بایگانی ماهیانه: ژانویه 2013

کاش عینک‌هایشان را نگیرند

از میان تمام خاطره‌های زندان که شنیدن‌شان درد داشت، یکی مال شادی صدر بود که وقتی شنیدم دل‌ام فشرده شد. گفت عینکم را همان روز اول گرفته بودند و تا چند روز هم بهم نداده‌ بودند. نمی‌دانم چرا این‌قدر شنیدن این حرف و تصور اینکه عینک یک آدم عینکی را ازش بگیرند و بهش ندهند به نظرم شکنجه‌آور و دردناک است. شاید چون یک عمر دور و برم همه فک و فامیلم عینکی بوده‌اند و دیده‌ام که گاهی چقدر فقط چند دقیقه بی‌عینک ماندن کلافه‌شان می‌کند، سردردهای هولناک و آشفتگی ذهن و گمشدگی در زمان و مکان را می‌شود در چشم‌هایشان دید. زندان و سلول و تنهایی و بازجویی خودش به اندازه کافی غیرانسانی و خردکننده است، اینکه عینک کسی را بگیرند با این توجیه که با شیشه‌اش خودکشی نکند دلهره و اضطراب زندانی را چند برابر می‌کند. این‌که زندانی صبح در سلول سرد و کوچک و گرفته‌ای بیدار شود و نتواند دیوارهایی که مرز کشیده‌اند بین او و دنیای بیرون را هم حتی درست ببیند، اینکه تمام روز تار ببیند، تهوع‌آور و ترسناک است. بعد از حرف شادی، ناخودآگاه هر وقت کسی را می‌گیرند اول به چشم‌هاش نگاه می‌کنم ببینم عینک دارد یا نه. اگر عینک داشته باشد توی فکرم می‌چرخد، می‌چرخد، می‌چرخد. سه نفر از بچه‌هایی که از دیشب دستگیر شده‌اند در عکس‌ها عینک به چشم‌شان است. ما که از خیر آزادی و نفس کشیدن انگار خیلی وقت است گذشته‌ایم. لااقل کاش عینک‌هایشان را نگیرند!

برایم بنویس

برايم بنويس، چه تنت هست؟ لباست گرم است؟
برايم بنويس، چطوری می‌خوابی؟ جايت نرم است؟
برايم بنويس، چه شکلی شده ای؟ هنوز مثل آن وقت ها هستی؟
برايم بنويس، چه کم داری؟ بازوان مرا؟
برايم بنويس، حالت چطور است؟ خوش مي گذرد؟
برايم بنويس، آن‌ها چه می‌کنند؟ دليری‌ات پا برجاست؟
برايم بنويس، چه کار می‌کنی؟ کارت خوب است؟
برايم بنويس، به چه فکر می‌کنی؟ به من؟
مسلماً فقط من از تو مي پرسم!
و جواب‌ها را می‌شنوم که از دهان و دستت می‌افتند
اگر خسته باشی، نمی‌توانم
باري از دوشت بردارم.
اگر گرسنه باشی، چيزی ندارم که بخوری.
و بدين‌سان گويا از جهان ديگری هستم
چنان که انگار فراموشت کرده‌ام.
برتولت برشت

دلتنگی‌های کوچک

درس هفته کاربرد فعل التزامی بود. به دانشجوها گفته بودم جمله بسازند. پسرک انگلیسی باهوش و نازنین صبح آمد. رفت پای تخته. نوشته بود: «بدونِ لباس گرم نمی‌توانی به قله دماوند برسی.» چشمم به جمله میخ شده بود. دانشجو منتظر بود بگویم جمله درست است یا نه. چند دقیقه گذشت؟ من رفتم تا دماوند و برگشتم. قورباغه توی گلوم را قورت دادم و گفتم جمله‌ی بعدی…

در را که شکستند

در را که شکستند در آغوش تو بودم
لالایی سرمازده در گوش تو بودم
در را که شکستند مرا سخت فشردی
در آن شب وحشت‌زده، تن‌پوش تو بودم
زیر لگد و فحش، تو عریان و من عریان
خونابه‌‌‌چکان تن بیهوش تو بودم
افتادی و آرام نگاه تو فرو ریخت
انگار که صد سال، فراموش تو بودم
وقتی که تو را بردند، یک نغمه‌ی غمگین
دریایِ پری‌هایِ خاموشِ تو بودم
یک بغض ترک‌خورده‌ی آرام، میانِ
پرونده‌ی تاخورده و مخدوش تو بودم
.
.
.
هر چند تو را دار کشیدند عزیزم
در حافظه‌ی عکس، ‌هم‌آغوش تو بودم .

پدر

پدرم تنهاست
و به مادرم همان‌قدر معتاد است
که به سیگارهای مصنوعی
بعد از جراحی قلب
پدرم
از عکس‌های یادگاری مردگان
فرار می‌کند
از دوربین
فرار می‌کند
از حرف
فرار می‌کند
از من
فرار می‌کند
پدرم تنهاست
و حتی از تنهایی‌اش هم فرار می‌کند
رختخوابش را روی زمین پهن می‌کند
ولی هر شب
در خواب‌
از بلندی
سقوط
می‌کند
و جیغ می‌کشد
مادرم بیدار می‌شود
آب می‌آورد
آرام‌اش می‌کند
می‌خوابند
پدرم یک روز صبح،
ساعت هشت و نیم
فهمید
دخترش دیگر برنمی‌گردد
و لابد در لوله سیگار مصنوعی‌اش
فوت کرد
و فوت کرد
و فوت کرد
و روز بعد
استعفایش را برای دومین بار نوشت
و کت‌اش را پوشید
و بعد رفت سر کوچه
یک پاکت سیگار بخرد
و هنوز نگشته است.

فلسفه

خطوط عاطل سیگار، در سرم، دستم
شبیه مورچه‌ای در مسیر بن‌بستم
به زور می‌روم از عکس‌های تو بالا
سقوط می‌کنم از خاطرات، پس هستم!

نتایج جشنواره شعر بنیاد ژاله اصفهانی

نتایج نهایی مسابقه شعر بنیاد ژاله اصفهانی دیشب اعلام شد. برنامه صمیمی و گرمی بود در گالری برونئی دانشگاه سواس. هوا بس ناجوانمردانه سرد هم آن بیرون هم آن بیرون‌تر، در ایران. سرد بود ولی مردم آمده بودند. سالن تقریبا پر بود. دلم می‌خواست اسماعیل خوئی نازنین از داورهای جشنواره هم بیاید که چون برف بود و پیرمرد مریض، نیامد. جایزه را عنایت فانی از اعضای بنیاد ژاله اصفهانی و داوران مسابقه داد. شادی آمده بود با من. مثل همه وقت‌های دیگر که بوده. چه جایی که داشتم می‌خوردم زمین، و چه جایی که مثل دیشب پاهام روی سن می‌لرزید با من بوده. چهار شعر خواندم. دوست داشتم مادرم می‌بود. ولی خب نبود.
پیام سپیده جدیری عزیز، از داوران مسابقه هم شنیدنی بود که اینجا به همراه اعلام نتایج جشنواره می‌توانید ببینید. فایل صوتی شعرها را هم از لینک‌های زیر می‌توانید بردارید:‌
کل شعرخوانی
شعری برای ایران

مراسم بنیاد شعر ژاله اصفهانی در دانشگاه سواس

فردا، شنبه، ۱۹ ژانویه، در دانشگاه سواس، لندن، از طرف بنیاد شعر ژاله اصفهانی مراسم اهدای جوایز برگزیدگان مسابقه شعر سال ۲۰۱۲ برگزار می‌شود. گروه عجم هم برنامه اجرا می‌کنند. پوستر برنامه را این زیر گذاشتم. برنامه‌های دیگری هم اجرا می‌شه. من هم شعر خواهم خواند. این را گذاشتم این‌جا برای رفقای لندن و اطراف که اینجا را می‌خوانند و احیانن برای آخر هفته برف‌گرفته دنبال سرگرمی‌اند.

کمابیش

این روزها دلتنگ و خاموشم کمابیش
با نعش خود هر شب هماغوشم کمابیش
گز می‌کنم می‌خانه‌ها را، کافه‌ها را
روزی دو لیوان مرگ می‌نوشم کمابیش
دور از تو باری بر دل‌ام، بر پلک‌هایم
هفتاد مَن بُغض است بر دوش‌ام کمابیش
دیوارهای خانه‌ سیم خاردارند
شلیک تیری دور، در گوش‌ام… کمابیش
این روزها، دلتنگ؟ نه! خاموش هم نه
یک شعرِ بی‌پایان مغشو‌ش‌ام… کمابیش.

به مصطفی ملکیان

در این یخبندان بی‌مرز
تو هر دو هفته یک بار زنگ می‌زنی
و من
پشت ميز كافه اى
زهر صدايت را در فنجان چای‌ام حل می‌کنم.
تو در حنجره‌ات می‌شکنی
من در پلک‌هایم
مادرم در جانمازش.
لرز من از سرما نیست
از شکستن استخوان توست،
در رگ من.