سی‌ام آذر- یلدای ۱۳۹۱

شعری برای ایران من که شکل ایران‌های خیلی شعرهای دیگر نیست.
خس خس درون سینه‌ام یاد تو می‌میرد
دل بی‌نهایت نیست، گاهی سخت می‌گیرد
خس‌خس درون سرفه‌های کهنه‌ام، هر شب
هم‌بسترم: کابوس‌ یا هذیانِ بعد از تب
هر شب شبیه سایه‌ای بر سقف یا دیوار
می‌بینمت، در خواب و بیداری، به استمرار
دست از سرم، دست از وجودم برنمی‌داری
هر شب فقط در خواب‌هایم درد می‌کاری
یک مشت خاکی، دور و زخمی و زمستانی
دلتنگ آن یک مشت خاکم، تو نمی‌دانی!
یک بیکران دریای خاموشی پر از ماهی
یک مشت بغض ناگهان، یک آسمان آهی
مثل کلاس درس و یاران دبستانی
یا این پرستوهای وقت کوچ می‌مانی
تو باند پروازی که بالت را درو کردند
بعد از سقوطت، لاشخورها، بال، نو کردند
یک مشت کاغذ، پشت جلدت سرخ عنابی
با تو سفر کردن پر از ترس است و بی‌تابی
هر بار اسمی را لب مرزی صدا کردن
هر بار عشقی را لب مرزی، رها کردن
تو دست‌ها و چشم‌های مادرم هستی
تو رنگ بغض لحظه‌های آخرم هستی
وقت پریدن، بال‌های آهنی داری
وقت نشستن، ابر داری، یا که می‌باری
تو نه خراسانی، نه تهرانی، نه استانبول
یک سرزمین مبهمی، جا مانده پشت پل
تو هیچ جا و هر کجا که می‌روم هستی
در هوشیاری، خواب، در دیوانه‌گی‌، مستی
هی نخ به نخ، در ریه‌هایم زندگی کردی
حالا فقط یا سرفه‌ای، یا توده‌ی دردی
هر روز هر جا می‌روم زیر همین باران
ده بار می‌گویم: ولی…ای کاش… در ایران…