتشر شده. آمد جلو و سلام کرد. توی خواب طوری بود که می‌دانستم این همان ستار بهشتی است که کشته شد. ترسیده بودم. زبانم بند آمده بود. گفتم آقای بهشتی؟ گفت بله خودمم. گفتم مگه شما… خودش فهمید چی می‌خوام بگم. خندید گفت چرا ولی می بینین که هستم. کنار شقیقه و روی مچ دست چپش دوتا خراش عمیق خیلی بزرگ بود، مثل اینکه با تیغ بریده باشد و بعد در طول زمان جوش خورده باشد. آن طوری. همین طور نگاه می‌کردم به این ردهای زخم که بعد از جوش خوردگی هنوز اوراق بود. بعد شروع کرد همین طور یکی یکی با بچه‌هایی که توی سخنرانی بودند دست داد. انگار همه را بشناسد و به مرگ خودش و در عین حال زنده بودن خودش هم علم داشته باشد. یک طور ترسناکی بود این مرگ و زندگی همزمانش. نصف شب پریدم از خواب و خودم را رساندم به چراغ. ترسیده بودم بد جور. هنوز توی فضای خواب بودم فکر می‌کردم هنوز توی سالن سخنرانی‌ام و بهشتی هم هست… از صبح بی‌قرارم و حال خوشی ندارم. باورم نمی‌شود مرده باشد. از بس که زنده بود توی خواب. صدای کسی را شنیدن چقدر زنده‌ترش می‌کند. به طرز بدی سنگنین‌ام امروز و صداش مدام توی گوشم زنگ می‌زند.

دو تن

بهش گفتم، می‌دانی ترسناک‌ترین قسمت‌اش کجاست؟ آنجایی که یکی به سرکوب‌شدگی‌ خود و اطرافیان‌اش عادت می‌کند. تا حالا شده وارد اتاقی بشوی که بوی گاز بدهد یا مثلن بوی تعفن، یا جایی که خیلی گرم باشد، بعد از تقریبن نیم ساعت همه چیز عادی می‌شود. تن سست می‌شود. سر سنگین می‌شود و پلک‌ها به زور باز می‌شوند ولی مرگی در کار نیست. بسته به میزان گاز منتشر شده در هوای اتاق احتمال مسمومیت هست. اگر بوی تعفن یا گرمای شدید باشد احتمال بیهوشی مقطعی هست ولی مرگ نه. همه چیز به طرز اسف‌باری ادامه پیدا می‌کند. سرکوب هم عین همان سرب و گاز و تعفن منتشرشده می‌ماند. حدود سه سال و نیم است که بعد از زندان‌ و تهدید و ارعاب و بازجویی سخت و نرم و کنترل مدام، هنوز نمی‌گذارند برود دانشگاه درس‌اش را تمام کند. پاسپورت نمی‌دهند. اجازه خروج نمی‌دهند. زندان بزرگ‌تری درست کرده‌اند و همه از ترس‌ اینکه اوضاع به فضاحت روزهای زندان برنگردد تن به وضع موجود داده‌اند. نه اعتراضی، نه شکایتی. خشونت و سرکوب از یک حدی که بگذرد قوای حسی حرکتی فکری آدم‌ها انگار از کار می‌افتد بی‌حس می‌شود، نوعی بی‌تفاوتی که عین مرگ سیار می‌ماند.
این‌ها را یکی دو شب پیش به دوستی که اهل سوریه است و تازه یک ماه است آمده بیرون، می‌گفتم. گفت وقتی راه می‌روم احساس می‌کنم همه محرک‌های اطراف‌ام بالسویه‌اند. هیچ چیز حس نمی‌کنم. توی سرم دوستانم که مرده‌اند و زندانی‌اند یا ناپدید شده‌اند را می‌شمرم و می‌بینم من هنوز هستم بدون اینکه بتوانم کاری بکنم. کار به جایی رسید که مادرم من و برادرم را از کشور فراری داد. خودش هم با پدرم دارند فکر می‌کنند بروند اردنی، جایی. همه دارند فرار می‌کنند. همه بی‌حس‌اند. از بس کشته‌اند و خون ریخته‌اند دیگر برایم فرقی نمی‌کند بگویم ۱۰۰ نفر مردند یا ۳۰۰ نفر یا ۳۰ نفر. اعداد پوچ و تهی شده‌اند. مثل من که پوچ و بیهوده و تهی شده‌ام توی این مدت.
چقدر تن‌های سرکوب شده وقتی کنار هم راه می‌روند و ناتوانی‌شان به موازات هم قرار می‌گیرد سنگینی زمان بیشتر می‌شود و تن‌ها و صداها به هم نزدیک‌تر. صدای هر دوی ما شکننده بود. نگاه‌مان به ناکجایی در روبرو. از لخی که می‌کشیدیم روی سنگ‌های پیاده‌رو می‌شد فهمید کدام جمله کاسه زانوی کدام‌مان را خالی کرد. وسط خیابان ایستادیم. توی بغل هم پناه گرفتیم. ابروهاش خیسی چشم‌هاش را می‌پوشاند. شانه‌های پهن‌اش که لرزید بعض من هم امان نداد. خراب و زخمی بود. جای شکنجه از بازداشتی که از آن جان سالم به در برده بود هنوز روی شاهرگ گردن‌اش بود که بوسیدم. راه افتادیم. هوا مه بود. شهر، خالی.

بیست و یکم آبان ۹۱

نیم ساعت است
صدای ناقوس می‌آید
کشیش می‌گفت
هر چقدر هم سرد باشد
آن نام‌ها
بر روی سنگ‌ها
جاودانه‌اند.
*
هوا سرب دارد
زمین سرب دارد
شعرهای من این روزها سرب دارند
کارخانه‌های اسلحه‌‌سازی هنوز کارگر استخدام می‌کنند.
کشیش‌ها هنوز
بر پوکه‌های خالی فشنگ
احترام می‌گذارند
گورستان‌، تنها مامن پرند‌گان است.
*
من را بگو که
سال‌هاست با صدای ناقوس
بر مردگان جوان و ناکام سرزمینم
می‌گریم.

ستار، نام دیگر سهراب و مصطفی‌ست

چک‌چک چکید خون تو از دست‌هایشان
بر تکه‌پاره‌های تن‌ات، رد پایشان
ضحاک‌های ماربه‌دوشی که می‌خورند
مغز تو را سه وعده به جای غذایشان
پیشانی کبود و سیاهی که سال‌هاست
شرحی‌ست بر دو رویی و کبر و ریایشان
آن مومنان دوزخی تشنه‌ی بهشت
که می‌درند با دهن پارسایشان
تا از تن کبود تو شاید نواله‌ای
بخشد به شرط یک تن دیگر، خدایشان
گویی، خدا و گورکن اینجا یکی شدند
از جان بی‌بهای تو، افزون بهایشان
ما گور می‌خریم و تو در گور می‌شوی
با هفت سر، زبانه کش‌ست اژدهایشان
بر سررسید، مرگ تو سنجاق می‌شود
خونِ عزیز و پاک تو بر دست‌هایشان
ستار، نام دیگر سهراب و مصطفی‌ست*
هفتاد و چند لاله که خالی‌ست جایشان.
*سهراب اعرابی و مصطفی غنیان از کشته‌شدگان بعد از انتخابات

مرغ آزادی

“در جنگل‌های مکزیک و گواتمالا [آمریکای میانه] مرغی وجود داشته که شاید هنوز هم باشد، به نام ‘کتسال’. این پرنده تاب اسارت ندارد و چون به دام افتد، هلاک می‌شود. از این جهت زنده آن را در قفس نمی‌توان دید. لاشه بی‌جان آن را در موزه نگاه داشته‌اند. این مرغ سبزرنگ دُم بسیار بلندی دارد که امپراطوران باستانی مکزیک از آن برای خود تاج می‌ساخته‌اند.”*
*دکتر محمود افشار، گفتار ادبی، ۱۳۵۳، صفحه ۳-۱۴۲



درباره مرغ کتسال

خشونتِ شعر

«من فکر می‌کنم چیزی که شعر ما را خراب کرده همین توجه زیاد به ظرافت و زیبایی است. زندگی ما فرق دارد. خشن است. تربیت نشده است. باید این حالت‌ها را وارد شعر کرد. شعر ما اتفاقا به مقدار زیادی خشونت و کلمات غیرشاعرانه احتیاج دارد تا جان بگیرد و از نو زنده شود…»
دو گفت و شنود با فروغ فرخ‌زاد، آرش، دوره دوم، شماره اول

عاشقیت

می‌گه که: “می‌ خور که عاشقی، نه به کسب است و اختیار/ این موهبت رسید ز میراث فطرتم*”. حالا هزاری خودت را هم بکش که ثابت کنی عاشقی بلدی. با تقلید و تمرین. چه فایده وقتی توی خاکت نیست و گوشه و کنار سر و سینه‌ت به ذراتش آغشته، تو بگو آلوده، نیست؟ لب کلامش اینه که: خونت سرده عزیز من. سرد. می‌ بزن گرم شی!‌
*حافظ