سیزدهم آذر ۹۱

قبل‌ترها دلم که تنگ می‌شد یک خط می‌نوشتم که دلم تنگ شده، نمی‌آیی؟ الان نمی‌کنم این کار را. به جاش هی دندان‌هام را روی فشار می‌دهم. دو هفته پیش از شدت دندان‌درد رفتم دندان پزشکی. بعد از نیم ساعت معاینه و عکس و فلان گفت خانم هیچ‌چیت نیست. شب‌ها و در طول روز دندان‌هات را هی روی هم فشار می‌دهی و حواست نیست. می‌توانم برات یک قاب بسازم که فشار دندان‌ها را بگیرد. گران بود. بی‌خیال شدم. و هنوز گاهی درد می‌گیرند. از بس می‌ترسم از ابراز دلتنگی. از بس هی فکر می‌کنم اشتباه است. ضعیفم شاید. شاید آن وقت ماه نزدیک شده که باز دلم هی تنگ می‌شود. ولی هیچ کدام‌شان نیست. از بس نگفتم و دلتنگی ته‌نشین شده دیگر وقتی دلم تنگ هم می‌شود انگار نه انگار. انگار جزئی معمولی شده از زندگی. ولی دلتنگی تنها چیزی بود که دلم نمی‌خواست معمولی شود. یعنی نباید می‌شد. حالا که شده.