بیست و هشتم آذرماه ۹۱

خون می‌چکد، کودک درون چاه می‌افتد
امشب زنی از نردبان ماه می‌افتد
خون می‌چکد، از لحظه‌های چرک این غربت
از عشق، از دلواپسی، از خشم، از شهوت
خون می‌چکد از بغض‌های مرده در گوشی
از لحظه‌های سرد و خاموش هم‌آغوشی
از قاب عکس تو که پشتش نیستی دیگر
از خاطرات من، از این آوار خاکستر
از من که دردم می‌کند دیوانه‌تر هر روز
از زخم‌های کهنه‌ی این سال آدم‌سوز
کودک درون خون من، آرام می‌گیرد
امشب درون چاه می‌افتد، و می‌میرد
کودک تمام زندگی، کودک دل من بود
آن لخته‌های خون شبیه روح یک زن بود
ای کاش از خون خودم، یک جرعه می‌خوردم
امشب کنار کودکم، آرام… می‌مردم.