شعری برای استانبول

هر بار جا می‌گذارم، یک گوشه‌ای از دلم‌ را
در کوچه‌های عزیزت، این دل، دل بی‌دلم را
هر بار می‌بینمت باز می‌گویم ای کاش، در تو
طی کرده بودم تمامِ این عمرِ بی‌حاصلم را
ای شهر عشق و تسلی در سال‌های بلاخیز
هر بار آغوش خوبت، حل می‌کند مشکلم را
آن روزهایی که خانه رویای خط‌خورده‌ای بود
آرام می‌کرد خاکت، این روح بی‌منزلم را
زنجیر اگر بر قلم‌ یا داغی اگر بر دلم بود
دریات می‌شُست و می‌بُرد این بغض ناغافلم را
هر گوشه‌ات جان‌پناهِ آواره‌ی بی‌پناهی
ای کاش آن‌ها بخوانند، این شعر ناقابلم را